تصادف مرگبار تریلی و پژو پارس در جاده زنجان – میانه؛ هر ۴ سرنشین پژو پارس کشته شدند
ویتکاف و کوشنر با کارشناسان هستهای آمریکا دیدار کردند
«ائلیار» پس از ۲۷ روز مجادله حقوقی صاحب شناسنامه شد؛ دادگاه هشترود: انتخاب نام دلخواه جزو حقوق شهروندی است
آذربایجان گزارش سیانان درباره استفاده اسرائیل از خاک این کشور علیه ایران را رد کرد
آمریکا به رئیس سپاهی فدراسیون فوتبال ایران و برخی مقامات این فدراسیون ویزا نداد
سنتکام: حملات موشکی ایران به بحرین و کویت را خنثی کردیم
آمریکا شبکه فروش گاز مایع ایران را تحریم کرد
آمریکا برای بازیکنان تیم ملی ایران ویزا صادر کرد
انفجار پهپاد دریایی در سواحل رومانی؛ نگرانی ناتو افزایش یافت
آمریکا یک ابرنفتکش ایران را در اقیانوس هند توقیف کرد
رئیسجمهور لبنان: ایران از کشور ما به عنوان اهرم چانهزنی با آمریکا استفاده میکند
گروسی: بازگشت آژانس برای بررسی مواد هستهای ایران شرط اساسی است
کشتیهای حامل شهروندان آذربایجانی مورد اصابت قرار گرفتند
دهیاری روستای قولونجو اورمیه اسامی تورکی تاریخی روستا را احیا کرد
بازداشت یک شهروند آذربایجانی به ظنِ افشای دیدار ناجی شریفی زیندشتی با مدیرعامل سازمان منطقهی آزاد ماکو
ارتش تورکیه نخستین محموله موشک بالستیک مافوق صوت «İHA-230» را تحویل گرفت
آراز امانی نادارلی جهت تحمل دوران محکومیت به زندان تبریز منتقل شد
در پی حمله پهپادی و وقوع انفجار در پایانه «مینا الفحل» عمان، بارگیری نفت آن متوقف شد
ترامپ: بر ایران غلبه میکنیم، یا با توافق یا با عملیات نظامی
فرصت ژئوپلیتیک؛ افزایش اهمیت آذربایجان در سایه بسته شدن تنگه هرمز و جنگ روسیه و اوکراین
زلنسکی به پوتین نامه نوشت
پیامرسان دولتی روسیه از فروشگاه اپل حذف شد
حزبالله: توافق لبنان و اسرائیل را قبول نداریم
حملات اسرائیل به جنوب لبنان پس از توافق آتشبس!
۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم ایران کجاست؟ آژانس از تهران پاسخ فوری خواست
عراقچی: هنگام کشته شدن علی خامنهای در دفترش بودم
روبیو: چین و روسیه نیز با هستهای شدن ایران مخالفاند
پیشنهاد اتحادیه اروپا برای مینروبی تنگه هرمز به رهبری فرانسه
محاکمه نوجوان نروژی به اتهام "طراحی قتل" از جانب حکومت ایران
سوری بابایی چگینی شهروند قزوینی به سه سال حبس محکوم شد
شکنجه وحشتناک «مژده هاشمی بازرگانی» برای گرفتن اعتراف اجباری از این شهروند قزوینی
مجلس نمایندگان آمریکا قطعنامه محدودسازی اختیارات جنگی ترامپ درباره ایران را تصویب کرد
رایزنی اردوغان و پاشینیان درباره روند عادیسازی روابط ترکیه و ارمنستان
توافق اسرائیل، لبنان و آمریکا بر سر آتشبس؛ اقدامات بیثباتکننده رژیم ایران محکوم شد
بازداشت یک تاجر ایرانی در عمارت ۳۵ میلیون دلاریاش در آمریکا به اتهام کمک به برنامه هستهای تهران
صرافیهای بزرگ رمزارزی ایران تحریم شدند
شبکه تأمین فناوری آمریکایی برای برنامه هستهای و نظامی ایران فاش شد
واشینگتن هنوز منتظر پاسخ نهایی تهران است
حملات مرگبار ایران به کویت دهها کشته و زخمی برجای گذاشت
النینو در راه است؛ آیا بارندگیهای کمسابقه امسال ادامه خواهد داشت؟
ترامپ: ممکن است با مجتبی خامنهای دیدار کنم
کویت دو دیپلمات ایران را اخراج کرد
جنگ ایران و درآمد ۵.۹ میلیون دلاری دمشق
نوشته اى كه در پيش رو داريد جزوه گونهاى است كه مؤلف آن تحت عنوان " در زندان ولايت فقيه" با قلمى شيوا ورسا به تحرير در آوردهاند، ومنعكس كننده بخشى از تاريخ ايران مىباشد و گوياى گوشهاى از بيدادگريهاى كسانى است كه بنام روحانيت بر مقدرات ملت ومملكت حاكم شدند ومىتواند سندى از اسناد تاريخ تاريك ايران باشد. مجله " ديدگاه" قبلا اين مقال را در شماره ششم خود به چاپ رسانده است ولى اكنون بنابر احساس وظيفه واحياى نام مرجع گرانقدرى كه بيش از همه براى جلوگيرى از انحرافات احتمالى به مقاومت برخواست مرحوم حضرت آيت الله العظمى سيد كاظم شريعتمدارى كه اين روزها سالگرد رحلت مظلومانه ايشان مىباشد وى از معدود شخصيتهايى بود كه در راه رشد فرهنگى جامعه اسلامى با تأسيس مؤسسات فرهنگى وهمچنين مجلات مفيد همچون ،" نسل نو" و" پيام شادى" خدمات ارزندهاى به جوانان وكودكان فارسى زبان نمودند وبا برپايى مدارس براى پذيريش دانشجويان علوم دينى ازخارج كشور تلاشهاى وافر وبى نظيرى را نمودند.
اين بار نوشته زير را بصورت مستقل در سايت مجله منتشر مىكنيم تا مردم عزيز وبويژه جوانان برومند كشور بدانند كه در دو دهه اخير بر سر روحانيت اصيل ومستقل شيعه چه آمده است.
اين نوشتار توسط مرحوم حضرت آيت الله سيد رضا صدر كه از ياران ونزديكان مرحوم مظلوم آيت الله شريعتمدارى بودهاند نوشته شده است كه درباره شخصيت آيت الله سيد رضا صدر در زير مىخوانيم كه:
حضرت آيةالله آقاى حاج سيد رضا صدر(قدس سره الشريف) حدود سال 1340هجرى قمرى در شهر مقدس قم ديده به جهان گشود , وى فرزند حضرت آية الله العظمى آقا سيد صدرالدّين صدر(ره) يكى از زعماى ثلاثه حوزه علميه قم پس از وفات مرحوم آية الله العظمى حاج شيخ عبد الكريم الحائرى يزدى(ره) و نوه دخترى حضرت آية الله العظمى حاج آقا حسين طباطبائى (ره) كه يكى از مراجع بزرگ بشمار مىرفت, مىباشد.
حضرت آقاى صدر(ره) تحصيلات مقدماتى وسطح ومباحث عالى فقه واصول را نزد والد بزرگوارش وحضرت آيةالله العظمى آقاى بروجردى(ره) وحضرت آيةالله آقا شيخ مرتضى حائرى(ره) وعلامه طباطبائى (نويسنده تفسير الميزان) وديگر بزرگان علم وادب فرا گرفت ودرسنين جوانى به مقام عالى اجتهاد نائل گرديد.
وى از همان اوان تحصلات همواره به درس وبحث وتزكيه وتهذيب نفس اشتغال داشته وهيچگاه عمر خويش را در راه بطالت وبيكارى هدر نداد, از اين روآن بزرگوارازاساتيد ارجمند ومحققان برجسته ونويسندگان برازنده حوزه علميه قم محسوب مى گرديد.
آن جناب در طول زندگيش خدمتگذار اسلام ومسلمين ومردم محروم وخانوادههاى مستمند بوده ونسبت به مراجع تقليد شيعه ومرزبانان قرآن ومكتب اهلبيت (ع) بى نهايت احترام قائل بود.
روانشاد سيد رضا صدر حسب الامر مرجع عاليقدر حضرت آية الله العظمى آقا سيد كاظم شريعتمدارى (رضوان الله تعالى عليه) در سال 1340 شمسى از قم به تهران رحلت اقامت افكند ودر مسجد امام حسين(ع) واقع در ميدان امام حسين تهران به اقامه نماز جماعت وتدريس وتاليف پرداخت.
آن مرحوم سنين متمادى در شبهاى پنجشنبه براى طلاب علوم دينى حوزه علميه قم در زمينههاى اخلاق درسهائى تحت عنوان(استقامت),(دروغ) و(حسد) تدريس مىكرده است كه مكرر به چاپ رسيده است. تاليفات چاپ شده مانند: دروغ، حسد، زير درختان سدر ( مجموعه داستان)، زن وآزادى، راه على(ع)، راه محمّد(ص) ودر زندان ولايت فقيه و امثال آن به علاوه مقالههائى كه به فارسى وعربى در مجلههايى امثال(مكتب اسلام) وغيره نگاشته است.
حضرت آية الله معظم آقا سيد رضا صدر(ره) پس از عمرى تلاش وكوشش در راه علم وفضيلت وتربيت شاگردان ونوشتن كتاب وجهاد در راه خدا چراغ زندگيش خاموش ودر زادگاهش كنار مرقد مطهّر حضرت فاطمه معصومه(س) آرام گرفت.
يادش گرامى ونامش جاودان.
بسمه تعالى
در زندان ولايت فقيه
هفده شب از چنته ماه رجب بيرون ريخته شده بود وتعطيلات نوروزى پايان يافته بود وشام شنبه با هيجدهم رجب 1406 با شب يكشنبه دهم فروردين 1365 همآغوش بودند ومن در اثر كسالت در تهران مانده به قم نرفته بودم واز انجام برنامهام كه بايد روزهاى تحصيلى را در حوزه علميه بگذرانم، محروم بودم چون درسها از شنبه شروع ميشد واز اين شروع بهرهاى نداشتم ولابد شاگردانم خوشحال بودند.
ساعت از ده گذشته بود كه زنگ در به صدا در آمد، در خانه باز شد وآقايان حاج سيد جلال امامى وحاج مير جليل منيبى وحاج موسى شيخزادگان وحاج مهدىدواتگران وحاج اكبرمراغهچى، پنج تن بودند كه درون خانه شدند، دو عدد پنج وهفت در ميان يكانهاى اعداد، قابل بخش بر دو وسه وچهار نيستند ونصف صحيح وثلث صحيح وربع صحيح ندارند.
اين پنج تن چنين گفتند: آمدهايم كه وصيت شفاهى مرجعى عالى مقام را كه در بيمارستان بسترى است وما اصفا كردهايم شهادت دهيم:
مرا در قم در حسينيهام غسل دهيد، آقاى صدر بر من نماز بخواند ومرا در حرم دفن كنيد واگر نگذاشتند در حسينيهام دفن كنيد… ودر ضمن سخن در باره نويسنده اظهار لطفى كرده سخنى گفته بودند كه بمنزله دليل بر وصيتشان بود كه از نوشتن خودداري ميشود.
آقاى امامى داماد آنحضرت ميباشد ودانشورى است عاليمقام، آقاى منيبى عموزاده آنحضرت وبرادر همسرشان وبازرگانى است امين، بقيه آقايان از دوستان نزديك آنحضرت ودر زمره بازرگانانند.
(2)
دو شبى از اين قضيه گذشت كه به عيادت آنمرد بزرگ رفتم كه در بيمارستان مهرداد در بخش (سى سى يو) بسترى بود. بالابر مرا به طبقه چهارم برد. آقاى حائرى برادر بيمار معظم درب سالن (سى سى يو) را براى من گشود و به اتاق بيمار … راهنمائيم كرد. تخت بيمار را خم كرده بودند تا بتواند تكيه بدهد. وسيلهاي براى راحتى تنفس بر بينى او گذارده بودند. تلويزيون بالاى سر از سلامتى قلب وزندهدلى وى خبر ميداد ولى قلب سالم با وجود آنكه كليه راست را بيمارى فرا گرفته بود واز كبد گذشته به ريه سرايت كرده بود، چه مىتواند بكند؟ قلب فرمانده است، وقتى سربازان فرمانده بيمار ونا توان باشند، كارى از دستش ساخته نيست.
سرطان كليه راست را تسخير كرده واز كبد گذشته سپاهيانش وارد ريه شدهاند بطوريكه آسانى تنفس را از بيمار سلب كرده وبيمار را به سوى مرگ مىبرند وقلب از دفاع ناتوان است.
(3)
ديدگان روشنبين ودورانديش بيمار روى هم بود ولى بخواب نرفته بود، شايد ديگر نميخواست جهان وجهانيان را ببيند.
آقاى حائرى برادر را صدا زد وگفت: آقاى صدر آمدهاند…. ديدگانش باز شد وبا لبخند شيرينى كه ويژه حضرتش بود سلام مرا پاسخ داد. مبلى كه در گوشه اتاق قرار داشت به كنار تخت كشيده شد، بر آن نشستم. از عيادت كردن من خشنود شد چون غريب بود وارادتمندان ودوستانش از عيادتش ممنوع بودند با آنكه عيادت مريض در اسلام محمدى مستحب است واز سنن اكيده اين دين است.
چرا چنين كردند؟ چرا عيادتش را ممنوع ساختند؟ اگر مردم از او عيادت مىكردند چه ميشد؟ او كه قدرت بر سخن نداشت.
چرا نگذاشتند پسرش در دقايق واپسين عمر پدر، چند كلمهاى با پدر سخن بگويد؟ اگر اين پسر با اين پدر سخن مىگفت چه ميشد؟ آيا اين عدل اسلامى است؟!
سخنم را با بيمار معظم چنين آغاز كردم:
اجازه بدهيد هفت سوره حمد براى شفاى شما بخوانم وحمدها را خواندم ولى از شفا اثرى نديدم ومعجزهاى لازم بود كه از دست من وامثال من ساخته نيست.
سورههاى حمد كه به پايان رسيد با چهرهاى گشاده به من اظهار مهر كرد وفرمود: خيلى ممنونم بدين بسنده نكرد وگفت: خيلى مرحمت فرموديد. آنگاه سخن از سفر درمانى به اروپا با نزديكان ايشان به ميان آمد، معلوم شد رهبر موافقت نكرده است. چرا؟ اگر مىرفت به اروپا چه ميشد؟ او ديگر تاب وتوان مصاحبه وملاقات نداشت.
از سنن اسلام محمدى است كه عيادت كننده نزد بيمار كمتر بماند مگر آنكه بيمار خودش بخواهد ملاقات طول بكشد ولى پزشكان اجازه نمىدهند كه كسى در سىسىيو از بيمار ملاقات كند چون به سود بيمار نيست پس با طولانى شدن ملاقات صد در صد موافقت نداشتند.
بر سر دو راهى قرار داشتم از نظرى بيمار معظم دوست ميداشت نزدش بمانم ولى بيمارى او چنين اجازهاى نميداد. بهر حال مصلحت را بر عواطف ترجيح دادم وبرخواستم از نزد بيمار بيرون شدم وديگر براي هميشه او را نديدم.
(4)
سالها بود كه حضرتش را نديده بودم او در خانهاش زندانى شده بود وكسى حق ملاقات با وى نداشت واگر از كوچهاش ميگذشت ديوارهايش سر مىشكست او در زمان خود پناه بىپناهان بود واميد اميدواران، چه بسيار زندانى را از زندان نجات داد، چه تيره بختانى را سعيد ساخت.
پس از زنداني شدن قائم مقامى نداشت وپناهى براى بىپناهان دركار نبود. گاه پناه خاندان ووابستگان من بودم ومن قدرتى نداشتم تا پناه آنان بشوم، واى به حال مردمى كه بىپناهى پناه آنان بشود.
براى نجاتش از زندان بسيار كوشيدم. نخست بوسيله آقاى موسوى اردبيلى پيام دادم كه من آماده حل اين مشكل هستم نظرتان را بگوئيد. سپس پيامهاى من بوسيله آقاى حاج سيد محمد صادق لواسانى بود. اين مرد شريف پيامهاى مرا با خوشروئى استقبال ميكرد وميرسانيد وپاسخ مىآورد ولى نتوانستم براى رهايى آنمرد بزرگ كارى كنم. تقدير با تدبير همآهنگ نبود وكوشش ثمر نداد.
يكسال پيش دكتر باهر بيمارى كليه راست را تشخيص داده بود واگر در همان موقع آوردن بيمار به تهران مجاز بود ويا بردنش به خارج از كشور آزاد بود از رشد ونمو بيمارى جلوگيرى ميشد وشايد چند سالي بر عمرش افزوده مىگشت، ولى نه تهرانش آوردند ونه به خارج از كشورش بردند. چرا؟!
پس از گذشت سال بيمارى سخت شد ودرد دل شديد، بيمار را آزار ميداد. با كوشش بسيار والتماسهاى بيشمار به تهران آورده شد ولى نوشدارو به وقت نرسيد. در اين هنگام پسرش خواست از آلمان با پدر صحبت كند واحوالى پرسد، نگذاشتند! چرا نگذاشتند؟! با آنكه طبق همه قوانين جهانى بستگان نزديك زندانى، حق ملاقات با وى دارند بويژه آن زندانى كه در راه مرگ باشد وبخواهد وصيت كند، چه ميشد پدرى گرانمايه در بستر مرگ كه آرزوى ديدار پسر را دارد بدين آرزو برسد؟ وبا گوش نواى دلرباى فرزند را بشنود؟! چه ميشد فرزند آواره وسرگردانى كه سالها دور از پدر ومادر در بلاد غربت بسر برده آهنگ پدر پير را در دم مرگ بشنود؟ اسلام محمدى چنين اجازهاى را نميدهد؟.
اويس قرنى براى آنكه از مادرش دور نشود از ديدار رسول خدا محروم گرديد. او براى زيارت پيامبر رحمت به مدينه آمد ولى پيامبر در مدينه نبود واز مادر اجازه توقف نداشت وبه زودي برگشت چون پيامبر به اطاعت از مادرش امر داده بود، آنهم مادرى كه كافر بود. گويند پيامبر كه به مدينه برگشت فرمود: بوى رحمان را مىشنوم چه كسى اينجا بود؟ عرض شد: جوانى ژنده پوش از يمن براى زيارت حضرتت آمده بود وموفق نشد… اويس تا مادرش زنده بود خدمت مادر كرد ودر هيچيك از جهادهاى رسول شركت نداشت. پس از مرگ مادر به خدمت على (عليه السلام) پيوست. مرگ مادرش پس از وفات رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) رخ داد.
(5)
ندانستم زيست بيمار گرانقدر در بيمارستان چقدر طول كشيد، حضرتش را كه به بيمارستان بردند دارندگان پاس (پاسدار) در حضور او تلفن را از اطاقش برداشته بيرون بردند! چرا؟ بيمار حق تلفن با كسى ندارد، زندانى نبايستى با كسى سخن گويد! آيا تصرف در مال كسى را بدون اجازه صاحبش جائز ميدانستند؟ اسلام محمدى چنين اجازهاى را نميدهد.
بسترى شدن او در بيمارستان براى پزشكان سر افرازى وبراى پرستاران دلخوشى بود. همگى آرزو بهبودى او را داشتند ولى كدام آرزومندى به او آرزوي خود رسيد ارادتمندان مىرفتند در پشت ديوار بيمارستان ويا در كنار آسانسور مىنشستند شايد لحظهاى او را ببينند.
او سازنده بود وآينده نگر وسازندگان در اجتماعهاى عقب افتاده در زمان حيات خيرى نمىبينند واين جهان از پاداش آنها ناتوان است وموفقيت از آن ويرانگران است. كسانى كه كمونيزم را براى كشورهاى عقب افتاده ارمغان مىبرند ويرانگرند نه سازنده از اين رو موقعيتى كسب مىكنند. چهگوارا كه بت آمريكاى مركزى بود ويرانگر بود، پس از پيروزى فيدلكاسترو در كوبا نتوانست با او بسازد، آلنده در شيلى پس از آنكه حكومت را در دست گرفت نتوانست سازندگى كند ضد كمونست پينوشه را بر او مسلط ساخت.
(6)
شام پنجشنبه 23 رجب بود، ميخواستم براى نماز شام وخفتن وضو بسازم كه خبر آوردند آن مرد بزرگ اين جهان را بدرود كرده.
وه چه مرگ مقدسى! در شب جمعه! در ماه رجب! پس از بيمارى دردناك! پس از زندانى طولانى! آنهم در ولايت غربت! ودر حال غربت!
نمازهاى دوگانه را بهريگانه به جا آوردم وبسوى بيمارستان رهسپار شدم. بيمارستان مهرداد در خيابان ميرعماد قرار دارد واز خيابانهاى فرعى جنوبى شمالى تهران مىباشد. كسانى را ديدم كه براى تشييع آمده بودند ولى در بيمارستان را به روى آنها بسته بودند، آنها هم اتوموبيلهاى خود را در كنار خيابان پارك كرده وخود در پيادهرو با غمى آلوده به خاموشى در انتظار بسر مىبردند. چرا در بيمارستان را به روى تشييع كنندگان بسته بودند، مگر تشييع از مومن سيد غريب در اسلام حرام است؟!
از نخستين در بيمارستان گذشتم دومين در به روى من بسته شد درد پاى من اجازه ايستادن پشت در را نميداد، دوستان صندلى آوردند بر آن نشستم. نشستن من در آنجا انعكاس خوبى براى آنها نداشت اصرار مردم هم براى باز كردن در بر آن افزوده شد سرانجام در باز كردند ومن به درون شدم.
سكوتى آميخته به اندوه پزشكان وپرستاران وكارمندان را فرا گرفته بود. در ان هنگام ضجهاى همگانى از خيابان بلند شد وسكوت شكست. با نويى از اين خاندان آمده بود ومىگريست وخانمها هم با او همآهنگى مىكردند، در را باز كردند وآن بانو به درون آمد. ديرى نپائيد كه خبرى يافتم ميخواهند جنازه را از درب مخفى بيمارستان بوسيله آمبولانس خارج كنند ومشايعين را در عملى انجام شده قرار دهند وچنين كردند!
چرا؟ مگر تشييع در اسلام گناه است!؟ آنهم جنازه عالم! سيد! پسر فاطمه! جنازه زندانيان واعداميان را به بستگان تحويل ميدهند. ولى اين جنازه استثنائى بود! آمبولانس با سرعت شديد به سوى قم به راه افتاد ما هم در پى جنازه روان شديم ماشين ما سرعتى نداشت در نتيجه از آمبولانس عقب افتاديم وندانستيم جنازه را كجا بردند.
(7)
نميدانم اين فرمان هيجده مادهاى از سوى چه كسى صادر شده بود:
1ـ جنازه شريعتمدارى به بازماندگانش تحويل نشود.
2ـ از جنازهاش تشييع نشود.
3ـ به وصيتش عمل نشود.
4ـ در حسينيهاش غسل داده نشود.
5ـ سيد رضا صدر بر او نماز نخواند.
6ـ در حرم قم دفن نشود.
7ـ در حسينيهاش دفن نشود.
8ـ از اقامه ومجالس ختم براى او ممانعت شود.
9ـ اگر كسى براى او اقامه عزا كرد زندانى شود.
10ـ كسى كه روز وفات امام هفتم پيراهن سياه بر تن داشت دستگير گردد.
11ـ سيد رضا صدر كه براى تسليت مصيبت زدگان رفته بود زندانى شود.
12ـ پسر شريعتمدارى در دم مرگ پدر حق سخن با پدر ندارد.
13ـ تلگرافهاى تسليت به مخاطبين نرسد.
14ـ كسى حق ندارد به خانه مصيبت زدگان برود.
15ـ مجلس هفته وچهل نبايستى براى او تشكيل شود.
16ـ صداى گريه نبايستى از خانهاش بلند شود.
17ـ روضهخوانى نبايد براى مصيبت زدگان روضه بخواند.
18ـ مصيبت زدگان اگر نزد كسى شكايت كنند ضد انقلاب خواهند بود.
آيا اين فرمان صد در صد مطابق اسلام است؟!
(8)
نيمههاى شب بود كه به قم رسيديم يكسره به خانه بى صاحب رفتيم. خبر دادند جنازه را آمبولانس به غسالخانه بهشت معصومه برده تا در آنجا غسل دهند وگفتهاند نبايد سيد رضا صدر بر آن نماز بخواند آقاى امام كه از داماد گذشته فرزند به حق آنمرد بزرگ به حساب مىآمد پيشنهاد كرد به آقاى گلپايگانى تلفن كنيد تا وساطت كند وبه وصيتش عمل شود وشما بر جنازه نماز بخوانيد. گفتم كار صحيحى نيست اين كار ممكن است براى آقاى گلپايگانى ناراحتى ايجاد كند. بارى با كسانى كه از بستگان ونزديكان متوفى براى شركت در مراسم از تهران آمده بودند به سوى بهشت معصومه رهسپار شديم. باران بند آمده بود وهوا كمى رطوبت داشت وماه تازه ميخواست نيمرخى از خود نشان دهد وتماشاچى باشد چون بيدار بود وكسانى كه صلاحيت براى تماشا داشتند همگى در خواب بودند.
بهشت معصومه در كنار راه تهران قم قرار دارد ومسافرى كه از قم به تهران مىرود، در دست راست خود آن را مىبيند. سر دو راهى رسيديم كه به سوى راست منحرف شده به بهشت معصومه وارد شويم. دارندگان پاس راه را بر ما سد كردند ونگذاشتند بدانجا برويم! چرا؟
اگر چند تن انگشت شمار در پشت ديوار غسالخانه در آن تاريكى شب به انتظار جنازه مىايستادند چه مىشد؟
در اين هنگام ماشين بنز ششصد بىنمرهاى رسيد وبه سوى بهشت معصومه دويد واز رفتن آن جلوگيرى نشد، ما بنز نداشتيم!
اندى گفتگو شد ومذاكراتى بوقوع پيوست ونتيجه نداد وممانعت برداشته نشد وسرانجام به ما چنين گفتند: ما جنازه را غسل داده به منزل مىآوريم وما رفتيم ولى آنان چنان نكردند. آيا در اسلام دروغ جايز است؟! آيا هتك مسلمان روا است؟!
(9)
جنازه غسل داده ميشود وبه آقاى امامى پيشنهاد ميشود كه بر جنازه نماز بخواند، او نمىپذيرد ومىگويد بر حسب وصيت آقا صدر بايستى نماز بخوانند. ميگويند: او نبايستى نماز بخواند واگر تو نماز نخوانى كس ديگر را مىگوئيم نماز بخواند. سر انجام آقاى امامى نماز ميخواند. مصادره اموال را شنيده بوديم، مصادره نماز را نديده بوديم، مصادره وصيت را نيز نشنيده بوديم ولى به چشم خود ديديم!! نماز ميت در اسلام محمدى بايستى با اجازه ولى ميت باشد اگر وصيتى در كار نباشد. در صورت وصيت بايستى بدان عمل شود چون اجراى آن واجب است. جنازه را پس از غسل به قبرستان ابوحسين مىبرند ودر غرفهاى كه دوروز پيش از مرگ تعيين شده به خاك مىسپارند در كنار دستشوئي عمومى قرار دارد….
اگر جنازه را به بازمندگان در آن تاريكى شب تحويل ميدادند چه ميشد؟ جنازه شهيد ما مرحوم سيد محمد باقر صدر را صدام پس از اعدام به بستگان تحويل داد.
حضرت صادق بر جنازه عمويش زيد كه بر سر دار بود نماز خواند وبنىاميه از نمازش جلوگيرى نكردند.
در آن شب كه شب جمعه بود مردم بسيارى نماز ليلهالدفن خواندند ودر شب شنبه هم، از نظر احتياط كه شايد دفن پس از سپيده دم باشد.
(10)
بامداد جمعه براى شركت در مصيبت به سوى بازمندگان رفتم درب خانه بسته بود. چرا؟. زنگ را بصدا درآوردم. پاسخى نشنيدم دگر بار زنگ را بصدا درآوردم بازهم پاسخى نشنيدم ولى از كوبيدن در دست بر نداشتم تا عاقبت در باز شد وبدرون راه يافتم. سوتهدلان را ديدم گرد هم نشسته وبه قرآن پناه بردند وشصت پاره قرآن را در ميان نهاده بودند. يكى قرآن مىخواند دگرى مىگريست سومى در سكوتى فرو رفته بود، آن يكى سر به زير انداخته به زمين نگاه مىكرد، هر كسى حالتى به خود گرفته بود ولى همگى در غم بسر مىبردند. آرى نمود غم رنگها دارد.
گفتم: روضه خوانى خبر كنيد تا روضه بخواند وخانمها بگريند.
گفتند: ممنوع است. فرمان صادر شده نبايستى صداى گريه از خانه بلند شود!!! آيا گريه كردن براى مصيبت زده در اسلام محمدى حرام است؟! اگر مصيبت زدگان ناله مىكردند وزارى مىزدند چه زيانى به دستگاه مىرسيد؟ شايد هم به سود دستگاه بود. چون خوددارى از گريه ايجاد عقده ميكند وانفجار عقده، خطرناك خواهد بود.
بهرهاى از زمان با مصيبت زدگان شركت كردم، نميدانم تنوانستم دلى بدست بياورم ودل شكستگان را آرامشى بخشم.
سراغ يكى از دوستان را گرفتم، گفتند به منزل آقاى رستگارى رفته است چون ايشان مجلس ختمى برقرار كرده، بنا شد ما هم برويم در آن مجلس شركت كنيم.
آقاى رستگارى از فضلاى مازندرانى حوزه علميه قم است وتفسيرى بر قرآن به زبان عربى نوشته است مشتمل بر شصت جلد كه 21 جلد آن به چاپ رسيده است. نامبرده در مجلس آقاى شريعتمدارى حاضر ميشد ونسبت به او عشق مىورزيد وپس از زندانى شدن آقا در تفسيرش از او ياد كرده وانتقاد كرده وهمين موجب شد كه چند ماه زندانى گردد. اكنون اقامه مجلس عزا كرده است وهمين سبب شد كه دگر باره براى مدتى نامحدود زندانى شود. آيا اقامه مجلس عزا در وفات مرجع تقليد گناه است؟! واستحقاق زندان نامحدود دارد؟! آيا اسلام چنين حكمى ميكند؟! اى اسلام به نام تو چهها مىكنند؟!
(11)
در بيرون خانه آقاى رستگارى جمعيتى انبوه ديدم كه در دو كنار كوچه با ديدههاى اشكبار ايستاده بودند، چون در خانه جا نبود فضاى حياط از كسرت جمعيت پر بود. همگى ايستاده بودند وبا صدا مىگريستند در اثر كثرت مردم كسى نميتوانست بنشيند ويا عبور كند. قطرههاى اشك همچون باران مىباريد ولى به زمين نمىرسيد وبر تنها ولباسها مىريخت. روضهخوانى در كار نبود، خود مردم نوحهگرى كرده وزارى مىكردند. ضجه وزارى از در وديوار بلند بود هر كسى براى خود آهنگى داشت ونوايى در كارش بود، ودر عين حال همه باهم هماهنگ بودند.
مردم راه دادنه وكوچهاى باز كردند. كوچهاى كه ديوارهايش گوشتى بود، ديوارهايى كه چشم داشتند، زبان داشتند، سخن مىگفتند، مىفهميدند ومىدانستند چه شده، چه مىبينند، چه مىشنوند وچه بايد بكنند.
از فضاى حيات گذشتم از پلهها بالا شدم به درون كتابخانه قدم نهادم همه جا از سوگواران پر بود پلهها پر، اطاقها پر، چشمها از اشك پر، قلبها از خون پر، شيون بلند بود همگى مىگريستند ومىزاريدند من هم با آنها هماهنگ شدم وخوددارى نتوانستم، گريستن آغاز كردم.
وه كه گريه چه چيز خوبى است، غم را تسكين ميدهد آتش دل را خاموش ميكند، خون دل را از ديده برون مىريزد تا از انفجار جلوگيرى كند. نيروها اگر متراكم بشوند خطر انفجار دارند، اشك نميگذارد نيروى دل زندانى گردد، راه را برايش باز كرده تا هركجا ميخواهد برود. گريه مقدارى آرامش براى جمعيت ارمغان آورد. آقاى اعتمادى از موقعيت استفاده كرده ودستور داد قرآن بياورند، اطاعت شد. سىپاره هاى قرآن را آوردند همگى به قرآن پناه بردند. ناله وزارى به قرآن خواندن مبدل شد. قرآن براى زنده آرامش است وبراى مرده آمرزش وبراى دوجهان آسايش.
قرآنها كه خوانده شد پيشنهاد كردند بدين مضمون: اجازه ميدهيد دستجمعى حركت كنيم وبه سوى منزل آقاى شريعتمدارى برويم؟
در شرق اسلامى از دير زمان رسم شده كه دستههاى عزا راه مىاندازد ودر وفات علما ودانشوران از واجبات احترام ميباشد. اجازه ندادم چون ميدانستم كه مامورين انتظامى دستور جلوگيرى دارند ومن احساس خطر كردم مبادا جمعيت مقاومت كنند كه ميكردند وقطره خونى ريخته شود ومن مسئول خون در برابر خدا باشم.
مردم بسيار داغ بودند وبه حد اعلا عصبانى وخشمناك وآماده هرگونه مقاومت، اگر اين پيشنهاد عملى ميشد نميدانم چه ميشد. مسئوليت با كسى بود كه اجازه داده بود.
آنها هم جواب پاداش مرا دادند! شايد سزاوار چنان پاداشى بودم!
برخاستم از منزل آقاى رستگارى بيرون شدم. مشاراليه بيش از مقدار انتظار مراسم احترام را بجا آورد كه حسن اخلاق را نشان ميداد. گروهى در پى من روان شدند، رفتيم تا به نخستين زنجير منزل آقاى شريعتمدارى رسيديم، در آنجا روى به مردم كردم گفتم: خواهش ميكنم آقايان در پى كار خود بروند وبدنبال من نيايند…. اطاعت كردند وپراكنده شدند وبدنبال كار خود رفتند. دگرباره نزد مصيبت زدگان شدم ودر سوگ آنها شركت كردم. اندى به ظهر مانده بود كه رخصت گرفته از آنجا بيرون شدم ونياز به استراحت داشتم.
(12)
در قم يكى دو ساعت به نماز شام مانده وقت پذيرائي من از آقايان است. در خانه باز است وصلاى عام برقرار.
آن روز عصر بسيارى از آقايان آمدند كه سوگوار بودند ولى مسى نمىكردند. دلهاى ارادتمندان آن مرد بزرگ آكنده از غم بود وپر از اندوه. هركدام سوره حمدى قرائت ميكردند وپيامى براى جسمى كه تبديل به روح شده مىفرستادند. چه پيام لطيفى! براى زنده آرامش وبراى مرده آمرزش. لبخندى در لبان كسى نديدم ولى اشكى بسيار در ديدهها ميدرخشيد، از اقامه مجلس عزا جلوگيرى شد. اگر مجالس عزا اقامه ميشد چه ميشد. قرآنى خوانده ميشد واشكى جارى ودلهايى از غم خالى ميگردد.
(13)
روز ديگر شد. روز شنبه، روز شهادت حضرت موسى كاظم (ع) عجب تصادفى. آيا ميان اين كاظم وآن كاظم رابطهاى برقرار بود؟ آيا حياتشان به يكديگر شباهت داشت؟ آيا مماتشان همانند بود؟ حضرت كاظم را خليفه وقت بنام اسلام دستگير كرد وسالها به زندان انداخت وسرانجام كرد. حضرتش ششمين نواده پيامبر اسلام وهفتمين وصى آن حضرت وپيشواى بزرگ انسانها بود. پاكيزهترين فرد زمان ودانشورترين مرد روزگار بود. آقاى شريعتمدارى هم نامش كاظم بود، از سلاله پيامبر اسلام، شايد حكومت وقت وجودش را براى اسلام زيانبخش ميديد كه سالها وى را زندانى كرد وسرانجام چنانكه ميدانند به خاكش سپرد واز اقامه مجالس ترحيم وعزا براى او جلوگيرى شد.
در آنروز بسيارى از مردم از دگر شهرها به قم آمدند. چون شهر قم مزار دخت حضرت كاظم (عليه السلام) ميباشد تا سالروز شهادت آن حضرت را زنده بدارند واز روان پاك وروح مقدسش بهرهاى برگيرند.
مزار آن حضرت در شهر كاظمين در كنار بغداد قرار دارد ومزارى است عظيم. بامدادان آقاى حاج سيد صادق خلخالى كه از تهران آمده بود نزد من آمد، ايشان امام جماعت مسجد اعظم تهران هستند و پيش از آن در بغداد اقامه جماعت مىكردند. صداميان حضرتش را از بغداد رانده بودند.
پرسيدم: ميل داريد به منزل آقاى شريعتمدارى برويم؟ استقبال كرد ـ در خدمت ايشان بدانسو راهى شديم. سر كوچه كه رسيديم پاسدارى ترك زبان كه هنوز چهرهاش به گرد آلوده نشده بود ونوجوانى كوتاه قد وفربه بود راه را بر ما سد كرد. منهم خواستم سد را بردارم وگفتم: بايستى بروم. بگومگو در گرفت مقاومت من وجلوگيرى او سبب شد كه در خيابان ارم جمعيتى جمع شوند وموجب هراس دستگاه حاكمه گرديد. پاسبانها دخالت كردند واز مردم خواستند متفرق شوند آنها هم متفرق شدند.
دگر باره جمعيت متراكم شد وپى در پى بر آن افزوده مىگشت وپاسبان دستور پراكنده شدن ميدادند. در اين هنگام به پاسدار جوان گفتم: چه شغل مقدسى دارى! ميخواهى عاقبت به خير بشوى! رنگ چهرهاش قرمز شد وقرمزتر.
سرانجام از پس كوچه كه مقر فرماندهى بود اجازه صادر شد ومنع برداشته گرديد با آقاى خلخالى به درون خانه مصيبت زدگان شديم وبا سوگواران هماهنگ شديم. چرا از رفتن ما جلوگيرى كردند؟ مگر شركت در مصيبت مصيبت زدگان گناه است؟
مقدارى كه از نشستن ما در آنجا گذشت آقاى عباسى پيامى از دارندگان پاس براى من آوردند! آيا ايشان در ابلاغ اين پيام مجبور بودند؟ آيا ميتوانستند از ابلاغ پيام ابا كنند؟ پيام چنين بود: "ما با آقاى صدر وقتى از خانه بيرون شدند كارى داريم." منظور از كار روشن بود كسى كه خربزه ميخورد بايد پاى لرز آن بنشيند… از خانه بيرون أمدم وبر پله در خانه نشستم وگفتم: كارتان را بگوئيد. گفتند: بدانجا بيائيد واطاقك چوبى مقر فرماندهى را نشان دادند. بدانجا رفتم ودر آنجا نشستم وگفتم: كارتان را بگوئيد.
گفتند: فرمانده ما ميخواهد با شما ملاقات كند. گفتم: بيايد اينجا حرفش را بزند.
گفتند: نميشود شما بايد برويد. گفتم: نمى آيم، اگر ملاقات است اينجا بيايد واگر مىخواهيد به زندان ببريد سخنى است ديگر. گفتند: آرى چنين است وپاسدارى چاق وتنومند سخن بىادبانه گفت وجسارتى كرد. پاسخى بدو ندادم.
اتوموبيل پيكانى آوردند ومرا در صندلى عقب سوار كردند. پاسدارى در جلو من نشست وپاسدارى در كنارم راننده فرمانده اين دو تن بود وآنها تحت فرمان وى. نامش را نپرسيدم واگر مىپرسيدم شايد نمىگفت.
پيكان سياه رنگ از خيابان ارم گذشت، به خيابان كنار رودخانه رسيد خيابانى كه در زمان گذشته به نام پدرم ناميده ميشد ولى پس از پيروزى انقلاب نام اورا محو كردند وبنام دگرى كردندش. از پل رودخانه كه گذشتيم راننده گفت:
آقا عمامهتان را برداريد… گفتم: چنين كارى نخواهد شد ومن اين كار را نمىكنم. شما اگر ميخواهيد برداريد….. آنان از مردم مىترسيدند كه مرا مىبردند. منكه از كسى نمىترسيدم. نا فرمانى من در فرمانده عصبانيتى ايجاد كرد وخونسردى به خرج داد مقدار ديگر كه راه رفتيم: گفت: به روى صندلى جلو خم شويد!! اين دستور هم اجرا نگرديد. كسانى كه مىگويند "ما در قلب ملت جا داريم" چرا از سوار كردن همچو منى در ماشين خودشان شرم دارند؟!
اين همان كسانى هستند كه در چند سال پيش مورد استقبال ملت بودند ودر دلها جاى داشتند وامروز از مردم بيم دارند.
پيكان به ميدان جلو ايستگاه راه آهن رسيد جايي كه ساواك آريامهرى در آنجا قرار داشت واكنون جايگاه ساواك "ولايت فقيه" مىباشد. چه زمين مقدسى… راننده پياده شد پنجرهاى را كه پردهاى بر آن آويخته بود كوبيد "درب بزرگ باز شد وماشين بدرون رفت وايستاد. مرا پياده كردند" بزودي مردى دويد وبا لنگى چشمان مرا بست. گويا آقايان چشم بينا را خوش ندارند وبابينانى مطلوبشان مىباشد.
شاعرى گرانمايه كه او را نديدهام در اين باب شعرى سروده:
از بستن حق بين تو شد لنگ خجل
با لنگ كجا بسته شود ديده دل
جز اين دو سه تن كور دل مهر گسل
كس چشمه خورشيد نيندود به گل
راننده دست مرا گرفت وكور كورانه مىبرد به جايى كه خاطر خواهش بود.
پس از برداشتن چند گام گفت اينجا صندلى است بنشينيد. لابد مىخواست احكام اسلام را پياده كنند… در آن فضاى باز وبارانى بر روى صندلى نشستم. هوا سرد بود ورطوبى وتازه از بيمارى ريه برخواسته بودم. احساس سرما كردم وخطر سرما خودن را دگر باره با چشم مىديدم با آنكه چشمانم را بسته بودند، چيزى نگفتم، زبان را نيز بستم آنها چشم را بستند ومن زبان را. كسى را نمىديدم كه با وى سخنى بگويم شايد سزاوار چنين شكنجهاى بودم چون در سوگ مصيبت زدگانى ارجمند شركت كرده بودم وبدانها تسليت داده بودم وانقلابى را بر ضد انقلاب خنثى ساخته بودم ونگذاشته بودم درگيرى ايجاد شود.
(14)
زمانى گذشت ودگرباره راننده به سراغم آمد ودست مرا گرفت وگفت بفرمائيد. كوركورانه گام بر ميداشتم وبسوئى ميرفتم تا بجائى رسيديم. گفت: اينجا پله است، پا بر پله نهادم، پله دوم را كه پيمودم بدرون اطاقى رهنمون شدم. گفت: اينجا صندلى است بنشينيد. بر صندلى نشستم اين دومين صندلى من بود.
دارنده پاس در آنجا بود، لنگ را از چشم من باز كرد وبا چشم بندى سياه ديدگان مرا بست. سبب ترجيح چشمبند را بر لنگ ندانستم. دومين بارى بود كه چشمم را مىبستند وبينائى را از من مىگرفتند. شايد مىخواست مرا مانند خود كنند واز حقيقتبينى محروم سازند، هرچه ديده حقيقتبين بستنى نيست.
يا مىخواست كه آنها را نشناسم، چون از شناخته شدن مىگريزند. چرا؟ با آنكه بشرها آرزوى شناسائى همگانى دارند ودر اين راه ميخواهند از رسانههاى گروهى وفردى استفاده كنند. پس چرا نميخواهند شناخته شوند؟.
ديده من گناهى نكرده كه بستندش. خودم هم گناهى نداشتم كه در بند افتادم. سر را با ديدگان بسته بر دسته عصا نهادم تا عصا را تكيهگاه سر قرار دهم. عصا را در ايستادن كمك است، در راه رفتن كمك است، در نشستن كمك است ودر برخاستن كمك.
با ديدگان بسته دور را ميديدم، آينده را ميديدم. آيا آنها چنين قدرتى دارند؟ با آنكه انواع واقسام قدرت را در اختيار دارند. اگر اندكى دوربينى داشتند به چنين مشكلاتى دچار نميشدند. آيا گمان ميكنند كه هر مشكلى را با زور مىتوان حل كرد. عجب اشتباهى! زور حلاّل مشكلات نيست.
اندكى با دست چشمبند را بالا بردم چون دست راهنماى نابينايان است. سمت راست ميزى ديدم وسمت چپ ميزى ديگر وكسى در پشت آن نبود. جلو رو جفت پايى را ديدم كه در كنار در ايستاده بود، شايد همان كس بود كه دستش چشم مرا بسته بود. او چه فكر ميكرد ومن چه فكر ميكردم، او ايستاده ومن نشسته. او مامور بود وخود را معذور ميدانست. شايد هم چنين مىپنداشت كه به اسلام خدمت ميكند. ولى من به اسلام چه كرده بودم؟ او مامور معذور ومن محبوس نا معذور، او خودش با رضا ورغبت آمده بود، مرا آوردند بدون رضا ورغبت. آيا در اينجا اجتماع دو نقيض محقق شده بود. چون رضا را بدون رضا آوردند. در اين سودا كدام سود ميبريم؟ آيا من يا او؟ يا فرمانده او؟! زمانى گذشت ومن چشم بسته بودم. اگر چشمهاى من بسته بود ديده حق باز بود. حضرتش مرا ميديد، دستگيركننده مرا ميديد، در بنده كننده مرا ميديد، فرمانده زندان كردن مرا ميديد.
حضرتش ميديد كه بنام دين او چه كردند وچه ميكنند. ذات مقدسش نامتناهى است، عملش نامتناهى، صبرش نامتناهى.
(15)
زمانى گذشت، راننده به درون شد ودست مرا گرفت وبيرون برد وبه اطاقى ديگر رسانيد وگفت: اكنون ميتوانيد چشمبند را از چشم خود برداريد. سپس گفت: ناهار قرمهسبزى داريم بياورم؟ نپذيرفتم وگفتم ميل ندارم وواقعاً هم ميل نداشتم. از پيشنهاد آوردن ناهار روشن شد كه توقف بطول خواهد انجاميد. بنظارت اطاق پرداختم وسمت راست خود بر زمين نگريستم، چند قطره خون ريخته ديدم. شايد رنگ بود وخون نبود.
يك صندلى رو به گوشه اطاق قرار داشت كه اگر كسى بر آن مىنشست، بشتش باطاق بود. در سمت چپ من، بر ديوار عكس مرحوم باهنر و آقاى خمين را زده بودند، آقاى خمينى در لباس خانه بود. بار دگر احساس سرما كردم ونياز به پوشش پشمين داشتم.
پتوى لهستانى كه روى نيمكت قرار داشت، برداشتم وبخود پيچيدم وبر زمين نشستم. اگر پتو از صوف خالص بود من صوفى شده بدون آنكه در حلقه درويشان داخل شوم.
ساعتى بدان حال ماندم. سپس قرآنرا برداشته به قرآن خوانى پرداختم. نخست سوره مباركه يوسف را خواندم وبحضرتش تقديم كردم واز روح مقدسش يارى طلبيدم. آن حضرت هم مثل من بيگناه زندانى شده بود ومزه زندان را چشيده بود. تفاوت اين بود كه حضرتش در زندان كافر بود ومن در زندان مسلمان. رابطه اى ويژه نيز با آن حضرت داشتم، كتابى بود كه در شرح حال آن فرشته ملكوتى نوشته بودم.
سپس به خواندن سوره مباركه اسرى پرداختم. وقتى اين سوره را از برداشتم ولى در آنروز از رو خواندم وبه حضرت امام موسى كاظم (عليه السلام) تقديم داشته از آن وجود مقدس كمك خواستم چون آنحضرت نيز مزه زندان را چشيده بود ونام من در فهرستى قرار داشت كه نام حضرت سرلوحه آن بود وبنام اسلام حضرتش را زندانى كرده بودند آن حضرت زندانى خلافت بود من زندانى ولايت فقيه. آنروز بيست وپنجمين روز ماه رجب وروز شهادت آنحضرت بود رابطهاى طبيعى نيز ميان من وحضرتش برقرار بود چون سيد موسوى هستم ونسب من به آن حضرت مىرسد.
هارون خليفه وقت بر سر مزار جدش رسول خدا رفت وگفت: فرزندت در ميان مسلمانها شايعه پراكنى ميكند، من براى حفظ وحدت اسلام او را زندانى مىكنم. آيا مقصودش از حفظ وحدت، حفظ حكومتش بود؟
(16)
ساعتها در زندان گذشت ومن جز استغاثه به درگاه حضرت احديت كارى نداشتم من از بيرون زندان آگاه نبودم چنانكه كسى هم از حال من با خبر نبود. البته مامورين انتظامى آكاه بودند. پنج ساعت از ظهر گذشته بود كه درب زندان قفلش باز شد وجوانى داخل گرديد قلم خودكار بر دست داشت ودستهاى كاغذ ياداشت. نخست سلام كرد وجواب شنيد، همانكه ديد روى زمين نشستهام پرسيد:
چرا؟ گفتم سرما بر من فشار آورد. خواستم خود را گرم كنم… گفت: مگر شوفاژ كار نميكند ودستش را به روى شوفاژ برد ديد سرد است. سپس گفت: مناسب نيست من روى صندلى بنشينم شما روى زمين. گفتم: اجازه ميدهيم شما روى صندلى بنشينيد.
آنگاه پرسيد: به شما جسارتى نشد وكسى جسارتى نكرده است؟ گفتم: چرا پاسدارى هنگام دستگيرى جسارتى كرد وسخنى بىادبانه گفت، پرسيد چه گفت: گفتم: يادم نيست چون نميخواهم دروغ بگويم از نقلش ابا دارم شايد خطا باشد.
گويا اصل دستگيرى جسارت نبود! فرمان عمامه برداشتن جسارت نبود! فرمان خم شدن به روى صندلى جسارت نبود! لنگ بستن بر چشم جسارت نبود! لنگى كه در گرمابه بر جاى ديگر ميبندند! بستن چشم بند سياه جسارت نبود! زندانى كردن جسارت نبود! آيا اين كارها در اسلام محمدى گناه نيست؟
سپس به باز جزئي پرداخت وبا لحنى خشونت أميز پرسيد:
اين پى گيرى شما از جريان آقا شريعمتدارى در زمان حيات وممات ايشان چه ريشهاى داشته است؟
من داراى نقطهضعفى هستم وآن اين است كه بى كسان وستم ديدگان وشكست خودرگان را يارى مىكنم چنانچه در زمان شاه به آقاى خمينى كمك كردم. آقاى شريعتمدارى مرد برزگى بود، مرجع تقليد بود، مقام شامخى در اجتماع داشت، از مردان خودساخته بود، پناه بىپناهان بود. وقتى او را در منزل زندانى كردند ودر روزنامه به حضرتش اهانت كردند من به ياريش شتافتم وخواستم اين مشكل را حل كنم. پيغامهايى براى آقا خمينى دادم ولى نتيجهاى نگرفتم اين بود پيگيرى من از جريان آقاى شريعتمدارى در زمان حيات كه جز آقاى خمينى ويكى دو سه تن كسى از آن خبر نداشت ولى پيگيرى من در زمان ممات ايشان اين بود كه بر حسب وصيت بايستى بر ايشان نماز بخوانم، همراه جنازة ايشان به قم آمدم در منزل ايشان رفته وبا مصيبتزدگان هماهنگى كردم. آيا اين دو كار در كدام قانون از قوانين جهان گناه است؟
سپس گفت: يعنى شما مىگوئيد حكومت امروز مانند حكومت شاه است.
گفتم: تفاوتى كه ميان حكومت امروز وحكومت شاه موجود است آنست كه هر چه امروز ميشود بنام اسلام است ولى آنچه در زمان شاه ميشد بنام اسلام نبود.
سپس پرسيد: شما در اين چند ساله در هيچ يك از مجالس ما شركت نكرديد نه در مجالس ختم شهيدان ونه در مجالس جشن، نه در نماز جمعه. انگيزه شما در شركت نكردن چه بود؟
چون من با جمهورى اسلامى مخالف بودم وشركت من در اين مجالس تائيد از آن بود. لذا شركت نكردم. باور كنيد كه مخالفت خود را با جمهورى اسلامى پيش از رفراندم با آقاى خمينى در ميان نهادم وگفتم: حاج آقا، من با جمهورى اسلامى مخالفم ـ پرسيد: مخالفى؟ گفتم: آرى. پرسيد: چرا؟ گفتم: حكومتهاى جهان هر شكلى كه دارند، ديكتاتورى سياه يا سرخ، دموكراسى، تك حزبى ويا چند حزبى، نميتوانند همه افراد ملت را راضى نگه دارند وفاقد چنين قدرتى هستند. جمهورى اسلامى به هر شكلى كه در آينده حكومت كند ناراضي بسيار خواهد داشت واينان از اسلام ناراضى خواهند شد پس جمهورى اسلامى بزبان اسلام است. پاكستان اين كار را كرد، حكومت سعودى ادعا ميكند حكومتش اسلامى است.
پرسيد: پس چه كنيم؟ گفتم: جمهورى تنها اعلام كنيد ـ وقتى جمهورى تنها اعلام شد قوانين را اسلامى كنيد آنوقت ناراضىهاى حكومت ميگويند جمهورى اسلامى نكردند چنين شد اگر جمهورى اسلامى ميكردند چنين نميشد.
تاريخ نشان داده كه حكومتهائى كه بنام مذهب پايهگذارى شده بسود مذهب نبوده است وبغض مذهب را در دلها ايجاد كرده تنها حكومتى كه بسود مذهب است حكومت "لائيك" ميباشد.
سپس پرسيد: شركت فعال شما با ضد انقلاب چه منشائى دارد؟ مقصود از ضد انقلاب چيست؟ اگر مقصود مجاهدين خلق يا فدائيان خلق ونظاير آنها است كه من خود با آنها مخالف هستم. آثار من كتابهاى من، سخنرانيهاى من گواه است. اگر مقصود گروهى هستند كه خود را ولايتى مينامند ـ پس مقصود شما از انقلاب چيست كه ولايتىها با آن ضد هستند چون ولايتى يعنى دوست على وآل على (عليه السلام) پس انقلاب شما چه حقيقتى است كه شما دوستان على وآل على را ضد آن ميناميد؟
واگر مقصود ناراضى بودن از حكومت وانتقاد بر آن است من خود ضد انقلاب هستم وانتقاد ميكنم. وانتقاد من از كلاهيهاى اين حكومت نيست چون تخصصى در اقتصاد وسياست ندارم بلكه انتقاد من از دستار به سرها مىباشد، با آخوندهاى كميتهچى وقضات دادگاههاى شرع ميباشد كه حكم اعدام ومصادره اموال وزندان كردن اشخاص را صادر كرده وميكنند در صورتيكه فقهاى شيعه در سه چيز اتقاق دارند كه مورد احتياط شرعى است ودر شبهات موضوعيه آنها اصل حل جارى نيست وآن سه چيز دماء ـ نواميس ـ اموال است واعراض را هم بعضى بدانها ملحق كردهاند.
البته پارهاى از كلاهيها بى تقصير نيستند چون شنيدهام هر كس مقلد آقاى خمينى نباشد استخدامش نمىكنند واگر كارمند دولت باشد اخراجش ميكنند اين رفتارها با اسلام محمدى سازگار نيست. دين وعقيده زوركى نمىشود ـ دين گرايش دل است. گرايش دل با زور تحقق پذير نيست.
پرسيد: مگر شما نديديد زنها با حجاب شدند، شراب فروشيها بسته شد، راديو نوارهاى مذهبى پخش ميكند…؟
در اين موضوع چيزى نگفتم وسخن را به جاى ديگر بردم و
گفتم: پيش از پيروزى انقلاب بسيارى از جوانها اروپا وافريقا به اسلام عشق مىورزيدند چون از مسيحى بودن چيزى نفهميده واز كمونيزم روگردان گشته بودند. افريقائيها نيز از استعمار مسيحى به تنگ آمده وگول مبشرين را نمىخوردند وبسوى اسلام گرايش داشتند ولى حكومت انقلابىهاى ما موجب شد كه از اسلام متنفر شدند سپس اين دو داستان را حكايت كردم:
آقاى محققى كه از سوى مرحوم آقاى بروجردى امام جماعت مسجد هامبورگ آلمان شده بود چنين گفت: به يكى از دانشگاههاى آلمان براى سخنرانى در باره اسلام دعوت شدم، پشت تريبون كه قرار گرفتم صف اول حاضرين از دخترهاى آلمانى نوجوان تشكيل ميشد كه همگى مسلمان شده بودند وروسرى داشتند ـ هنگام سخنرانى آنقدر براى من كف زدند واز سخنام من استقبال كردند كه رئيس دانشگاه كه مسيحى متعصبى بود تصميم گرفت مرا بكوبد واسلام را ودختران تازه مسلمان را. پس از خاتمه سخنرانى قرآن را روى ميز نهاد وآي
عراقچی: هنگام کشته شدن علی خامنهای در دفترش بودم
برگزاری «سه روز مراسم بدرقه و تشییع جنازه» علی خامنهای
رسانههای خارجی از استعفای رئیسجمهور ایران خبر دادند
آیا شهردار نیویورک به دروغ خود را فعال حقوق بشر میخواند؟- احمد اوبالی
گزارش آمریکایی: تفلیس به بستر فعالیتهای تروریستی ایران تبدیل شده است
دادگاهی در ایران: زن نمیتواند مالک موتور باشد!
ترامپ ایران را با پرچم آمریکا به اشتراک گذاشت
سپاه قدس قصد حمله به یهودیان در آلمان را داشت
ترامپ: ذخایر اورانیوم ایران را نابود میکنیم
مجتبی خامنهای با انتقال ذخایر اورانیوم به خارج از ایران مخالفت کرده است
مجتبی خامنهای برای زنده مانده از الگوی بنلادن استفاده میکند
مقامات ایرانی: مجتبی خامنهای قطع عضوی ندارد!
امارات: پهپادهای حملهکننده به نیروگاه هستهای از عراق بودند
اسرائیل آماده جنگ با ایران میشود
ترامپ: ایران میداند بهزودی چه اتفاقی خواهد افتاد
یوروپل به شبکه تبلیغاتی سپاه ضربه زد
آکسیوس: مذاکرات ممکن است با بمب ادامه یابد
سیانان: پنتاگون برای جنگ آماده است
پاکستان جنگنده و ۸ هزار نظامی به عربستان فرستاد
حمله به نیروگاه هستهای امارات
جمعآوری کمک در تبریز برای مرمت آثار تاریخی اصفهان
پزشکیان به شایعات استعفا واکنش نشان داد
مکزیک هم به تیم ملی ایران ویزا نداد
رسانههای خارجی از استعفای رئیسجمهور ایران خبر دادند
پولوشرت رئیسجمهور ایران در جلسه رسمی جنجالساز شد
پژوهشگر و فعال فرهنگی آذربایجان جنوبی درگذشت
تیم تراختور در یک قدمی بزرگترین رقابت آسیا
تأکید لندن بر جایگاه راهبردی جمهوری آذربایجان
پنج روز انتظار؛ پایان تلخ برای سلنای کوچک در اردبیل
ایران این موشکها را به ارمنستان داده است
درگیری مسلحانه در آذربایجانغربی دو کشته برجا گذاشت
قتل و خودکشی در دانشگاه علوم پزشکی قزوین
ایران دهها ورودی پایگاه موشکی زیرزمینی را بازگشایی کرد
توافقهای میلیاردی میان باکو و واشنگتن
الیاس بهرامپور «لاچین» شاعر و پژوهشگر برجسته تورک قشقایی درگذشت
ترامپ راهی آنکارا میشود
فعالین حرکت ملی آذربایجان از حضور در دادگاه تهران امتناع کردند
عکاس این صحنه اعتراضی به ۱۰ سال زندان محکوم شد