آخرین خبرها

قصه‌ای برای بزرگترها، و بزرگترهای بزرگترها و برای ..................

۱۴۰۰.۰۷.۲۸, ۰۷:۳۶
قصه‌ای برای بزرگترها، و بزرگترهای بزرگترها و برای ..................

Gunaz.tv
گونازتی وی

 می‌خواهم برایتان یک قصه بگویم. یک قصه، اما نه برای بچه‌ها، بلکه برای بزرگترها، بلکه بزرگترهای بزرگترها. آنهایی که فکر می‌کنند دیگر بچه نیستند، بزرگ شده‌اند، خیلی هم بزرگ شده‌اند. آنقدر بزرگ که همه بزرگترها باید حرف آنها را گوش کنند.

خلاصه،  برویم سراغ اصل قصه... 

 

یکی بود یکی نبود!  غیر از خدای مهربان هیچکس نبود!

در سرزمینی که فکر می‌کنیم خیلی دور است،‌ مردمی زندگی می‌کردند. چه سرزمینی بود و چه مردمی! سرزمینی بزرگ، پر از نعمت و زیبا، با مردمی مهربان، خونگرم، با ایمان، با استعداد و قدرتمند،‌ که هیچکدام از زورگوهای دنیا، جرأت رویارویی مستقیم با آنها را نداشتند. سرزمینی که مردمش بعضی وقتها تنهایی یا همگی با هم آنچنان کار بزرگی انجام می‌دادند، که باعث تعجب همه دنیا می‌شد.

خدای مهربان هم خیلی مراقب این سرزمین و مردمش بود. خیلی وقتها این مردم اشتبا‌هاتی انجام می‌دادند که اگر مردم سرزمین دیگری این اشتباهات را انجام داده بودند، نابود می‌شدند. اما خدای مهربان اشتباهات آنها را جبران، و آنها را حفظ می‌کرد.

اما با آنکه خدای مهربان به این مردم نعمتهای فراوانی داده بود، مردم این سرزمین‌ قدر نعمتها را نمی‌دانستند و نسبت به بعضی سرزمین‌های دیگر در وضع نسبتا بدی زندگی می‌کردند.

این سرزمین، کوههایی با معادن و سنگهای قیمتی زیادی داشت. اما مردم این سرزمین بلد نبودند چطور آنها را استخراج کنند. برای همین یا مردم سرزمین‌های دیگر می‌آمدند و خاک آنجا را خیلی ارزان می‌خریدند و می‌بردند، و از آن خاک مواد خیلی گران قیمتی استخراج می‌کردند؛ یا آب باران خاک آن سرزمین را می‌شست و با رودخانه به سرزمین‌های پایین دست می‌برد. در سرزمین‌های پایین دست که اصلا در خاک آنجا از این معادن و سنگهای قیمتی خبری نبود، سر راه آب، کارخانه تأسیس کرده بودند و آب را تصفیه، و این مواد را استخراج می‌کردند. با این مواد، چیزهایی می‌ساختند که به چندین برابر قیمت تمام شده،‌ آنها را به مردم همین سرزمین داستان ما می‌فروختند.

مردم این سرزمین نمی‌دانستند که در این خاک چه چیزهای گران قیمتی هست. ضمن آنکه روشهای خوبی برای کارهای معمولی‌شان هم نداشتند. مثلا موقع کشاورزی،‌ یا کارهای اجرایی و اداری و کارهای دیگر، آنقدر خاک را پخش و پلا می‌کردند،‌ که آب باران آن را می‌شست و به رودخانه می‌ریخت و می‌برد به سرزمین پایین دست.

خیلی از این جواهرات و مواد معدنی هم بدلیل اینکه این مردم ارزش آنها را نمی‌دانستند، زیر دست و پا له، و آلوده شده، با چیزهای دیگر مخلوط می‌شدند، و دیگر قابل استفاده نبوده و از بین می‌رفتند. آنها با خاک طلا و خاکهای گرانبهای دیگر، چیزهای ناچیز و کوزه‌های گلی درست می‌کردند و بعد هم آن را موقع استفاده می‌شکستند و دور می‌انداختند. در عوض از خاکهای نامرغوب، بی‌ارزش، و بی‌محتوی، مهمترین چیزها و وسایل اصلی‌شان را می‌ساختند، و به خاطر همین وسایلشان زشت و نامرغوب بود، سخت استفاده می‌شد، زود خراب می‌شد، و از بین می‌رفت. تمام تلاششان هم در ساختن این وسایل،‌ و استفاده از آنها، تلف می‌شد.

حتی اگر می‌فهمیدند که این خاک گران قیمت است، و آنجا معدن می‌زدند، در واگنهای حمل مواد معدنی، یا در کارخانه استحصال، خیلی از خاک اینطرف و آنطرف پخش می‌شد، و باران می‌آمد و آن را می‌شست و می‌برد و همان ماجرا...

*******

تا اینکه یک روز مردم آن سرزمین که می‌دیدند چطور معادنشان شسته می‌شود و به سرزمین‌های پایین دست می‌رود، تصمیم گرفتند خودشان معادن را استخراج کنند.

 رئیس این سرزمین که آدم خیلی خوب و دلسوزی بود، آنها را بیدار کرد، راهنمایی کرد، ترغیب و تشویق کرد.

همه گفتند: "بیایید معادن و استعدادهای نهفته‌مان را کشف کنیم. بیایید از کانیها و مواد استخراج شده خودمان استفاده کنیم. بیایید شرایط آن را فراهم کنیم که این معادن شسته نشوند و به جای دیگر نروند، و همینجا از آنها استفاده کنیم. به مواد ساخته شده توسط سرزمین‌های دیگر تکیه نکنیم و از اینکه خودمان می‌توانیم اینها را استخراج کنیم، نترسیم و تعجب نکنیم".

خلاصه کلی سخنرانی کردند، طرح دادند، ‌برنامه‌ریزی کردند، جنبش و نهضت استخراج معادن تعریف کردند، شعار دادند، ساختمان ساختند، ...؛‌ القصه، کاری شروع شد کارستان!

اما بشنوید که آنها چطور معادن را استخراج می‌کردند.

یکی گفت: "باید یک معدن درست و حسابی بسازیم!". کلی بودجه گرفتند، کلی سیمان و آهن و ... بعد روی یک تکه زمین خیلی بزرگ توی پایتخت، یک معدن ساختند. ساختمانی چند طبقه با تونلها و آسانسور و پله برقی و واگنهای حمل کارگر و مواد معدنی و ریل قطار و ... و البته همه بالای زمین! ... .

تونل‌ها و آسانسورها آنقدر بزرگ و طولانی بودند که صبح به صبح که کارگرها می‌آمدند آنجا، وارد تونل‌ها و سوار واگنها و آسانسورها می‌شدند و ... تا ظهر می‌رسیدند به ... رستوران! آنجا ناهار را که می‌خوردند و کمی ‌در باب معدن و طریقه بالا بردن کارایی آن با هم گپ می‌زدند، ... خوب راه برگشت طولانی بود و باید یواش یواش برمی‌گشتند تا عصر ساعت 4 برسند به سرویس!

یکی گفت: "اینجوری که معدن درست نمی‌کنند. معدن باید توی کوه باشد". او تابستان سال گذشته که برای تعطیلات به شمال رفته بود، در جاده نزدیک گردنه، یک تونل ... ببخشید یک معدن دید به طول یک کیلومتر! عجب معدنی، تازه دیوارش را هم جدیدا سرامیک کرده‌اند.

این بود که کلی بودجه و وسایل و ... آوردند و راه را بستند؛ و به ماشینهای صف کشیده در جلوی درب تونل ... ببخشید معدن، هم گفتند که: "برگردید و از جاده پایینی بروید، ما اینجا کار مهمی داریم برای کل سرزمین!". خلاصه،‌ توی آنجا حسابی ریل گذاشتند و نیرو مستقر کردند و کارگر استخدام کردند و گفتند: "راه هم که دور است، همین دور و بر‌ها کنار پیست اسکی یک شهری، شهرکی، چیزی احداث کنیم که این کارگرهای مستضعف بنده خدا، در این بر کوه و بیابان، خانه‌ای داشته باشند".

بعد که شهرک احداث شد، دیدند عجب جای خوش آب و هوایی است. گفتند: "این چه کاری است؟! مردم که در تونل مزاحم ما نمی‌شوند. راه را باز کنیم بیایند و بروند، کارشان راه بیفتد. از این معدن چند منظوره هم می‌شود استفاده کرد. کارگر هم خیلی نمی‌خواهد. اصولا ما کار را برون‌سپاری می‌کنیم. فقط خودمان مدیریت می‌کنیم. فقط یک عده مدیر جمع شویم، کافی است. بودجه که مستمرا می‌رسد و خدا هم که روزی رسان است. اگر مهندسی هم لازم داشتیم، صدا می‌زنیم بیاید یک نگاهی بیندازد. ما مدیرها هم که در این شهرک جا می‌شویم..." خلاصه! دردسرتان ندهم، به خوبی و خوشی در آن شهرک زندگی کردند!

یک عده‌ی دیگر گفتند که: "داخل شهر و تونل که نمی‌شود معدن راه انداخت، باید برویم در وسط کوهها و جنگلها، آنجا معدن هست". بیل و کلنگ برداشتند و رفتند و رفتند تا به یک غار رسیدند. گفتند: "معدن همینجاست". رفتند درون غار... چند روز بعد زخم و زیلی در بیمارستان، گفتند:"نمی‌دانستیم در معدن خرس هم پیدا می‌شود..."! آنها دیگر سراغ استخراج معدن نرفتند.

یک عده‌ی دیگر گفتند: "باید همه معدنکاران را یکجا جمع کنیم،‌ تا با هم خوب کار معدنکاری کنند. اصلا معدنکاران دیگر کشورها را هم باید بیاوریم در همانجا، آنجا بشود معدن همه دنیا". بعد گفتند: "خوب اینهمه معدنکار را بخواهیم بیاوریم، جا می‌خواهد؛ شهری، شهرکی! جایش هم باید خوب و با صفا باشد. مثلا وسط جنگلهای شمال".

بعد که بودجه گرفتند و شهرک درست کردند، دیدند عجب جایی شد، قیمت ویلاها هم که حسابی بالاست. قیمت گذاشتند و به معدنکاران گفتند: "بیایید اینها را از ما بخرید". معدنکاران هم گفتند: "ما پولمان کجا بود این ویلاها را بخریم". هیچکس نیامد. بعد گفتند: "ببینید، ما هر چه می‌کنیم معدنکاران نمی‌آیند. خوب حالا معدنکار نیامد کس دیگر بیاید. وزیری، وکیلی،‌ مدیری، تاجری، ... شهرک معدنکاری نشد،‌ معدن آدمهای سرشناس، و معدن پول که می‌شود..."

اما بشنوید از یک عده‌ی دیگر! آنها تا اعلام کردند که نهضت استخراج معدن راه افتاده، بلافاصله کلی پلاکارد و پرچم و ... درست کردند و مردم را جمع کردند و راه افتادند در خیابان: "دو دو رو دو دو... نهضت معدن ... دو دو رو ... ؛ معادن کشوری استخراج باید گردد...، ... استخراج باید گردد؛ ...اخراج باید گردد...؛ ... باید گردد...". خلاصه آنها صبح می‌آمدند و تا شب تظاهرات می‌کردند. بعد دیدند هر روز که نمی‌شود نامنظم این کار را کرد. یک چادر زدند برای ستاد هماهنگی تظاهرات، اندر حمایت از نهضت. بعد از مدتی دیدند در چادر سرد است. باران و باد می‌آید. بودجه گرفتند و ساختمانی ساختند و ...

یک عده‌ی دیگر گفتند: "با شعار که نمی‌شود. باید کار کرد. باید فکر کرد". میزگرد گذاشتند. سمینار گذاشتند. فراخوان اعلام کردند. همایش گذاشتند. کنگره برگزار کردند. سمینار معدن شناسی، میزگرد معدن کاوی، ... معدن پژوهی، معدن سازی،‌ معدن نگاری، معدن‌دانی، معدنولوژی، مهندسی معدن،‌ گفتمان معدنی، پارادایم معدن، آب معدنی،‌... خلاصه یک چیزی معدن... تشکیل دادند. ناهار دادند. شام دادند. جایزه دادند. بازدید از نقاط دیدنی شهر بردند... (کیف یادگاری هم البته می‌دادند).

یک عده‌ی دیگر گفتند: "باید میز و کرسی معدنکاری راه انداخت". راه انداختند! بعد دیگران گفتند: "ای بابا این میز معدنش کو؟"؛ گفتند: "ما این میز و کرسی را می‌دهیم به آدمهای باهوش، که در این سرزمین الحمد لله کم هم نداریم، آنها خودشان معدنش را پیدا می‌کنند". دیگران گفتند: "همه آدمهای باهوش لزوما معدنکار خوبی نیستند. معلوم نیست یک نفر زور بزند معدنی درست کند، و آن معدن درست از آب در بیاید. اول معدن را باید یافت، بعد میز و کرسی‌اش را راه انداخت". گفتند: "ای بابا! بالاخره میز و کرسی که بود، هوش هم که بود، بودجه هم که بود، معدنش را پیدا می‌کند دیگر! خودمانیم، حالا اگر این میز و کرسی کمکی به اکتشاف معدن نکند، سر ظهر که می‌شود رویش ناهار خورد، و‌ زمستان که می‌شود پتو رویش انداخت و زیرش رفت و گرم شد!".

در این میان، یکی که در دولت دستش به دهانش خیلی می‌رسید،‌ پیدا شد و گفت: "اینطوری نمی‌شود! باید یک کار باشکوه کرد. معدن باید باشکوه باشد". این بود که از یک نقطه باشکوه، یک تونل عظیم چراغانی شده را به عمق زمین حفر کردند. رؤسای این معدن با ماشین آخرین مدل و تشریفات می‌آمدند و می‌رفتند داخل معدن. آن جا از کارکنان سان می‌دیدند و برمی‌گشتند. کارکنان هم دائم برای آنها کف می‌زدند و هورا می‌کشیدند و سرود می‌خواندند و عده‌ی دیگر گفتند: "آقا همینطوری که معدن را نمی‌شود کشف کرد. قانون حمایتی و نظارتی می‌خواهد. اصلا چه کسی بیاید معدن کشف کند؟ بعد فرضا کشفش کردند؛ حالا چه کارش بکنند؟! سرزمین که بی قانون نمی‌شود". بعد نشستند و یک طرح تنظیم کردند و بردند، دعوا کردند،‌ مشورت کردند،‌ گروکشی کردند، حمله کردند، خلاصه تصویب کردند و ابلاغ کردند.

وقتی ابلاغ کردند، معدنکاران آمدند گفتند: "ای بابا! این که بدتر جلوی استخراج معدن ما را می‌گیرد. دست و پای ما را می‌بندد". معدنکاران طلا گفتند: "این به نفع معدنکاران نقره است". معدنکاران نقره گفتند: "این به نفع معدنکاران مس است،‌ حق ما را می‌کشد". معدنکاران ... خلاصه همه به دعوا افتادند.

بعد از چند سال دعوا یک عده نشستند و گفتند: "باید آن را اصلاح کنیم". نشستند و یواشکی، بدون آنکه کسی بفهمد، اصلاحیه‌ای را بردند تا همه بیایند بفهمند چه شد، یکهو تصویب کردند. فردا شلوغ پلوغ شد و گفتند: "کی تصویب کرد؟‌ چرا تصویب کرد؟" تظاهرات کردند، اعتصاب کردند، دفاع کردند،‌... خلاصه چند سال به این دعوا‌ها گذشت،‌ تا هیئت رفع اختلاف تشکیل دادند؛ یک طرح جدید دادند. طرح را بردند بعد از کلی مشورت و دعوا و ... تصویب کردند. بعد قانون را اجرا کردند. اما اینکه با قانون فلان و بهمان تناقض داشت! با قانون قبلی هم تناقض داشت! اصلا معلوم نبود که فلان موضوع مشمول این قانون می‌شود یا قانون قبلی، یا بهمان قانون! خلاصه، ... هی قانون تصویب می‌کردند، کمیسیون تشکیل می‌دادند، دعوا می‌کردند، ...

******

 اما یک عده از مهندسان معدن آمدند کلی فکر کردند که چطور این کانیها و سنگها را استخراج کنند. طرح آماده کردند، کار کارشناسی کردند، ... بعد طرح را فرستادند برای کمیسیون نهضت معدن. بعد از مدتی از آنها دعوت کردند در جلسه‌ای طرح را توضیح بدهند. دادند! بعد زمان طولانی گذشت ولی خبری نشد.

پس از مدتی متوجه شدند یک عده‌ی دیگر، بودجه همان طرح را گرفته‌اند و مشغول کارند. اما به جای محلی که آنها در کوهستان بالای سرزمین در فلان شیار کوه بهمان برای معدن در نظر گرفته بودند، کنار پایتخت آن معدن را زدند. (آخر راه کوه بهمان دور بود، و زندگی در آنجا مشکل). آخر سر هم از آن معدن هیچی در نیامد، و هر سال هی بودجه‌اش را تمدید می‌کردند.

یک عده مهندس دیگر از دوستان این عده قبل که از سرنوشت طرح آنها باخبر شده بودند، ‌طرح خودشان را نفرستادند؛ بلکه گفتند: "ما خودمان باید دنبالش را بگیریم". برای همین طرح را به کمیسیون بردند تا تأییدش را 6 ماه بعد گرفتند. بعد کمیته‌ای برای ارزیابی طرح تعیین شد. 6 ماه دیگر وقت صرف کردند که به این کمیته ارزیابی بفهمانند که موضوع طرح چیست!

بعد، 6 ماه این کمیته بررسی و ارزیابی کرد و گفت: "کار خیلی با ارزشی است و باید حتما مورد حمایت قرار گیرد و بودجه‌اش را تأمین کنند". بعد چند ماهی گذشت تا طرح را بردند شورای معدن، آنجا اول 6 ماه بررسی کردند. بعد یادشان رفت نتایج را اعلام کنند. 6 ماه بعد که یادشان آمد، گفتند: "زمان گذشته است"؛ نیاز به بررسی مجدد دارد؛ 6 ماه دیگر هم بررسی کردند.

گفتند: "اول پروژه فاز صفر تعریف کنید". ماموریت دادند به سازمان معادن که: "شما این پروژه را اجرا کنید". 6 ماه طول کشید تا پیشنهاد پروژه را نوشتند و ارائه کردند. بعد 6 ماه طول کشید تا تصویب شد. بعد 1 سال معطل آن بود تا دعوا سر محل بودجه‌اش تمام شود. وقتی بودجه را دادند، سه ماه کار پروژه جلو رفت که بودجه قطع شد. 2 سال دنبالش دویدند، تا دوباره بودجه را اختصاص دادند. اما تورم شده بود و بودجه دیگر کافی نبود. پس 8 ماه دیگر دنبالش دویدند تا بودجه را افزایش و اختصاص دادند.

و سه ماه دیگر کار کردند تا فاز صفر تمام شد. بعد از این سه ماه نتایج را که ارائه کردند، یکی گفت (همان مسئول طرح تونل گردنه کنار پیست اسکی): "این چه طرحی است؟ من در بازدیدی که چند سال قبل از سرزمین‌های جابلقا و جابلسا کرده بودم، دیدم معادن آنجا در تونلهایی است به این بلندی... حالا ما که به آن بلندی نمی‌توانیم، فعلا یک کوتاهش را انتخاب کرده‌ایم. ولی در طرح شما که از تونل حرفی زده نشده". بعد بدون اینکه جوابش را بشنود، گذاشت و رفت.

بعد، مسئول آن معدن چند طبقه روی زمین، آمد. نگاهی کرد و گفت: "اصلا کی گفته شما طرح بدهی؟ این وظیفه سازمانی ما است که طرح بدهیم". بعد زد زیر مستندات طرح و همه را پرت کرد روی زمین و رفت.

بعد یکی دیگر آمد گفت: "طرح شما متدولوژی ندارد. من یک کتابی خوانده‌ام، تویش از متدولوژی صحبت کرده، اما این چیزهایی که شما می‌گویی، توی آن کتاب نبود". بعد وقتی آن افراد داشتند متدولوژی کار خود را توضیح می‌دادند،‌ آن شخص نگاهی کرد و گفت: "من که سرم نمی‌شود شما چه می‌گویید..."، گذاشت و رفت!

... بعد وزیر عوض شد... تا افراد و مدیران جدید آمدند بفهمند ماجرا چه بوده، 2 سال گذشت. بعد هم کلا یادشان رفت که اصلا طرح چه بوده و اصولا چنین طرحی وجود داشته است. تا اینکه 5 سال بعد، یک نفر در هنگام جستجوی مستندات قدیمی ‌برای تهیه پایان نامه‌اش، آن طرح و چند طرح دیگر را یافت. او بعدها یک طرح به مجلس ارائه کرد که: "بررسی طرحهای مفید فراموش شده و زنده کردن مجدد آنها". بعد این طرح را ...

*******

رئیس این سرزمین که گفتیم آدم خیلی خوبی بود،‌ از کارهای اینها حرص می‌خورد. هر چه آنها را نصیحت و راهنمایی می‌کرد و راه را نشانشان می‌داد، به گوش آدم بزرگهاشان نمی‌رفت که نمی‌رفت.

عده‌ای گفتند: "برویم به سرزمین‌های دیگر، ببینیم که آنها چطور این مواد را استخراج می‌کنند". رفتند به سرزمین پایین دست. دیدند کارگاه عظیمی کنار رودخانه راه انداخته‌اند و مواد درون آب را (که از همان سرزمین بالا دست توی آب ریخته بود) جدا می‌کنند. آنها هم آمدند کنار سرچشمه رودخانه، کارگاهی عظیم‌تر راه انداختند. اما هر چه کردند نتوانستند چیزی از آب استخراج کنند. بعد یک عده گفتند: "آدمهای این سرزمین پایینی عجب حماقتی کرده‌اند که یک کارخانه برای این کار راه انداخته‌اند. توی این آب که چیزی پیدا نمی‌شود".

اما عده‌ی دیگر گفتند: "شما نمی‌فهمید. آنها فوت و فنی بلدند که از این آب،‌ صد تا مواد دیگر هم استخراج می‌کنند، که شما تصورش را هم نمی‌کنید". بعد به این نتیجه رسیدند که باید کارشناسانی از همان سرزمین پایین دست بیاورند. رفتند و با آن سرزمین قرارداد امضاء کردند و کلی پول دادند و کارشناس آوردند. این کارشناسان هم کارخانه‌ای راه انداختند و لودر آوردند و گفتند: "خاک این نقطه از کوه را بریزید توی رودخانه". آنها هم ریختند. بعد گفتند: "این کار را دائما ادامه دهید. اما کارخانه استحصالش را نمی‌شود اینجا تأسیس کرد. باید در سرزمین پایین دست باشد. ما استحصال می‌کنیم و برای شما تعریف می‌کنیم. محصولاتش را هم با کمی تخفیف به شما می‌فروشیم". آن عده هم قبول کردند.

اما یک عده‌ی دیگر که دیدند دارد سر سرزمینشان کلاه می‌رود، گفتند: "چی چی را قبول کرده‌اید؛‌ این به ضرر ما است". اما آن عده گفتند: "ما قرارداد داریم. نمی‌شود که زیر قراردادمان بزنیم! تازه معدنها مال همه ‌است،‌ جهانیست، تا مورد استفاده و تأیید سرزمین‌های دیگر قرار نگیرد اعتبار ندارد". آن عده‌ی دیگر گفتند:‌ "جهانی بودن چه ربطی دارد که شما معادن خودتان را نابود کنید و بریزید توی رودخانه؟ تأیید سرزمین‌های دیگر چه ربطی دارد به اعتبار و استفاده از معدن خودتان؟‌ اگر آنها تأیید نکنند، شما نباید از معدن خودتان استفاده کنید؟!". القصه، این بحث همچنان ادامه داشت و دارد.

 بعد، عده‌ی اول گفتند: "اصلا شما وقتی معدنتان اعتبار دارد،‌ که مشابه دستورالعملهای بین‌المللی و سازمانهای جهانی استخراج شود. دستورالعملها هم که یا گفته کنار رودخانه کارخانه‌‌ی استحصال بزنید،‌ یا گفته خاکتان را بریزید توی رودخانه". این بود که جلوی هر معدنی که غیر از این دو روش عمل می‌کرد، می‌گرفتند.

حتی اگر معدن کاری می‌رفت و توی کوهها با زحمت معدنی می‌زد و بهترین طلا را با بهترین کیفیت استخراج می‌کرد، وقتی محصولش را ارائه می‌کرد، می‌گفتند: "چرا مارک بین‌المللی ندارد؟ مواد معدنی‌ای ارزش دارد که مشخصاتش در آی اس آی ثبت شده باشد". آنجا هم که در بسیاری از موارد مواد معدنی استخراج شده‌ی مطابق شرایط و خصوصیات و ارزشهای آن مملکت را قبول نداشتند و بجز در موارد خاصی آن را ثبت نمی‌کردند.

هر چه معدنکاران می‌گفتند: "بابا، آنها وقتی مواد معدنی را ثبت می‌کنند که بیشتر قابل استفاده برای خودشان باشد تا شرایط مملکت ما! ما مبتنی بر اعتقاداتمان روش استخراج علمی و بنیادهای فکری خاصی داریم که اگر به آنها کوچکترین استنادی بکنیم، هرگز آن را ثبت نمی‌کنند. وقتی شما اعتبار را به ثبت مواد در آنجا می‌دهید، جایزه می‌دهید، آنها هم مواد معدنی ما را به رسمیت نمی‌شناسند، دیگر کسی سراغ مواد معدنی مورد نیاز خودمان نمی‌رود؛ جاهایی هم که این مواد را در کشورمان ثبت می‌کنند خالی می‌ماند؛ روش استخراج علمی خودمان بی‌ارزش می‌شود‌". اما آنها بر این کار پافشاری می‌کردند و این حرفها به گوششان نمی‌رفت.

آنها استدلال می‌کردند: "این حرفها چیست؟ در همه دنیا معدن، معدن است!‌ مواد معدنی هم مواد معدنی! روش استخراج علمی هم همان روشی است که آنها معتبر می‌شناسند. مواد معدنی و معدن متعلق به همه دنیا است. آنها عقلشان بیشتر از ما می‌رسد؛ بهتر می‌دانند که کدام مواد معدنی بهتر است، و کدام را باید چطور استخراج کرد".

خلاصه، اینطوری بود که به هر کسی که مواد معدنی و معدنش را مطابق دستورالعملهای بین‌المللی در می‌آورد، جایزه می‌دادند. به همین دلیل مواد معدنی که در اینجا با زحمت استخراج و استحصال شده بود،‌ در داخل آن مملکت کاربردی نداشت و قابل استفاده نبود. آخر سر مجبور بودند آنها را توی رودخانه بریزند و بازهم کشورهای پایین دست آن را از آب استخراج می‌کردند. همه هم برای گرفتن آن جایزه‌ها، با حداکثر توان تلاش می‌کردند که معادن خودشان را آنطوری استخراج کنند؛ و تمام تلاششان، به رایگان برای حصول محتوی و نتیجه در کشورهای پایین دست بود. اینطوری بود که روش استخراج علمی اصیل خودشان، و مواد معدنی خودشان را فدای روش علمی و منافع کشورهای دیگر می‌کردند.  ********

چند نفر گوشه و کنار کوهها، که واقعا معدنکار بودند، با تحقیق و بررسی، و تلاش زیاد به جستجو پرداختند و با هزینه شخصی، معدنهایی زدند، و به نتایج خوبی هم رسیدند. بعد با سروکله گلی و سیاه و لباس کار خاکی، از معدن بیرون آمدند و گفتند: "اینجا سنگ طلا پیدا کردیم".

همه آمدند. سنگهایی را که دست آنها بود نگاه کردند. گفتند: "اینکه طلا نیست. ما توی جواهر فروشی سرکوچه مان طلا زیاد دیده‌ایم. اینها که سنگ است. طلا فروشها هم معمولا چاق و چله و با لباس شیک و گران قیمت هستند و ماشین بنز سوار می‌شوند؛ نه با این سروضعی که شما دارید". بعد به هم گفتند: "هیچی بابا، حرف چرت و پرت می‌زنند!" و رفتند.

بعضی‌ها هم آمدند گفتند: "متدولوژی استخراج معدن را در یک کتابی در باره فلان سرزمین دیدیم، اینطوری نبود" ...، و آنها هم رفتند. بعضی‌ها آمدند و کلی بارک الله و آفرین گفتند و گذاشتند رفتند. مسئول آن معدن چند طبقه روی زمین هم آمد و به چند تا از آنها پیشنهاد کرد بیایند در طبقه هشتم معدنش با حقوق خوبی مشغول کار شوند، و گذاشت و رفت.

آنوقت همه آن آدمها ماندند توی معدنشان با کلی بدهی. زنشان هم از آنها طلاق گرفت. برخی از آنها دیوانه شدند؛ برخی هم آواره کوه و بیابان؛ برخی هم به چاه کنی و کسب درآمدی از آن مشغول شدند؛ چند نفر هم که خیلی جان سخت بودند، در همان معدنشان ماندند، و کندند، و کندند، و آخرش همانجا مردند، و سر درب معدن برخی از آنها به احترام آنها بنای یادبودی ساختند، و معدن را مسدود کردند. [1]

( قصه ما به سر نرسید و کلاغه همه به خونش نرسید. بقیه داستان را در یک فرصت دیگر برایتان درج می کنم)

اخبار منتخب

Most Read