آخرین خبرها

تقدیم به تمامی رادمردان راه آزادی و ستم ستیزی به ویژه برادر سعید متین پور ــ م.ع.زنگین.

۱۴۰۰.۰۷.۲۸, ۰۷:۳۶
تقدیم به تمامی رادمردان راه آزادی و ستم ستیزی به ویژه برادر سعید متین پور ــ م.ع.زنگین.

Gunaz.tv
یک هفته ای است که تمام درهای زندگی به رویم بسته شده. تو گویی پایان و سرانجام همه چیز اینجاست. بیهودگی، بی سرانجامی، به مانند عشق نافرجام نوجوانی 18ساله! و که می داند که چنین عشق نافرجامی یعنی چه؟ از فاجعه گفتن دردی است و شنیدن دردی و فاجعه را دیدن دردی دیگر! اما کیستند آن استوارانی که فجایعی را که می شنوید و می بینید و می گوئید، می زیند؟ همه ی آنچه را که مرا به فجایع آشنا می کنند به روی خودم می بندم. دوستانی را که بیماری انسانیت و درد بشری دارند به خلوتم راه نمی دهم. اینترنت را سه طلاقه می کنم که همه اش اخبار زهر فجایع در حلقومم می ریزد. سیاست و جامعه و هر آنچه را که زخم مرا تازه می کند هزار بار لعنت فرستاده و نفرین می کنم. اکنون راحت شده ام! درها را می بندم و سیگاری روشن می کنم تا خلاص شوم و ناگهان... ناگهان.... اوج فاجعه رخ می نماید! آن همه فاجعه ای که می شنیدم و می گفتم و می دیدم، خود من بوده ام! "فاجعه نین ان درینین بیز یاشیریق" و وقتی تنها می شوی تازه می فهمی که آتش خود تویی که در دامن تاریکی افتاده ای! و چه جرمی بالاتر از روشنایی آوردن در شهر کوران! جرم تو همین بس که شهر را به هم ریخته ای و شمشیر نور به روی تاریکی آخته ای و اکنون در این تنهایی به بندت می کشند با آتش خویش جگرت را کباب می کنند و هر روز دو کرکس به کباب جگرت میهمانند! می خورندت! نه رهایت می کنند و نه تمام می شوی! و اینک رنج زیستن در آتش و تنهایی! و اینک درد بی امان! و اینک آتش تناقض ها! و این سؤال لعنتی که بی امان نازکترین و کم طاقت ترین نقطه ی قلبت را نیش می زند! چرا من مثل این انبوه بی دردان نشدم؟ چرا من باید این آتش فاجعه را در جان خویش می افکندم؟ و....؟.....؟ اما چه توان کرد که ما خود این آتش و بوریا را خواستیم! چرا که به دانستن خطر کردیم و میوه ی ممنوعه را خوردیم و اکنون در جهنم ترین جهنم ها در تبعید فجایعیم! ...... دیوارهای این اتاق تنهایی بلندتر از آنست که صدایم به جایی برسد! آه! ای فجایع و دردهای گونه گون! مرا با درد خویش تنها مگذارید! به سراغ من آئید! به سراغ من که اکنون دانسته ام که جانسوزترینتان خود من بوده ام! دیوارهای این اتاق تنهایی بلندتر از آنست که کسی را توان راه یافتن در آن باشد و محکوم به این حصاریم! همه چیز نیمه کاره رها شده و تنها چیزی که تمام و کامل است درد است و درد! و تنها چیزی که در این حصار بلند راه می یابد، هوای مسموم شهر است که همچون نمک بر زخم، حلقوم زخمی ام را می سوزاند.... اینجا شهر کوران است و تو! ای فرزند سرکش آدم! مگر تو را چه می شد که این فاجعه را به بار آوردی؟ مگر تو خود را چه دانسته ای؟ مگر کسی از تو روشنایی خواست که آتش در شهر انداخته ای؟ پس بدان! که تو مجرمی و جرم تو همین بس که چون همگان به زیستن تن نداده و شهرآشوبی نموده ای و جای شهرآشوبان این جاست! پشت دیوارهای بلند تنهایی در اسارت عقرب جرار و مار غاشیه! اینجا جهنم است و هر چه آتش می خواستی از اینجا برگیر و در جان خویش انداز و بدان که دیوارهای میان جهنمت با بهشت نادانی بلندتر از آنست که بتوانی لختی از این آتش آن سوی دیوار بیندازی! مگر در شهر کوران آتش درانداختن نمی خواستی؟ و آنک! این تو و این آتش! هر آنچه می خواهی برگیر و در کام خویش بریز و فریاد کن و بدان که حتی صدایت نیز به آن سوی دیوار، بهشت نادانی و زندگی نخواهد رسید! .... همه ی درها بسته و تنها در پشت دیوار بلند تنهایی فاجعه ای با تلخی تمام در حال تکرار است و تو از شنیدن خبر آن در خود می پیچی و نمی دانم چه حالی خواهی شد آنگاه که بدانی که قربانی این فاجعه خود تویی!.

اخبار منتخب

Most Read