آخرین خبرها

تو چرا خواب مسكو و لنينگراد را نديدي؟

۱۴۰۰.۰۷.۲۸, ۰۷:۳۶
تو چرا خواب مسكو و لنينگراد را نديدي؟

Gunaz.tv
گفت‌و‌گو با اتابك فتح‌الله‌زاده به بهانه انتشار ؛ تو چرا خواب مسكو و لنينگراد را نديدي؟ - فرشاد قربانپور آري درست گفته بود لنين كه امروز اين جمله بيش از همه براي ارزيابي يادگارهاي خود او به كار مي‌آيد. بررسي كارنامه نظامي سياسي و ايدئولوژيكي كه او بنياد گذاشت. بنيانگذار شوروي شايد هيچ‌گاه گمان نمي‌كرد پس از او چنين ناجوانمردانه ميراثش بر باد داده شده و بي‌رحمانه به نقد كشيده شود. امروز آناني كه بخشي از زندگي و روزگار خود را در سرزمين آزادي‌هاي شگفت انگيز و رهايي‌بخش طي كرده بودند به سخن آمده و يادگارهاي لنين را به چالش كشيده‌اند. آنها همگي تجسم عينيت هستند. تجربه‌اي هستند از واقعيت واقعي، پس مي‌توانند معياري باشند براي سنجش. خاطراتي كه در كتاب گردآوري شده از همين دست است. خاطرات انسان‌هايي كه دوراني مديد از زندگي و روزگار خود را در كشور شوراها طي كردند و اكنون سرگذشت تلخي را كه داشتند بازگو مي‌كنند. فتح‌الله‌زاده پيش از اين نيز كتاب و را بر همين سبك و سياق نوشته و به چاپ رسانيده است. آنچه او مي‌نويسد بي‌هيچ واسطه‌اي كشوري را كه دو دهه قبل از فروپاشي اعلا‌م كرده بود به مرحله پيش از رسيده در مقابل سوالي عظيم قرار مي‌دهد. او نظامي را كه هنوز به اقدامات غير‌انساني مي‌پردازد به نقد مي‌كشد. از اين رو با او گفت‌وگو كرديم تا انگيزه‌ها و اهداف او را بازكاوي كنيم. او كه مدت‌ها در جامعه شوروي زندگي كرده، هرچند تجربيات چنين تلخ را خود تجربه نكرده اما وجدان خود را براي ثبت آنهايي كه با چنين تجربه تلخ و چنين معياري از واقعيت روبه‌رو شده‌اند مسوول دانسته است. آنچه در پي مي‌آيد متن كامل اين گفت‌وگو است. ‌ شما در مقدمه نوشته‌ايد كه قبل از فروپاشي شوروي اميدي به ضبط خاطرات نبود. چرا اميدي نبود؟ آيا تهديدي وجود داشت؟ شما قبل از فروپاشي شوروي هم اقدامي براي ضبط اين خاطرات كرده بوديد؟ ‌ خير، من قبل از فروپاشي شوروي براي مكتوب كردن خاطرات قربانيان دوره استالين اقدامي نكرده بودم. چون امكان ضبط خاطرات براي من و نسل‌هاي پيش از من نبود. سرشت و خميرمايه نظام شوروي بر اساس ترور پايه‌گذاري شده بود و در طول تاريخ هفتاد ساله شوروي فضاي رعب و وحشت بر دل شهروندان بي‌حقوق شوروي حاكم بود. ‌ در دوران زمامداري استالين حتي اعضاي هيات سياسي و كميته مركزي هم جرات آن را نداشتند كه كوچك‌ترين نظر انتقادي‌اي به فرامين مقدس‌گونه استالين داشته باشند تا چه رسد به مخالفان. ‌ به‌طور خلا‌صه بايد بگويم قبل از فروپاشي شوروي به سبب فضاي رعب و وحشت هيچ ايراني اردوگاه ديده‌اي حاضر به ضبط خاطرات خود نمي‌شد. روان اين نگون‌بختان در اردوگاه‌هاي استاليني در هم شكسته شده بود و پس از آزادي از اسارتگاه‌هاي استاليني هنوز كاگ‌ب همچون خفاش بر سر اين افراد در پرواز دائمي بود. تقاضاي من براي ضبط خاطرات در آن فضاي جهنمي در حكم اين بود كه من از فردي كه مبتلا‌ به سرطان است بخواهم در مسابقه دووميداني شركت كند. ‌ من به نوبه خود شهادت مي‌دهم به سبب ترس و وحشت به فكر احدي از اين افراد خطور نمي‌كرد كه مي‌توان خاطرات را مكتوب كرد. اين يك اقدام ‌ قلمداد مي‌شد و مجازات بسيار سنگيني داشت و به نوعي ديوانگي محسوب مي‌شد. وقتي اين افراد براي خروج از شوروي و آمدن به ايران يا كشورهاي ديگر اجازه نداشتند و براي خروج از شوروي قطع اميد كرده بودند و حتي براي مسافرت به جمهوري‌هاي ديگر نيازمند اجازه پليس امنيتي بودند، در اين صورت اصلا‌ مكتوب كردن خاطرات به معني امضاي سند خيانت به و تلقي مي‌شد. ‌ بايد بگويم نظام تام‌گراي شوروي از چنان رفتار خودكامه‌اي برخوردار بود كه فرد به لحاظ رواني، خود را درون نظام ناتوان احساس مي‌كرد و در مقابل ايدئولوژي مدون‌شده و ترور فيزيكي و رواني، خود را ذليل و عاجز مي‌ديد. به ديگري يا حتي به نفس خود فرد انساني، اولين قرباني نظام اقتدارگرا است. ‌ اين را نيز بايد اضافه كنم آنچه كه امروز درباره اهميت سرنوشت اين عزيزان مي‌دانم، در آن سال‌هاي اقامتم در شوروي واقف نبودم. افزون بر آن من از نگاه كاگ‌ب و حداقل براي بخشي از سازمان فدائيان اكثريت فردي شناخته مي‌شدم. از اين رو در آن زمان همين ديدار انساني من با ايرانيان اسير دوران استاليني براي كاگ‌ب قابل تحمل نبود و برايم مشكل‌زا شد. تنها بخشي از اين ايرانيان پس از ايجاد اعتماد، اندك‌اندك و به‌طور نيمه‌باز شروع به شرح سرنوشت غمبار خود مي‌كردند كه به راستي برايم شوكه آور بود. ‌ به‌عنوان مثال شرح خاطره‌اي از افسر توده‌اي آقاي براي درك فضاي دوران استاليني، بسيار گويا است. او نقل مي‌كند كه وقتي در زندان باكو اسير ماموران امنيتي بود، يك آذربايجاني ايراني‌الا‌صل نظرش را جلب مي‌كند. از او مي‌پرسد كه چرا دستگيرش كردند. او جواب مي‌دهد كه روزي در حياط خانه‌شان با صداي بلند براي همسرش داستان خواب خود را تعريف مي‌كرده است. از جمله گفته بود: همسايه، فوري به پليس گزارش داده بود كه فلا‌ني به ايران رفته است. از اين رو بازداشت مي‌شود. آن بدبخت به هر حال مي‌گويد: اكنون كه موفق شده‌ايد پاره‌اي از خاطرات تكان‌دهنده را گردآوري كنيد آيا برخوردهاي منفي با اقدام شما صورت گرفته است؟ اين مخالفت‌ها چگونه و توسط چه كساني بود؟ اولين بار تجربه و نظر انتقادي خود را در رابطه با مهاجرتم به شوروي در يك نوشته 40 صفحه‌اي در اختيار آقاي محسن حيدريان قرار دادم. قرار بود ايشان در رابطه با چهارمين نسلي كه به شوروي مهاجرت كردند پس از تكميل پژوهش، نتيجه كارش را به صورت كتاب درآورد. قبل از چاپ كتاب، من و به‌خصوص آقاي حيدريان را توسط افراد شناخته‌شده‌اي از سازمان اكثريت و حزب توده، زير فشار روحي قرار دادند. اول مطرح شد كه مصلحت نيست موضوع باز شود و سپس از چپ و راست آقاي حيدريان را با تلفن تهديد مي‌كردند. اينگونه رفتارها مرا منقلب مي‌كرد. من كه از ابتدا قصدي براي نوشتن كتاب نداشتم وقتي با اين مسائل روبه‌رو شدم بدون اينكه كسي را در جريان بگذارم، كتاب را نوشته و به چاپ رساندم. ‌ اما در رابطه با برخودهاي منفي بايد گفت پس از انتشار كتاب‌هاي توسط و و كتاب توسط من، آن برخوردهاي متعصبانه و مقاومت ذهني بسيار فروكش كرده است. با اين وجود پس از انتشار كتاب آقاي فرخ نگهدار در مصاحبه با پرويز قليچ‌خاني در مرا فردي مشكوك خواند. البته نظر من اين است كه آقاي نگهدار خودش هم به اين حرف باور ندارد. افزون بر آقاي نگهدار دو نفر از دوستان قديمي من نيز طي تماس تلفني مرا مشكوك و عامل خواندند و باز اضافه كنم نشريات حزب توده به من اتهام جاسوسي عليه شوروي زدند. موارد بسياري از اين برخوردهاي غير‌متمدنانه بود و من نمي‌خواهم اشخاص را نام ببرم كه چگونه شخصيت و شرافت دوست ديرين خود را زير سوال بردند. به هر حال تابوشكني و زير سوال بردن اسطوره‌هاي دروغين، بي‌درد و بي‌هزينه نيست. اما هم از نظر وجدان انساني و هم روشنگري اجتماعي بي‌اندازه ضروري است. ‌ آيا براي چاپ اين كتاب‌ها اتفاق افتاده كه ناشري از ترس انتقاد و مخالفت پاره‌اي شخصيت‌هاي مثلا‌ ماركسيست از چاپ كتاب‌هاي شما خودداري كرده و پاسخ منفي بدهد؟ من با هر ناشر ايراني كه تماس گرفتم از چاپ كتاب‌هاي من استقبال كرد. پس از انتشار كتاب بخشي از بچه‌هاي توده‌اي آقاي بهرام فياضي مديرمسوول و صاحب انتشارات قطره را تهديد كرده بودند كه انتشاراتي شما را به آتش مي‌كشيم. البته استقبال جامعه ايران تا آنجايي كه من مي‌دانم بسيار خوب بود. ‌ به نظر شما اين سرنوشت دهشتناك كه در كتاب اشاره مي‌شود تا چه زماني براي انسان‌ها ادامه داشت؟ منظورم اين است كه آيا اين تنها در سال‌هاي دهه 1930 و 1940 بود و يا بعدها و پس از جنگ جهاني هم ادامه داشت؟ به باور من سرنوشت دهشتناك مردم شوروي از انقلا‌ب اكتبر سرچشمه گرفت. حزب بلشويك به رهبري لنين با يك ايدئولوژي منسجم و با يك رسالت پيغمبرگونه، در جامعه آن زماني روسيه كه75درصد موژيك (دهقان) و 80درصد بي‌سواد بودند با اراده‌گرايي و برخلا‌ف روند طبيعي جامعه در راه ناشناخته‌اي قدم گذاشتند. آنان براي برقراري سوسياليسم ادعايي خود صداي هر مخالفي را در گلو خفه كردند. الا‌ن آشكار است كه يك جريان ايدئولوژيك، با كشتن آزادي قادر به برقراري عدالت اجتماعي نيست. ‌ اوج كشتارها در فاصله زماني سال‌هاي 1936 تا 1950 در دوران زمامداري مطلق استالين انجام گرفت. اما ابعاد ترور در دوره خروشچف و برژنف و دوره پاياني اين نظام بسيار كمتر و غير‌قابل مقايسه با دوران استالين بود. اما ترور سياسي و خشونت منتقدان در تمام دوران شوروي به اشكال مختلف برقرار بود. شوروي بعد از استالين يك نظام نيمه‌توتاليتر بود. زيرا ديگر اعتقاد به ايدئولوژي از ميان رفته بود و بسيج توده‌اي ممكن نبود. اما بقيه فاكتورها مثل وجود يك ايدئولوژي توتاليتر، يك حزب واحد كه ايدئولوژي را به اجرا مي‌گذارد و توسط يك نفر رهبري مي‌شود و يك دستگاه امنيتي وسيع و بسيار پيشرفته كه كنترل تمام وسايل ارتباط جمعي، كنترل نيروهاي انتظامي و تمام سازمان‌هاي اجتماعي را به عهده داشت، ثابت باقي مانده بود. زماني كه من در شوروي بودم منتقدان سرسخت را روانه بيمارستان‌هاي رواني مي‌كردند و با داروهاي روان‌گردان يا شيوه‌هاي ديگري آنها را از پاي درمي‌آوردند. بايد گفت زندگي دهشتناك انسان شوروي در تمام دوره‌ها با افت و خيز تحت يك نظام تك‌حزبي و با نقض خشن حقوق بشر، ادامه داشت و هنوز هم كه هنوز است بسياري از مردم بي‌پناه روسيه و جمهوري‌هاي سابق شوروي تاوان آن سياست نابخردانه را پس مي‌دهند. متاسفانه آثار مخرب آن به اين سادگي از گريبان‌شان دست نخواهد كشيد. ‌ چرا تحليل شما از دوره خروشچف هم بر همين مبنا استوار است، در حالي كه دوران خروشچف را دوران آزادي مي‌نامند و او از بسياري تصفيه‌‌شده‌ها اعاده‌حيثيت كرد؟ اقدام خروشچف در افشاي جنايات استالين و برچيدن تدريجي اردوگاه‌ها و آزادي ميليون‌ها انسان بي‌گناه نقش بسيار مثبتي داشت. ولي اردوگاه‌ها در دوره خروشچف به شكل معقول‌تري ادامه داشت. من شما را به كتاب به يادمانده‌هاي احمد محمديان حواله مي‌دهم. او پس از كودتاي 28 مرداد يعني پس از مرگ استالين و در دوره خروشچف به شوروي پناه آورد. او مي‌گويد من و رفيقم را با 17 نفر توده‌اي كه از شهرهاي مختلف ايران به تركمنستان شوروي پناه آورده بوديم به جرم عبور غير‌مجاز همه را به اورال سيبري فرستادند. منتها اردوگاه‌ها در دوره خروشچف و برژنف محدود و محدودتر گشت و بيشتر افراد مخالف و ناراضي را به سيبري يا مناطق دورافتاده تبعيد مي‌كردند. ‌ آيا آماري از تعداد ايرانياني كه در سراسر حيات اتحاد شوروي با زندان و مرگ مواجه شدند وجود دارد؟ خير، آماري در دست نيست. در يك نظام بسته و خودسر كه نفس نمي‌شد كشيد، چگونه مي‌شود آمار قربانيان و زندانيان ايراني را به‌خصوص در دوره استالين به دست داد. تنها براساس روايات قربانيان جان به در برده، ايرانيان قديمي و آگاهي از تاريخ مهاجرت ايرانيان به روسيه تزاري، مي‌توان حدس‌هايي زد. حدس من بالا‌ي 30 هزار است. شما نگاه كنيد تمامي رهبران حزب كمونيست ايران (به جز سيروس آخوندزاده كه آن هم داستان خود را دارد) و اكثريت كادرها در اردوگاه‌ها و زندان‌هاي استاليني از بين رفتند. ايرانيان بسياري كه پس از انقلا‌ب اكتبر در باكو و آسياي ميانه در ارگان‌هاي امنيتي و سياسي نقش فعال داشتند از بين رفتند. وقتي مدافعان محكم نظام چنين سرنوشتي داشته باشند واي به حال بقيه. ‌ اصولا‌ انگيزه‌اي بايد براي زنداني كردن وجود داشته باشد. اين انگيزه به راستي چه بود؟ در تمام كتاب تنها ددمنشي و خوي حيواني به نمايش گذاشته شده است و حرفي از انگيزه نيست و شايد كسي از اين انگيزه خبري هم نداشته باشد. نظر شما چيست؟ به باور من ريشه اين جنايات هولناك در ايدئولوژي تام‌گرا نهفته است. اين ايدئولوژي در پي كسب قدرت سياسي و محو نظام سرمايه‌داري از راه قهرآميز و برقراري سوسياليسم بود. هدفي كه جز از راه ترور و محو مخالفان و منتقدان قابل اجرا نبود. بنابراين هرگونه سدي بايد با بي‌رحمي از ميان برداشته مي‌شد. اين مكتب با ايجاد شور انقلا‌بي در پي هواداران مطيع و سرسپرده بود تا بتواند نظام پنداري خود را برقرار كند. به قدرت رسيدگان با نابودي مطبوعات آزاد و جامعه مدني، تنها به حفظ قدرت مي‌انديشيدند. آنها از مرگ و مير انسان‌ها در اردوگاه‌ها و زندان‌ها ناراحت نمي‌شدند. در واقع به‌زعم خود با كشتن مخالفان به رسالت تاريخي خود پاسخ مي‌دادند. ‌ اما در هر دو كتاب و هدف انگيزه‌شناسي از جنايات دوران استاليني يا بحث‌هاي نظري يا انتزاعي نيست. هدف اين بود كه خواننده با خواندن كتاب، خود به قضاوت بنشيند و دست به نتيجه‌گيري منطقي بزند. ‌ يك‌جا در كتاب اجاق سرد همسايه تاكيد شده است كه به مسوولا‌ن حزب كمونيست جمهوري تركمنستان در عشق‌آباد دستور داده شد تا 120 هزار نفر را زنداني كنند و به همين دليل دستگيري‌هاي بي‌حساب و كتاب و بدون اتهام آغاز شد. به نظر شما اين مساله تا چه اندازه درست مي‌تواند باشد؟ در اين رابطه بابا جان غفورف كه در آن سال‌ها رهبري حزب كمونيست تاجيكستان را برعهده داشت در كتاب تاجيكان مي‌نويسد: در آن سال بسياري از دستگيري‌ها در روسيه و جمهوري‌هاي ديگر بر پايه به اصطلا‌ح پلا‌ن بود. ايجاد كارخانه‌ها و احداث راه‌آهن‌ها و كانال‌ها و غيره در سيبري و مجمع‌الجزاير گولا‌گ توسط همين پلا‌ن‌ها پر مي‌شد. زندانيان تازه‌نفس جاي زندانيان ازكارافتاده و تلف‌شده را مي‌گرفتند. ‌ درباره كتاب ؛ آنها راهي جز گريز نداشتند - شيوا فرهمندراد اتابك فتح‌الله‌زاده در كتاب سرگذشت چند تن از پناهندگان پيشين به اتحاد شوروي را دنبال كرده‌ است. اينان انسان‌هايي دردمند و رنج‌ديده‌اند، گاه با داستان‌هايي بسيار دردآور و تكان‌دهنده‌. اينان اكنون در ايران؛ مشهد، آستارا و تهران زندگي مي‌كنند و پس از تاب آوردن سرماي اجاق همسايه، به نظر مي‌رسد كه سرزمين خود را يافته‌اند و به گرماي آغوش مام‌ميهن باز گشته‌اند. اما آيا چنين است؟ پروين بايرام‌زاده مي‌گويد: ‌ ]...[ ‌ يك نكته‌جالب در اين كتاب اتابك فتح‌الله‌زاده آن است كه شايد براي نخستين بار يكي از راويان اصلي زن است. او راضيه مادر پروين بايرام‌زاده است. او و خانواده در غياب مردان در سال 1325 از آستارا رانده شده‌اند، با اين وعده كه دو روز بعد بازگردانده شوند. دو سال نخست را با همان لباس‌هايي كه از ايران به‌تن داشتند سر كردند و با كندن و خوردن ريشه‌ كلم از زمين‌هاي يخ‌زده خود را زنده نگاه داشتند. او پس از سال‌ها زندگي توان‌فرسا در جمهوري آذربايجان، با شوهرش به تاجيكستان رفته و در حومه‌شهر دوشنبه به دست خود خشت ماليده، كاهگل گرفته و به كمك شوهرش خانه ساخته و در آن زندگي كرده‌ است، اما وطن آنجا نيست. وطن جايي ديگر است. اجاق همسايه سرد است. بازگشت دوروزه، 47 سال به طول انجاميده و آغوش وطن ديگر همان نيست كه بود؛ اين آغوش هم سرد شده‌ است. ‌ سرگذشت رحيم فاضل‌پور و خانواده و پدر و مادرش از دردناك‌ترين داستان‌هاست. خانواده از آغاز ساكن عشق‌آباد پايتخت تركمنستان است و پدر در آنجا تجارت مي‌كند. با آغاز تصفيه‌هاي استاليني در سال 1937 پدر را به اتهام به زندان و اردوگاه كار اجباري مي‌فرستند و خانواده‌اش را به داشتن ريشه‌ ايراني از شوروي اخراج مي‌كنند و به ايران مي‌فرستند. سال‌ها بعد پسران از فعالا‌ن شناخته‌شده‌حزب توده‌ايران در مشهد هستند و راهي جز گريز به شوروي ندارند، مادر هر چه مي‌كوشد، نمي‌تواند پسران را منصرف كند، پس با آنان مي‌رود و همه از اردوگاه‌هاي استاليني سر در مي‌آورند. چند سال بعد مادر را كه در سال‌هاي كار در اردوگاه‌هاي سيبري دندان‌هايش ريخته، بيمار است و كم‌وبيش نابينا و معلول و زبان نمي‌داند، تنها و بي‌كس در كوچه‌هاي ديار دورافتاده‌اي در سيبري رها مي‌كنند. ‌ هيچ داستاني براي من دردآورتر از داستان پدر و مادر و فرزنداني نيست كه شاهد درد و رنج يكديگرند. با خواندن نمونه‌هايي كه در اين كتاب آمده، بي‌اختيار احساس خودآزاري به من دست مي‌دهد و مي‌خواهم كتاب را به‌سويي افكنم. اما پس چگونه بايد داستان درد اين انسان‌ها را به‌گوش همگان رسانيد؟ و به‌راستي چرا اين ديوانگي؟ چرا اين انسان‌ها را اينچنين آزار دادند؟ چرا زنداني و شكنجه‌شان كردند و به سيبري تبعيد كردند؟ چرا رجب چوپان بي‌سواد را، كه فقط براي بازگرداندن خر چموشش از چمنزار سبزتر، از سيم خاردار عبور كرده‌ بود، به اتهام جاسوسي براي امپرياليسم انگليس به كار اجباري در سيبري فرستادند؟ ‌ شايد دكتر عطاءالله صفوي در كتابش راست مي‌گويد: ]...[ در دو دهه‌اخير كوهي از اسناد انكارناپذير و تحليل‌هاي ارزنده در افشاي جنايات آن دوران و تحليل چرايي آنها انتشار يافته‌ است. شرمسار از اينكه مجالي براي توشه برگرفتن از آن همه نداشته‌ام، به كتاب قديمي روي مدودف روي مي‌آورم. او از جمله مي‌گويد: كتاب خالي از اشكال نيست. درد مشترك اغلب كتاب‌هاي فارسي اينجا نيز به‌روشني نمايان است؛ ناشر بي‌سليقه و بي‌علا‌قه، حروفچين بي‌دقت، نمونه‌خوان بي‌دقت، صفحه‌بند بي‌سليقه و... و بدتر از همه نبود ويراستاري توانا. ‌ از غلط‌هاي تايپي، افتادگي‌ها، تكرارها و از اين گونه كه بگذريم، چند ايراد ويرايشي را كه هنگام خواندن كتاب تنها در 50 صفحه‌نخست آن نظرم را جلب كرد، نمونه‌وار، در زير مي‌آورم: ‌ - در پيشگفتار (ص 7) گفته مي‌شود كه ايرانيان حاضر در كتاب در دوران زمامداري استالين قدم به خاك شوروي گذاشته‌اند. گويا منظور دوران زمامداري استالين است، زيرا او زمامداري نداشته‌ است: ‌ همانجا، ايشيق آچيلدي> به آذربايجاني بسيار زيباست، اما در فارسي چيزي نيست. ‌ در صفحه‌هاي 10 و 11 نام شهري ميان و كه وجود جغرافيايي ندارد) سرگردان است و هر يك از اين دو بارها تكرار مي‌شود. صفحه 12 فرق است ميان چيزي را ملا‌حظه كردن و ملا‌حظه چيزي را كردن. ‌ صفحه 22 فرق است ميان و ‌ در صفحه 35 جمله‌اي فارسي نيست، برابرنهاد واژه‌به‌واژه‌آذربايجاني به فارسي‌ است: ‌ صفحه41 درست، ولي اين جمله نيز فارسي نيست. ‌ در صفحه 45 ‌Kammer را مسكن زنداني در اردوگاه معني كرده‌ است. نخست آنكه ‌Kamer است و ديگر آنكه اين واژه به روسي يعني سلول زندان و نه مسكن. ‌ در صفحه 50 در دستور زبان روسي غلط است و ‌بايد كراسني‌كراي باشد. اما اين نام جغرافيايي را نيز در نمايه‌هاي نقشه‌هاي كاغذي و اينترنتي نيافتم. آيا كراسنودارسكي كراي بوده؟ ‌ و يك نكته فراتر از آن 50 صفحه: اصطلا‌ح روسي ‌Bezgrazhdanstvo كه دست‌كم دو بار در متن كتاب با املا‌ي غلط انگليسي آمده؛ يعني اين نام نوعي مدرك شناسايي بود كه به اكثريت بزرگ پناهندگان شوروي (و شايد جمهوري‌هاي امروز هم؟) مي‌گفتند. شاه و ساواك اين اصطلا‌ح را ترجمه مي‌كردند و مي‌گفتند تا نمكي مضاعف بر زخم آن تيره‌روزان بپاشند. تكرار ترجمه غلط شاه و ساواك در اين كتاب (صفحه 207)، هيچ سزاوار نيست. ‌

اخبار منتخب

Most Read