آخرین خبرها

آذربایجان در جدال برای اوراسیا؛ بازیابی رویکرد ژئو استراتژیک آمریکا - مایکل دوران

۱۴۰۰.۱۱.۲۱, ۲۲:۲۰
آذربایجان در جدال برای اوراسیا؛ بازیابی رویکرد ژئو استراتژیک آمریکا - مایکل دوران

Gunaz.tv

 

آذربایجان در جدال برای اوراسیا

بازیابی رویکرد ژئو استراتژیک آمریکا

نویسنده: مایکل دوران (عضو ارشد موسسه هادسون. مدیر ارشد سابق در شورای امنیت ملی ایالات متحده، مشاور ارشد در وزارت خارجه ایالات متحده، و دستیار وزیر دفاع ایالات متحده آمریکا)

مترجم: محمد رحمانی‌فر (نویسنده و پژوهشگر تاریخ و فرهنگ آذربایجان)

 

آذربایجان از نظر ژئوپلیتیکی برای ایالات متحده اهمیت حیاتی دارد. این مطلبی است که زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی رئیس جمهور اسبق آمریکا جیمی کارتر،  در سال 1997 در کتاب «صفحه عظیم شطرنج»  مطرح می‌کند. مقابله با روسیه وظیفه اصلی ایالات متحده است و صرف موقعیت آذربایجان بر روی نقشه، آن را به شریکی حیاتی در این تلاش تبدیل می کند. مزایای مشارکت فراتر از حوزه مجاور آذربایجان، یعنی قفقاز جنوبی، خواهد بود. این کشور تنها دروازه غرب کشورهای شوروی سابق آسیای مرکزی است. برژینسکی توضیح می‌دهد که استقلال این کشورها «اگر آذربایجان کاملاً تحت کنترل مسکو قرار گیرد، تقریباً بی‌معنی تلقی می‌شود».

 

برژینسکی تنها کسی نبود که از این دیدگاه طرفداری می‌نمود. در اواخر دهه 1990 و اوایل دهه 2000، متخصصان سیاست خارجی آمریکا در هر دو جناح سیاسی از دیدگاه مشابهی حمایت کردند که ما آن را «رویکرد ژئواستراتژیک» می نامیم. این امر، باعث حمایت جدی آمریکا برای ایجاد یک پل زمینی شرق به غرب شد، که اکنون خطوط ریلی و خطوط لوله انرژی از طریق آن کشیده شده است - تنها خطوط تامین زمینی منطقه جاده ابریشم از آسیا به اروپا که روسیه نمی تواند آن را کنترل کند. این پل زمینی راه را برای یک مسیر هوایی باز کرد که در طول جنگ در افغانستان به هواپیماهای پایگاه‌های نظامی آمریکا در خاورمیانه اجازه می داد از مسیری بسیار کوتاه تر از هر مسیر جایگزین دیگری به میدان نبرد برسند،  مسیری که نیازی به چانه‌زنی با شرکای دشوار همچون روسیه نداشت.

 

آذربایجان، با شکستی که سه دهه پیش، در جنگ اول قره باغ (1988-1994) تجربه کرد، عملاً حکم کشور شکست خورده‌ای را داشت که صدها هزار پناهنده و آواره داخلی به آن سرازیر شده‌بود. امروزه این کشور ثروتمندترین، مرفه ترین و تأثیرگذارترین کشور در میان همسایگان خود است. پیروزی این کشور در جنگ دوم قره باغ در سال 2020 نیز قدرت حیرت انگیز ارتش آن را آشکار کرد. اعتلای آذربایجان بر نظر برژینسکی و همکارش مهر تایید زده است، اما حتی با قوی‌تر شدن این کشور و ایفای نقشی که برای آن در نظر گرفته شده است، رویکرد ژئواستراتژیک مزبور ضعیف‌تر می‌شود. به نحوی که، امروز حامیان این دیدگاه در واشنگتن اندک و پراکنده هستند. آیا ما شاهد کسوف موقت یک دکترین تأثیرگذار در سیاست خارجی هستیم یا نابودی کامل آن؟

 

جدال برای اوراسیا

قبل از پاسخ به این سؤال، اجازه دهید تصریح کنیم که تنزل رویکرد ژئواستراتژیک، بخشی از عقب‌نشینی بزرگ‌تر آمریکا از خاورمیانه و آسیای مرکزی است که نتیجه پنج تحول عمده می‌باشد:

 

اول، بحران مشروعیت داخلی. رویکرد ژئواستراتژیک قربانی قطب بندی سیاسی موجود در ایالات متحده است. امروزه در واشنگتن، دکترین های سیاست خارجی با توجه به پیشبرد برنامه های سیاسی داخلی با افت و خیز همراه می‌شوند. رویکرد ژئواستراتژیک به منزله یک خوانش غیرحزبی از منافع ملی، در خدمت هیچ ارباب داخلی مشخصی قرار نمی‌گیرد - در حالی که حتی چندین لابی داخلی بانفوذ را مشوش می‌سازد - و از اینرو به قهرمانان خود پاداش‌های کمی ارائه می‌کند.

 

دوم، ظهور چین-محوری. سیاست خارجی آمریکا امروز بر آسیای شرقی متمرکز است و تایوان در مرکز این قاب قرار می‌گیرد. جایگاه قفقاز جنوبی در کشمکش برای تایوان چیست؟ پرسیدن این سوال، به منزله پاسخ دادن به آن است.

 

سوم، ضرورت اتخاذ سیاست «خویشتن‌دار». در هر دو حزب، حوزه‌های مهم خواستار یک سیاست خارجی خویشتن‌دار هستند، سیاستی که نه تنها از درگیری، بلکه از دخالت در مناطق دوردست جلوگیری کند. با این حال، رویکرد ژئواستراتژیک مزبور، ایالات متحده را ترغیب می کند که در گوشه‌ای ناآشنا از جهان، حدود شش یا هفت هزار کیلومتر دورتر از خانه، عمیقاً درگیر شود.

 

چهارم، قمار ایران. دولت بایدن به تبعیت از نمونه دولت اوباما، در جستجوی شیوه‌ای برای کنار آمدن با ایران است، نه فقط در رابطه با مسئله هسته ای، بلکه در رابطه با نظم منطقه ای نیز. این قمار که در بین پیشروان آمریکا کاملاً رواج دارد، به دنبال پایان دادن به رقابت با ایران است به نحوی که چرخش به آسیا را تسهیل کند. گرایش به آذربایجان، که از بسیاری جهات رقیب طبیعی ایران شمرده می‌شود، با سیاست همسویی با تهران سازگاری ندارد.

 

پنجم، نارضایتی از ترکیه. یک بحران طولانی مدت، بدترین بحران در 50 سال اخیر، روابط ایالات متحده و ترکیه را تحت الشعاع قرار داده است. به نحوی که آذربایجان به عنوان نزدیک‌ترین متحد ترکیه، از اثرات آن در امان نمانده است. با توجه به این تحولات می‌توان با جرأت ادعا نمود که رویکرد ژئواستراتژیک مزبور در واقع مرده است. با این حال، ممکن است هنوز برای اعلام خبر مرگ آن زود باشد. تصور سناریوهایی در آینده - سناریوهای بسیار موجه - که منجر به احیای این دکترین شود، سخت نیست.

 

به عنوان مثال، حمایت فزاینده آمریکایی‌ها از چهار ادعای زیر را در نظر بگیرید. یک: پروژه «امپراتوری» ولادیمیر پوتین، رهبر روسیه، محتمل‌تر از آن چیزی است که بسیاری از تحلیلگران در ابتدا تصور می کردند. هدف او این است که، چه با نام چه با ننگ، کشورهای اتحاد جماهیر شوروی سابق را وارد حوزه‌ای نماید که بر اساس منافع روسیه تعریف شده‌است.

 

دو: شی جین پینگ، رهبر چین، نه تنها به دنبال تسلط بر تایوان، بلکه به دنبال دگرگونی نظام بین‌المللی جهانی با تنزل جایگاه آمریکا و جایگزین کردن آن با نظم چین-محور است.

 

سوم: علی خامنه‌ای، رهبر ایران، در مورد برنامه هسته‌ای ایران هرگز توافقی که واقعاً همه راه‌های رسیدن به بمب را مسدود کند، نخواهد پذیرفت و همچنین به توافق‌های پایدار در مورد امنیت منطقه با ایالات متحده نخواهد رسید. خامنه ای نیز مانند پوتین و شی، به دنبال براندازی نظم بین‌المللی تحت رهبری آمریکاست.

 

چهار: چین، روسیه و ایران به طور فزاینده‌ای در پروژه‌هایی که به نفع طرفین است با یکدیگر همکاری می‌کنند. حتی در موارد عدم همکاری نیز اغلب در امتداد خطوط تقریباً موازی حرکت می‌کنند. اگرچه منافع آنها در برخی زمینه ها با هم تعارض پیدا می‌کند، اما آنها در یک هدف کلان استراتژیک یعنی تضعیف آمریکا و متحدانش سهیم هستند.

 

از آنجا که آشنایی رای دهندگان آمریکایی با این چهار گزاره روزبروز بیشتر می‌شود، تصور اینکه نظم بین‌المللی تحت رهبری آمریکا با یک شوک مواجه شود دشوار نیست - مانند حمله چین به تایوان، روسیه به اوکراین، یا ایران به اسرائیل - که استراتژیستهای واشنگتن را وادار می کند که به این نتیجه برسند که ایالات متحده با یک ائتلاف جهانی سست از قدرت‌های تجدیدنظرطلب مواجه است که هدف غایی آن کنار زدن آمریکا از موقعیت برترش در اوراسیا است.

 

در واقع، با عقب نشینی ایالات متحده، چین، روسیه و ایران با قاطعیت بیشتر پیشروی می‌کنند. این پویایی به معنای یکی از این دو مورد است: یا افول آمریکا مستلزم مجموعه‌ای از فروپاشی‌های شرم آور در مدل خروج از افغانستان خواهد بود که در نهایت منجر به از دست دادن موقعیت آن به عنوان قدرت برتر جهانی خواهد شد. یا واشنگتن با کشف روشی برای مقابله با رقبای خود با کمترین میزان اتکا به ارتش خود، زوال خود را بهتر مدیریت خواهد کرد. از زمان توسیدید، قدرت های بزرگ تنها به یکی از این روش ها متوسل شده اند: استمداد از قدرت متحدان و شرکا. اکنون که واشنگتن به دنبال تدوین یک استراتژی برای پیروزی در کشمکش برای اوراسیا می‌باشد، واشنگتن به زودی مجموعه‌ای از ویژگی‌های منحصر به فرد را دوباره کشف خواهد کرد که آذربایجان را به کاندیدای اصلی برای یک مشارکت ویژه تبدیل می‌کند.

 

ناسیونالیزم

رویکرد ژئواستراتژیک مستلزم توجه دقیق نه تنها به شخصیت دولت‌ها و سیاست‌های دولت‌ها، بلکه به صفحات تکتونیکی فوقانی است که این صفحات ثابت در طول قرن‌ها از طریق تاریخ، جمعیت‌شناسی و فرهنگ آنها را شکل داده‌اند. با در نظر گرفتن این منشور، یکی از مهمترین ویژگی هایی که آذربایجان را برای مشارکت استراتژیک با ایالات متحده مطرح می‌سازد این واقعیت ساده و آشکار است که آذربایجان یک دولت-ملت واقعی است و نه آن چیزی که متخصصان اغلب آن را «جامعه تخیلی» می نامند. حکومت آن، نماینده جامعه‌ای منسجم می‌باشد که توسط یک هویت جمعی قوی به هم پیوسته است. بر خلاف بسیاری از کشورهای پس از فروپاشی شوروی و خاورمیانه، آذربایجان مجموعه‌ای از اقوام گوناگون نیست که به لطف حوادث تاریخی و هوی و هوس نقشه‌نگاران امپراتوری، روزی از خواب بیدار شده و خود را تحت سیطره آن حکومت ببینند.

 

این بدان معنا نیست که هیچ اقلیتی در آذربایجان وجود ندارد، بلکه آنها در واقع به معنای دقیق کلمه اقلیت‌ هستند. به نحوی که جمعیتشان کشور را از نظر سیاسی تکه تکه نمی کند یا امنیت آن را تضعیف نمی کند. جایگاه آنها به عنوان اعضای کامل و مورد احترام دولت فراتر از شک و تردید است. مطبوعات غربی اغلب درگیری با ارمنستان را به عنوان یک نزاع فرقه‌ای منعکس می‌کنند که آذربایجان با اکثریت مسلمان را در مقابل یکی از همسایگان مسیحی خود قرار می‌دهد، اما صحیح‌تر این خواهد بود که این امر را  به عنوان یک رقابت بین ناسیونالیسم‌های رقیب درک نمود. میزان رواداری در جامعه آذربایجان عموماً مسبوق به سابقه می‌باشد، لکن احساس امنیت جامعه یهودی- که قرن‌هاست به طور مداوم، احتمالاً برای بیش از 2000 سال، در حیات فرهنگی و اجتماعی این کشور با سازگاری کامل در هم تنیده شده‌اند- آن را بیشتر مورد تایید قرار می‌دهد. همه آذربایجانی‌ها، شهید میدان جنگ، آلبرت آگارونوف، قهرمان یهودی جنگ اول قره باغ را می‌شناسند. در مرکز شهر باکو، مجسمه ای به افتخار او برپاست.

 

هویت آذربایجان آن را در حالت دشمنی دائمی با ایران قرار می دهد. رهبران هر دو طرف علاقه شدیدی به مهار دشمنی دارند. هنگامی که مقامات جمهوری آذربایجان و ایران با هم ملاقات می کنند، لبخندها بر لب می‌نشیند و برادری مورد تاکید قرار می‌گیرد. با این حال، در پشت این ظاهر زیبا، سوء ظن‌های بی‌پایانی در کمین است – زیرا باکو و تهران نه در دو سوی مقابل هم ، بلکه بر دو خط گسل اجتماعی-تاریخی نشسته‌اند.

 

اولین مورد، خطی است که بین ملت‌ فارس و ملت ]تورک[ آذربایجان کشیده‌شده‌است. پس از یک رشته جنگ بین امپراتوری روسیه و ایران، قراردادهای گلستان (1813) و ترکمانچای (1828) ایران را مجبور کرد که قفقاز جنوبی - یعنی سرزمین های شمال رود ارس - را به روسیه واگذار کند. این مرز که توسط دو امپراتوری چند قومی ترسیم شده بود، سرزمین‌های مورد سکونت اتنیک آذربایجانی را‌، مردمی که امروز ناسیونالیست‌های آذربایجانی آنها را «ملت آذربایجان» می‌نامند، به دو قسمت تقسیم کرد. آذربایجانی‌ها بین یک پنجم تا یک‌سوم کل جمعیت جمهوری اسلامی ایران را تشکیل می‌دهند و عمدتاً در اجتماعات همگن اتنیکی واقع در مناطق مجاور جنوب رودخانه ارس متمرکز شده‌اند. از لحاظ تاریخی، آنها به خوبی با ایران ادغام شده‌اند، از جمله در بالاترین سطوح زندگی سیاسی و اقتصادی. خیلی ها خودشان را اول ایرانی می دانند و بعد آذربایجانی.

 

اما بخش قابل توجهی، به ویژه نسل جوان، کمتر به هویت ایرانی خود احساس تعلق می‌کنند و علاقمند به تقویت ریشه آذربایجانی خود هستند. در میان آذربایجانی‌هایی که در مناطق فارس‌نشین زندگی می‌کنند، میزان ازدواج‌های مختلط و آسیمیلاسیون بالاست، اما در میان آذربایجانی‌هایی که در استان‌های با اکثریت  اتنیک آذربایجانی زندگی می‌کنند، تمایل به حقوق فرهنگی بیشتر به طور فزاینده‌ای مشهود است. این استان‌ها مخاطب رسانه های ترکی و آذربایجانی هستند- که تصویر بسیار متفاوتی از رابطه بین دین و دولت نسبت به آنچه در جمهوری اسلامی حاکم است، ترویج می‌کنند. اگرچه آذربایجان کشوری با اکثریت مسلمان است، اما از نظر سوگیری فرهنگی، یک کشور سکولار و غربی است. به نحوی که زنان کاملاً در عرصه‌های عمومی حضور دارند و الکل در سطوح اروپایی مصرف می شود.

 

آذربایجانی‌های ایران با غرور روزافزونی شاهد برخاستن یک کشور مستقل آذربایجان از خاکستر پس از جنگ اول قره باغ بوده اند. آنها کیفیت زندگی در آذربایجان را که بسیار بالاتر از ایران است ذاتاً جذاب می‌دانند و پیروزی تاریخی آذربایجان در جنگ دوم قره‌باغ در سال گذشته، دل‌هایشان را پر از شادی و سینه‌هایشان را پر از غرور کرد. مطمئناً، جنگ احساسات ناسیونالیستی را در مناطق آذربایجان ایران که ناسیونالیست‌ها آن را «آذربایجان جنوبی» می‌نامند، تقویت کرد. اما این احساس چقدر عمیق است؟ آیا آنقدر قوی است که به جنبشی برای تشکیل یک دولت فدرال دامن بزند؟ آیا می تواند مطالبات جدی برای تشکیل منطقه خودمختار آذربایجان ایجاد کند؟ آیا دشمنان جمهوری اسلامی می توانند احساسات انقلابی را مهار کنند؟ یا اینکه همچون معادل ایرانی ناسیونالیسم کبکی ]اشاره به ایالت کبک کانادا-مترجم[ ظاهر خواهد شد – آنقدر قوی که گهگاه غوغایی ایجاد کند اما در درازمدت کاری از پیش نبرد؟ در دنیایی که به سرعت در حال تغییر است، پاسخ این سؤالات برای هیچ کس معلوم نیست، اما در بالاترین سطوح حکومت ایران، این سؤالات بر اذهان سنگینی می کند. یک جنبش به خوبی سازماندهی شده برای خودمختاری، شالوده رژیم متزلزل خواهد کرد.

 

بنابراین مسئله آذربایجان یکی از مهم‌ترین چالش‌های امنیت ملی است که تهران با آن مواجه است– احتمالاً حتی مهم‌ترین چالش. اگرچه ایالات متحده از سال 1979 درگیر کشمکش با جمهوری اسلامی بوده است، اما واشنگتن از نظر تاریخی، آگاهی کمی از مسئله آذربایجان و در نتیجه فرصتی که برای مقابله با ایران و حتی برای به دست آوردن اهرم فشار بر آن فراهم می‌سازد، داشته‌است.

 

نه به اندازه اورشلیم. روابط اسراییل با باکو بلندمدت و عمیق است و شامل همکاری استراتژیک می‌شود، به طوری که اسرائیل حدود 40 درصد نفت خود را از آذربایجان دریافت می‌کند و در عوض تجهیزات نظامی بسیار پیشرفته، از جمله برخی از تسلیحات و سیستم های دفاعی که نقش عمده ای در پیروزی نظامی اخیر آذربایجان داشتند را به این کشور می‌فروشد. ایرانی‌ها، به نوبه خود، مدت‌هاست تصور می‌کنند که آذربایجان به موساد، آژانس اطلاعاتی اسرائیل، در جنگ مخفیانه‌اش علیه برنامه هسته‌ای‌شان کمک می‌کند. در سال 2012، موساد (احتمالاً) مصطفی احمدی روشن، دانشمند هسته ای ایرانی را ترور کرد. در پاسخ، مقامات ایرانی اعتراض رسمی خود را به سفیر آذربایجان در تهران تسلیم کردند. آیا آن اعتراض بر اطلاعات متقن مبتنی بود، یا صرفاً ایرانی‌ها به این نتیجه‌گیری می پرداختند؟ شاید هرگز نتوانیم در این خصوص مطمئن شویم، اما حتی عدم قطعیت پیرامون این اپیزود، گویای این است که رهبران ایران چقدر آذربایجان را مایه نگرانی خویش می‌دانند. از سوی دیگر، اگر باکو به اسرائیل آن در جنگ مخفیانه‌اش کمک کرده باشد، موفقیت عملیات موساد نشان دهنده قدرت توانایی‌های آذربایجان خواهدبود. از سوی دیگر، اگر باکو به اسرائیل کمک اطلاعاتی نکرده‌باشد، تصمیم ایران برای تسلیم اعتراض نزد سفیر آذربایجان چیزی بیش از یک پارانویای خفیف را آشکار می‌کند.

 

تهران برای مقابله با همسایه شمالی خود، همواره از ارمنستان در مناقشه بر سر قره باغ حمایت کرده است. ارمنستان یک ملت مسیحی است و آذربایجان نیز مانند ایران یک جامعه مسلمان شیعه است. ایدئولوژی جمهوری اسلامی خواستار حمایت از همکیشان مسلمان است، اما منافع دولتی بر همبستگی مذهبی غلبه پیدا می‌کند. در جنگ دوم قره باغ، حمایت تهران از ارمنستان شامل نمونه‌ای از مداخله مستقیم بود. چندین منبع دیپلماتیک در باکو به من گفتند که در اواسط اکتبر 2020، نیروهای ایرانی از پل خداآفرین به سمت آذربایجان عبور کردند و در آنجا موانع بتنی را در جاده موازی با رودخانه قرار دادند. این اقدام موقتاً از رسیدن نیروهای کمکی و تدارکاتی به نیروهای خط مقدم آذربایجان که قبلاً از کنار پل به سمت غرب حرکت کرده بودند، جلوگیری کرد. ایرانی ها برای چند روز از جایشان تکان نخوردند. آنها تنها زمانی به خانه بازگشتند که باکو با ناراحتی تهدید به افشای این ماجرا نمود- گامی که می توانست احساسات آذربایجانی‌ها را در ایران شعله ور کند و آنها را علیه دولتشان برانگیزد.

تهران همچنین به ارسال تجهیزات و تدارکات نظامی به ارمنستان که با روسیه، حامی نظامی خود مرز مشترکی ندارد، کمک کرد. زمانی که گرجستان مانع استفاده مسکو از حریم هوایی خود شد، تهران به روس ها پیشنهاد دسترسی به ارمنستان از طریق ایران را داد. اما آذربایجانی‌های ایرانی از این عملیات لجستیکی مطلع شدند. معترضان خشمگین به خیابان ها ریختند و مقامات ایرانی را مجبور کردند که کمک به ارمنستان را انکار کنند و تأییدیه همبستگی اسلامی با آذربایجان برادر را صادر کنند.

ایران و توران

دومین خط گسلی که باکو را از تهران جدا می کند، شکاف بین ایران و توران است. توران در ادبیات ایران به آسیای مرکزی اطلاق می شود. این کلمه در حماسه ملی ایران، شاهنامه، که در قرن یازدهم توسط فردوسی، شاعر برجسته ایران نوشته شده است، بارها آمده است. شاهنامه ترسی را که فاتحان کوچ نشین آسیای مرکزی در دل ایرانیان مستقر کرده بودند جاودانه کرد ]البته نباید فراموش کرد که به زحمت می‌توان بر اساس شاهنامه فردوسی مرز بین توران و ایران را مشخص کرد. اطلاعات جغرافیایی فردوسی بسیار ناقص و در اغلب موارد نادرست است-توضیح مترجم[. فردوسی که دقیقاً در لحظه‌ای که موازنه قوا بین ایران و توران به نفع توران - به عبارت دقیق‌تر، به نفع جنگجویان تورک استپ‌ها  که گروه غالب در توران بودند- تغییر کرد، می‌نویسد: «نه زمین، نه دریا، نه کوه، از شمشیرزنان فراوان توران قابل مشاهده نیست.» چنگیزخان، مشهورترین فاتح استپ، یک مغول بود، اما ارتش او عمدتاً از سواره نظام تورک پر بود. در واقع، در آن برهه از تاریخ، قدرتمندترین ارتش‌های جهان آنهایی بودند که سوارکاران کماندار تورک را به میدان می‌آوردند. تیمورلنگ، دومین فاتح بزرگ، خود یک سوارکار ترک بود و از پایتختش سمرقند بر تمام ایران حکومت کرد.

آذربایجانی ها قومی تورک هستند و از نوادگان فرهنگی جنگجویان استپ‌ها هستند. دوران برتری نظامی تورک‌ها بر ایران حدود هزار سال به طول انجامید. قدرت سیاسی، تحولات جمعیتی را به همراه داشت. منطقه‌ای که اکنون شامل جمهوری آذربایجان و استان‌های آذربایجان ایران است به طور کامل تورک شد]به عنوان یک پژوهشگر تاریخ، ضمن آنکه منکر تاثیر مهاجرت اقوام تورک به آذربایجان بر ترکیب جمعیتی آذربایجان نیستم، مخالف دیدگاهی هستم که حضور تورک‌ها در آذربایجان را به مهاجرت اقوام تورک تقلیل می‌دهند. شواهدی در دست است که آذربایجان از دیرباز مسکن تورک‌ها بوده‌است-توضیح مترجم[. قدرت جمعیتی به نوبه خود قدرت سیاسی را به ارمغان آورد. از زمان مرگ فردوسی تا جنگ جهانی اول، تقریباً تمامی سلسله‌های حاکم در ایران از میان قبایل تورک برخاستند.

بزرگترین آنها شاه اسماعیل، بنیانگذار سلسله صفویه بود که قدرتمندترین و مؤثرترین دولت ایرانی در هزاره اخیر را بنا کرد. شاه اسماعیل ایران را شیعه کرد و قدرت او با امپراتوری عثمانی رقابت نمود. جمهوری اسلامی از او به عنوان پادشاه بزرگ "ایران" یاد می کند که تعبیر موجهی است. لکن آذربایجانی‌ها نیز او را به عنوان یک فرزند بومی پذیرفته‌اند – که ادعای آنها  بر او و میراث وی نیز معتبر می‌باشد. او که در یک خانواده آذربایجانی در یکی از شهرهای آذربایجان به نام اردبیل به دنیا آمد، پایتخت خود را در شهر دیگر آذربایجان به نام تبریز بنا نهاد. سپاهیان او از جنگجویان تورک بودند که او با اشعار آذربایجانی خویش که تا به امروز باقی مانده‌اند و در آذربایجان به عنوان یک گنجینه ملی تلقی می‌شود، آنها را به نبرد برمی‌انگیخت. در سال 1993، آذربایجان تازه استقلال یافته، مجسمه او را در مرکز شهر باکو برپا نمود.

رهبران تهران تصاحب «ایرانی‌های» بزرگی مانند شاه اسماعیل توسط آذربایجان را به‌عنوان ادعاهای مضحک دهاتی‌های تازه به دوران رسیده تلقی می‌کنند. سخنرانان رژیم، چه رسمی و چه غیررسمی، معمولاً آذربایجان را به عنوان کشوری جعلی معرفی می‌کنند- استان سابق ایران که روس‌ها آن را از سرزمین مادری جدا کرده‌اند. حس برتری‌طلبی که این رفتارها ابراز می کنند صادقانه است، ولی در عین حال این امر چیزی بیشتر از یک حس خفیف ناامنی را آشکار می‌کند. ترس از توران تا ابد بر آگاهی جمعی ایرانیان مستولی خواهد شد – نه تنها به این دلیل که تورک‌ها هزار سال بر ایرانیان تسلط داشتند. امروز رهبران تهران نه از ارواح گذشته توران، بلکه از شبح توران آینده می‌هراسند.

در 10 دسامبر 2020، ارواح سواران شمشیرزن لشکر تورک‌های توران در باکو ظاهر شدند. این ارواح توسط رجب طیب اردوغان رئیس جمهور ترکیه که به منظور شرکت در جشن پیروزی جنگ دوم قره‌باغ به الهام علی‌اف رئیس جمهور آذربایجان پیوسته‌بود، احضار شدند. اردوغان از روی تریبون شعری فولکلوریک خواند- مرثیه‌ای در سوگ جدایی مردم آذربایجان با رود ارس. مقامات ایرانی، به نوبه خود، این اشتیاق به وحدت را تهدیدی جدی برای تمامیت ارضی ایران تفسیر کردند و از خشم منفجر شدند. در میان انبوه واکنش‌ها، می‌توان به بیانیه امضا شده از سوی سه چهارم نمایندگان مجلس ایران اشاره‌نمود. این بیانیه که در یک برنامه تلویزیونی خوانده شد، اظهارات اردوغان را "به شدت محکوم کرد". وزارت امور خارجه ایران سفیر ترکیه را برای اعتراض فرا خواند. سعید خطیب زاده، سخنگوی وزارت امور خارجه در توییتر نوشت: "به سفیر ترکیه گفته شد که مبتنی کردن سیاست خارجی بر توهم، کار عاقلانه ای نیست."

جواد ظریف، وزیر امور خارجه وقت ایران نیز در توییتر خود تهدیدی توخالی منتشر کرد. او نوشت: "اردوغان از معنای واقعی شعر مطلع نشده بود". این ناله از جدا شدن آذربایجانی‌ها از یکدیگر نبود، بلکه درباره "جدایی اجباری" آذربایجان از "میهن ایرانی" بود. ظریف در ادامه پرسید: آیا اردوغان متوجه نشده بود که "حاکمیت جمهوری آذربایجان را تضعیف می کند؟" او هشدار داد: "هیچ کس نمی‌تواند در مورد آذربایجان عزیز ما اظهار نظر کند". ظریف می‌خواست نشان دهد که طرف دیگر هم می‌تواند در بازی ادعای ارضی شرکت کند: ترکیه و آذربایجان باید مراقب باشند که مبادا ایران تصمیم به بازگرداندن آذربایجان به میهن بگیرد. اما ظریف و همکاران ایرانی‌اش با تبدیل یک شعر به یک حادثه دیپلماتیک، ناخواسته ناتوانی خود را در معرض نمایش قرار دادند. تهران نتوانست هیچ نقشی در تغییر شکل دادن به جنگ در مرزهای خود ایفا نماید و کاملاً از دیپلماسی پس از جنگ نیز کنار گذاشته شد. تهران در هیچ یک از مرزهای دیگر خود، تا این اندازه آشکار، خالی از نفوذ نیست. با این حال، موج خشمی که متوجه اردوغان شد، فاش نمود که بیشترین وحشت آنها ناشی از الحاق‌گرایی باکو نیست، بلکه از یک جنبش تورانی وسیع‌تر به رهبری آنکارا است. بر خلاف آذربایجان، ترکیه کمی پرجمعیت تر از ایران است و قدرت نظامی بسیار بیشتری دارد. ترکیه یک قدرت در حال رشد است و نمی توان آن را ترساند.

در حالی که کلمه توران ریشه در زبان فارسی دارد، در قرن نوزدهم به ترکی عثمانی راه یافت. البته از نظر معنایی بیشتر از اینکه بر مفهوم جغرافیایی دلالت داشته‌باشد، بر مفهوم قوم‌شناسی متمرکز شد. "پان تورانیسم" اکنون به جنبشی اطلاق می شود که به دنبال اتحاد همه مردم تورک از امپراتوری عثمانی تا آسیای مرکزی - از استانبول تا کوه های آلتای بود.

در اغلب مواقع، جمهوری ترکیه از پان تورانیسم اجتناب کرده است و آن را ایده‌ای رمانتیک و جنبش رویاپردازان می‌داند که می‌تواند پای ترکیه را به ماجراجویی‌های پرهزینه ولی بیهوده خارجی بکشاند. اما در سال‌های اخیر، یک رشته سیاست‌های پانتورانیستی آنکارا ظاهر شده است، بخشی به دلیل سیاست داخلی ترکیه، بخشی به دلیل منابع انرژی فراوان آسیای مرکزی که باید از ترکیه عبور کند تا به اروپا برسد، بخشی به دلیل خلاء ناشی از عقب نشینی ایالات متحده و تا حدی به دلیل موفقیت‌آمیز بودن اتحاد ترکیه و آذربایجان.

در میان تمامی کشورهای تورک‌نشین، آذربایجان و ترکیه از همه به یکدیگر نزدیکترند و زبان آنها برای هم قابل فهم است. هنگامی که تورک‌ها و آذربایجانی‌ها در مورد روابط دوجانبه خود صحبت می‌کنند، همیشه عبارت "یک ملت، دو دولت" را بر زبان می‌آورند. این صرفاً یک شعار سیاسی نیست: در فرهنگ عامه هر دو کشور، نمونه‌های فراوانی از ابراز محبت متقابل وجود دارد.

در غرب، به ویژه در طول جنگ دوم قره باغ، بسیاری از ناظران این محبت متقابل و اتحاد نظامی ناشی از آن را به عنوان یک ائتلاف "جهادی" به رهبری اردوغان، اخوان المسلمین فرضی، به تصویر کشیدند. اگر بخواهم صریح صحبت کنم باید بگویم که این تصویرسازی به نحو مضحکانه‌ای ناشی از ناآگاهی است. تورک‌ها سنی مذهب هستند. بنابراین اسلام گرایان تورک، آذربایجانی‌های پس از شوروی را به عنوان شیعیان ودکا خور می‌دانند و نظر مثبتی به آنها ندارند. اردوغان وقتی الهام علی‌اف را در آغوش می‌گیرد، هیچ تشویقی از سوی متدینان ترکیه دریافت نمی‌کند. البته، وی با این کار، تایید ملی‌گرایان سکولار را که اعضای ائتلاف داخلی او هستند، به دست می‌آورد. اما رشته های دیگری نیز در ریسمان پان‌تورانیستی وجود دارد که آنکارا اخیراً آن در حال بافت آن است.

ترکیه نقش اصلی را در ایجاد سازمان کشورهای تورک ایفا کرده است که اعضای آن شامل آذربایجان، قزاقستان، قرقیزستان و ازبکستان (مجارستان و ترکمنستان به عنوان عضو ناظر) می‌شود. این سازمان که در سال 2009 به عنوان شورای تورک‌ها تأسیس شد و مقر آن در استانبول می‌باشد، پاسخ ترکیه به سازمان همکاری شانگهای چین و اتحادیه اوراسیا روسیه است. این تشکیلات، همکاری بین دولت‌های کشورهای تورک‌زبان را تقویت می‌‌نماید و باشگاهی از دولت‌ها را ایجاد می‌کند که با وجود تفاوت‌های فراوان، یک چیز مشترک دارند: تمایل به رهایی از سلطه قدرت های بزرگتر و در رأس آنها روسیه و چین. سازمان کشورهای تورک در غیاب سازوکار الزام‌آور برای هماهنگ‌سازی سیاست‌های اقتصادی و امنیتی اعضای خود، در حال حاضر تهدیدی جدی برای چین و روسیه ایجاد نمی کند. با این حال، هر دو کشور، مانند ایران،  بر اقلیت‌های مسلمان تورک حکومت می‌کنند و به همین دلیل نسبت به همبستگی تورک‌ها بسیار محتاط هستند، حتی اگر به شکل یک سازمان بی‌دندان باشد. علاوه بر این، رویدادها به سرعت در حال تحول هستند. جنگ دوم قره باغ قابلیت هواپیماهای جنگی بدون سرنشین ترکیه (پهپاد) را در غلبه بر سیستم تسلیحاتی روسیه به نمایش گذاشت. برخی از صداهای با نفوذ در ترکیه اکنون خواستار همکاری امنیتی نزدیک‌تر میان کشورهای تورک هستند. هنگامی که دولت قزاقستان از اوکراین پیروی کرد و در نوامبر 2021 قراردادی را با آنکارا برای خرید پهپادهای ترکیه امضا کرد، ولادیمیر پوتین و شی جین پینگ نمی توانستند ناراضی نباشند.

اما این علی خامنه‌ای است که بیشترین ترس را دارد. برای تهران، جنگ دوم قره باغ چیزی بیش از نمایش اقتدار نظامی ترکیه بود. توافق آتش‌بس، ارمنستان را ملزم می‌کند که یک پل زمینی را در داخل قلمرو خود باز کند که آذربایجان را به منطقه نخجوان، که هم مرز با ترکیه است، متصل کند. این پل که تورک‌ها و آذربایجانی‌ها آن را کریدور زنگزور می‌نامند، در محافل پان تورانیستی معنای نمادین زیادی دارد. هنگامی که این طرح عملیاتی شود، امکان سفر از اروپا به چین را بدون خروج از خاک تورک‌ها (به جز کریدور ارمنستان که کمتر از 50 کیلومتر خواهد بود) فراهم می کند. وضعیت جنگی در 30 سال گذشته بین ارمنستان و آذربایجان مانع ایجاد چنین خطوط ریلی یا بزرگراهی مستقیم شد، اگرچه در دوره‌های شوروی، روسیه ]تزاری[  و ایران ]تا دوره قاجار[ وجود داشت. ماده 9 توافقنامه آتش بس، مسیر از بین رفته را احیا می‌کند. به موجب این ماده، "جمهوری ارمنستان امنیت ارتباطات حمل و نقل بین مناطق غربی جمهوری آذربایجان و جمهوری خودمختار نخجوان را به منظور فراهم ساختن تردد بدون مانع افراد، وسایل نقلیه و بار در هر دو جهت تضمین خواهد نمود."

این مسیر ساده مایه کابوس‌های تهران شده است، جایی که کریدور زنگزور به مثابه یک نقشه پان‌تورانیستی – یک تصرف ارضی– دیده می شود. تهران نگران است که «کریدور حمل‌ونقل» امروز،  فردا به یک حائل امنیتی تبدیل شود. این امر منجر به استقرار نیروی مشترک ترکیه و آذربایجان بین ایران و ارمنستان شده و ارتباط این دو را از یکدیگر قطع خواهد کرد. در این صورت، سربازان پان‌تورانیست در امتداد شمال غرب ایران آرایش نظامی خواهند گرفت؛ آماده برای تهاجم یا تحریک میلیون‌ها ایرانی آذربایجانی ساکن در آن سوی مرز که فقط به اندازه مسافت یک سنگ پرتابی، فاصله دارند. در نشست سازمان کشورهای تورک در نوامبر 2021، الهام علی‌اف هیچ کاری برای آرام کردن اعصاب ایران انجام نداد. او گفت: «کریدور زنگزور، کل جهان تورک را به هم پیوند خواهد داد».

رابطه «ویژه» مسکو با باکو

اگر آذربایجان به عنوان یک عامل موازنه طبیعی در برابر ایران عمل می کند، پس رشد آن نفوذ روسیه را در قفقاز جنوبی و آسیای مرکزی نیز به میزان قابل توجهی تحلیل برده است. با این حال، برای ظاهربینان در واشنگتن، جلای ظاهری روابط گرم و دوستانه بین مسکو و باکو اغلب تأثیر ماندگارتری می‌گذارد. در میان نخبگان آذربایجان که کاملاً به زبان روسی مسلط هستند و اغلب در مسکو تحصیل کرده‌اند، گروه قابل توجهی وجود دارد که روابط نزدیک با پوتین را تشویق می‌کنند. از این منظر، رهبر روسیه به هیچ وجه ضد آذربایجان به نظر نمی‌رسد. در طول جنگ دوم قره باغ، برخی از ناظران حتی وی را متمایل به طرفداری از آذربایجان تشخیص دادند. اما در ادامه با ذکر دلایلی روشن خواهد شد که این توصیف برداشت نادرست از رویکرد پوتین است. به هر حال، این مساله بر برخی از جنبه‌های بسیار واقعی و شگفت‌انگیز سیاست روسیه مبتنی می‌باشد- به ویژه خویشتنداری نظامی که روسیه حتی زمانی که آذربایجان در بحبوحه نبردها ویدئوهایی را منتشر کرد که نشان دهنده شکست ارتش ارمنستان و انهدام تسلیحات پیشرفته روسیه بود، از خود نشان داد.

پوتین برای توجیه خویشتن داری خود، پشت قوانین بین المللی پنهان شد که آشکارا سرزمین‌های اشغال شده توسط ارمنستان در جنگ اول قره باغ را متعلق به آذربایجان می‌داند. این واقعیت به او اجازه داد تا ادعا کند که تعهدات روسیه فقط مربوط به مواردی است که خاک ارمنستان مورد تهاجم قرار گیرد، نه مربوط به نیروهای ارمنی حاضر در سرزمین‌های اشغالی آذربایجان، یعنی جایی که جنگ دوم قره باغ در آن رخ داد. در 22 اکتبر 2020، در میانه جنگ، پوتین در مباحثه‌ای که توسط یک اتاق فکر مسکو سازماندهی شده بود حاضر شد. هنگامی که از وی پرسیده شد که آیا روابط ویژه کرملین با ایروان باعث می‌شود که این کشور طرف ارمنستان را بگیرد، او پاسخ داد که سیاست روسیه بی‌طرفی در قبال طرفین جنگ می‌باشد. پوتین پاسخ داد: "از ابتدا شروع کنیم، با […] چه کسی حمایت کنیم. شما گفتید که روسیه همیشه روابط ویژه‌ای با ارمنستان داشته است. اما ما همیشه با آذربایجان روابط ویژه ای داشته ایم." چنین اظهاراتی، هنگامی که با روابط پر تنش پوتین با نیکول پاشینیان، نخست وزیر ارمنستان کنار هم قرار گرفت، این تصور را در واشنگتن تقویت نمود که این باکو است که در رقابت برای جلب نظر رهبر روسیه برنده‌ شده‌است، نه ایروان. انقلاب مخملی 2018، جنبش اصلاحی پوپولیستی پاشینیان، پیشاپیش زمینی حاصلخیز برای ریشه‌گیری چنین برداشت‌هایی ایجاد کرده بود. این امر موجب بذل توجه غرب به او شد و کرملین را عصبانی کرد- به ویژه زمانی که منجر به دستگیری رابرت کوچاریان، رئیس جمهور دو دوره سابق ارمنستان که وابستگی زیادی به پوتین داشت، گردید. حبس بدون اجازه یاران پوتین، گناه کبیره نظم جدید روسیه است.

و هر گناهی مجازاتی دارد. هنگامی که جنگ دوم قره باغ آغاز شد، پوتین از آن برای تنبیه پاشینیان استفاده کرد - تا به او یادآوری کند که در روابط روسیه و ارمنستان، این مسکو است که دسته تازیانه را در دست دارد. لکن، این کل ماجرا نبود. وقتی جنگ به پایان رسید، پوتین دو جایزه برای روسیه به ارمغان آورد: نقش اصلی در دیپلماسی پیرامون درگیری و استقرار نیروهای حافظ صلح روسیه در منطقه- در مجموع نزدیک به 2000 نفر - که باکو، برای اولین بار، با اکراه آن را در خاک آذربایجان پذیرفت. علی اف، به نوبه خود، هیچ اعتراضی در مورد کسب این جوایز از سوی روسیه مطرح نکرد.

اگرچه این حقایق کاملاً درست است، اما تصویر استراتژیک بسیار گمراه‌کننده‌ای را ترسیم می‌کند و چشم را به جزئیاتی معطوف می‌کند که در ظاهر مهم به نظر می‌رسند، اما پس از بررسی دقیق، مشخص می‌شود که ربطی به امنیت ملی آمریکا ندارند. به عنوان مثال، روابط بد پوتین و پاشینیان را در نظر بگیرید. آنها مطمئناً توجه را جلب می کنند، همانطور که رقابت بین شخصیت‌های قدرتمند همواره چنین است. اما از منظر منافع آمریکا، آنها بیشتر از یک سریال آبکی تلویزیونی حائز اهمیت نیستند. دلیلش هم ساده است: آنها موقعیت برتر ارتش روسیه در ارمنستان را تهدید نمی کنند.

در ذهن پوتین، ارمنستان نه به عنوان یک دوست و نه به عنوان یک متحد بلکه به عنوان یک ماهواره طبقه بندی می‌شود. این واقعیت ساده اغلب در واشنگتن مورد غفلت قرار می‌گیرد، اما این یک داستان قدیمی است و تا به حال باید برای همه متخصصان امنیت ملی آشکار شده باشد. اندکی پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروی، رهبران ایروان، ارمنستان را به لنگر روسیه در قفقاز جنوبی تبدیل کردند. در این فرآیند، آنها دستگاه امنیتی کشور را تماماً و برای همیشه در دستان مسکو قرار دادند. روسیه شریک تجاری درجه یک ارمنستان است. روس‌ها ارتفاعات فرماندهی اقتصاد ارمنستان را اشغال کرده‌اند -نه فقط شبکه ریلی، خطوط گاز و نیروگاه هسته‌ای آن را. مهمتر از آن، ارتش روسیه دو پایگاه اصلی در این کشور دارد که از آن‌ها تعداد زیادی از مواضع عملیاتی تهاجمی را پشتیبانی می‌کند. واحدهای روسی به طور معمول نیروهای ارمنی را از جمله در وظایف گشت مرزی پشتیبانی می کنند. در حالی که آذربایجان سلاح های مورد نیاز خود را باید از روسیه خریداری کند، ارمنستان آنها را به صورت رایگان یا با تخفیف دریافت می‌کند. ارتش روسیه بر حریم فضایی ارمنستان کنترل کامل و مستقیم دارد.

این کشور همچنین زرادخانه تسلیحات استراتژیک ارمنستان را تحت کنترل دارد. اگرچه این واقعیت برای درک نتیجه جنگ دوم قره باغ بسیار حائز اهمیت می‌باشد، اما در ایالات متحده تقریباً مورد توجه قرار نگرفته است. در جریان درگیری، ارتش ارمنستان یک یا چند موشک بالستیک SS-26 اسکندر را به سمت باکو پرتاب کرد (در مورد تعداد موشک‌های پرتاب شده ابهام وجود دارد و برخی منابع معتبر احتمال می‌دهند که این تعداد دو یا بیشتر باشد.) مسکو به ارتش ارمنستان اختیار پرتاب مستقل SS-26 اسکندر را نمی دهد.

یکی از افراد بسیار بالا در زنجیره فرماندهی روسیه، احتمالاً حتی خود پوتین، این حمله را تایید کرده است. به احتمال زیاد، آن شخص حتی تشویق یا سفارش کرده است. شواهد بسیار معتبری در دست داریم که پرتاب یا پرتاب ها در 8 یا 9 نوامبر 2020 رخ داده است. توافق آتش‌بس در اواخر 9 نوامبر 2020 بین ارمنستان، آذربایجان و روسیه امضا شد و در 10 نوامبر 2020 لازم‌الاجرا شد. پرتاب یا پرتاب‌ها در ساعات پایانی جنگ و در حالی که پوتین در حال مقدمه‌چینی برای آتش بس بود، انجام شد. به عبارت دیگر، آن موشک‌ها اهرم اصلی پوتین در مذاکرات بودند.

مروری گذرا به وضعیت میدان جنگ انگیزه‌های او را آشکار می کند. ارتش آذربایجان به تازگی یک حمله غافلگیرانه متهورانه و موفقیت آمیز را انجام داده بود که ارمنی‌ها را از شهر شوشا، که بر فراز خانکندی، شهر اصلی ارمنی‌نشین قره باغ قرار دارد، بیرون راند- جایزه استراتژیک آذربایجان. این عملیات ارتش آذربایجان را در موقعیتی قرار داد که تمام نیروهای ارمنی را در کوتاه مدت از قره باغ خارج کند. به عبارت دیگر آذربایجانی‌ها فقط یک روز با پیروزی کامل فاصله داشتند.

در چنین شرایطی بود که دستور حمله به باکو صادر شد. بی‌شک، علی‌اف پیام این علی‌اف پرتاب را دریافت کرد؛ یعنی، پیامی از پوتین که چیزی شبیه به پیام‌های زیر بود: اخراج کامل نیروهای ارمنی از قره باغ خط قرمز مسکو است؛ عدم پذیرش آتش بس فوری ماشه تنش بزرگ با روسیه را خواهد چکاند؛ این تنش منجر به حمله به اهداف غیرنظامی آذربایجان در پایتخت، باکو، و زیرساخت های نفت و گاز این کشور خواهد شد. حتی می‌تواند شامل حضور ناگهانی «مردان سبز کوچک» در میدان نبرد در قره‌باغ باشد – همانگونه که در سال 2014 وارد اوکراین شدند.

این تهدید به تشدید تنش، نارسایی برچسب "طرفدار آذربایجان" را که برخی از حساب‌ها به سیاست روسیه در طول جنگ دوم قره باغ چسبانده‌اند، آشکار می کند. پوتین بدون شک از تنبیه پاشینیان لذت برد، اما سیلی زدن به نخست وزیر تازه کار ارمنستان هدف استراتژیک وی نبود. در عین حال، پوتین هیچ علاقه ویژه‌ای به آذربایجان نداشت. تنها هدف او، که با تمرکز زیاد دنبال می‌نمود، حفظ موقعیت روسیه به عنوان متعادل کننده بین باکو و ایروان بود. او اجازه نداد آذربایجان برنده شود، زیرا پیروزی کامل آنها نه تنها به درگیری، به طور کامل و برای همیشه پایان می‌داد، بلکه به نقش "امپراتوری" روسیه در قفقاز جنوبی نیز پایان می‌داد.

از این منظر، پرتاب اسکندر SS-26 یک پیام دیگر را نیز منتقل کرد: آذربایجان باید "صلح بانان" روسی را در کریدور لاچین، مسیر اصلی ارمنستان به منطقه مورد استقرار نیروهای حافظ صلح روسیه در قره باغ بپذیرد (که در قلمرو ملی آذربایجان قرار دارد). کنترل مستقیم روسیه بر این کریدور به مسکو اهرم فشاری بر ایروان و باکو به طور همزمان می دهد. پوتین با استقرار ارتش روسیه به عنوان نگهبان مسیر دسترسی ارمنیان به سرزمینی که از نظر آنها میراث مقدس ملی است، کنترل آهنین مسکو بر ایروان را حفظ کرد. به همین ترتیب، با مستقر ساختن نیروهای روسی در موقعیتی که آنها در صورت تمایل می توانستند فوراً شوشا را از چنگ آذربایجان درآورند - شوشا، جواهر تاج قره‌باغ آذربایجان و شهری که برای دهه‌ها موضوع اشتیاق ملی بوده است - او تضمین نمود که باکو سخت تلاش خواهد کرد تا در افسون نیک مسکو باقی بماند.

مقایسه با اوکراین و گرجستان آموزنده است. در مورد آذربایجان، نیروهای حافظ صلح روسیه همان عملکرد دوگانه‌ای را به انجام می‌رسانند که نیروهای روسی در دونباس و اوستیای جنوبی انجام می‌دهند. آنها به طور همزمان به عنوان یک تهدید معتبر دائمی و به عنوان پیش‌قراول یک نیروی متجاوز عمل می‌کنند و به آذربایجان القا می‌نمایند که باید به قدرت روسیه احترام قائل شود. برای مثال، آنها باکو را تشویق می‌کنند که از ایجاد روابط صمیمانه‌تر با ناتو خودداری کند و به خرید تسلیحات روسی ادامه دهد-هرچند که آذربایجان، علی‌رغم توسعه روابط دفاعی خود با تورک‌ها، اسرائیلی‌ها و دیگران، هرگز از خرید تسلیحات روسی اجتناب ننموده است.

دورنمایی که دگرگون شده

روابط احترام‌آمیز باکو با مسکو از سر ضرورت است. اما وقتی از واشنگتن به این نوع احترام نگریسته می‌شود، گاهی آمریکایی‌‌ها از مشاهده تغییر چشمگیر توازن قدرت که جنگ دوم قره باغ مبین آن است عاجز می‌شوند. آذربایجانی‌ها به منظور اجتناب از تحریک روسیه، هرگز رشد توانایی‌های خود را تبلیغ نمی کنند و موفقیت های خود را به رخ نمی کشند. درنتیجه، بسیاری از ناظران آمریکایی از تشخیص مهم‌ترین جنبه آتش بس عاجز مانده‌اند: روسیه چاره ای جز نظارت بر صلح با همراهی ترکیه نداشت.

اینکه پوتین به یک قدرت رقیب اجازه ایفای چنین نقشی را، در منطقه‌ای که به طور سنتی حوزه منافع روسیه محسوب می‌شده، داد موجی از ناباوری را در مسکو ایجاد کرد. در یک کنفرانس مطبوعاتی در پایتخت روسیه در 17 نوامبر 2020، یک خبرنگار از پوتین پرسید در مورد صحت این گزارش‌ها پرسش نمود: آیا ترکیه در قبال مسئولیت برقراری آتش بس با روسیه سهیم است؟ پوتین پاسخ داد: "چه می توانم به شما بگویم؟ اینها پیامدهای ژئوپلیتیکی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی است." در یک زمینه قبلی، پوتین سقوط اتحاد جماهیر شوروی را به عنوان "بزرگترین فاجعه ژئوپلیتیک قرن" توصیف کرده بود. او در این مورد نظر خود را چنین تلطیف کرد: «منظورم چیست؟ آذربایجان یک کشور مستقل است. آذربایجان این حق را دارد که متحدان خود را هر طور که صلاح می داند انتخاب کند. چه کسی می تواند این را انکار کند؟" با وجود این، مسکو از زمان فروپاشی دیوار برلین تمایل داشته جز خود روسیه سایر متحدان باکو را انکار کند. شکست این کشور در دستیابی به این هدف، نتیجه توجه دقیق آن به «حق انتخاب» آذربایجان نیست، بلکه نتیجه دیپلماسی ماهرانه باکو است.

آذربایجانی‌ها همواره استقلال از روسیه را اولویت ملی خود قرار داده اند. البته، اتخاذ چنین هدفی مخاطرات بسیاری دارد- همانطور که حمله روسیه به گرجستان در سال 2008 و اوکراین در سال 2014 نشان داد. علی‌رغم اینکه چنین مواردی در مقابل چشمان رهبران باکو قرار دارد، آنها تمام تلاش‌های مهم برای ایجاد یک سیستم رسمی تحت سلطه روسیه در میان جمهوری‌های شوروی سابق را رد کرده‌اند. به عنوان مثال، آذربایجان در اولین فرصت از سازمان پیمان امنیت جمعی (CSTO)، ائتلاف نظامی پس از شوروی که اعضای آن علاوه بر روسیه شامل ارمنستان، بلاروس، قزاقستان، قرقیزستان و تاجیکستان می‌شود، خارج شد. در حالی که باکو در سال 1993، یک سال پس از تأسیس CSTO به آن ملحق شده بود، تنها به این دلیل که عضویت در آن سازمان بهایی بود که باید برای به دست آوردن حمایت روسیه برای پایان دادن به جنگ اول قره باغ می پرداخت- جنگی که به علت حمایت روسیه از ایروان برای باکو بسیار گران تمام شده‌بود. ارمنستان نه تنها تمام استان خودمختار قره باغ کوهستانی را اشغال کرده بود، بلکه هفت ناحیه اطراف آن را نیز که هیچ ادعای تاریخی بر آن نواحی نداشت، اشغال کرده بود و تمامی ساکنان آذربایجان را که تقریباً کل جمعیت نواحی مزبور را تشکیل می‌دادند، پاکسازی قومی کرد.

از این تجربه تلخ، آذربایجانی‌ها دریافتند که مسکو قصد دارد سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن را در قفقاز جنوبی دنبال کند - از ارمنستان حمایت کند تا باکو چاره ای جز پناه بردن به روسیه برای کسب حمایت نداشته باشد. آزادسازی قلمرو اشغال‌شده مستلزم آزادی عمل سیاسی بود که به نوبه خود بر استقلال اقتصادی تکیه داشت. بنابراین، باکو همچنین درخواست پوتین مبنی بر مشارکت در یکی دیگر از ابتکارات "امپراتوری" او، یعنی اتحادیه اقتصادی اوراسیا که در سال 2015 به وجود آمد و شامل همه اعضای CSTO به استثنای تاجیکستان است، را کنار گذاشت. پوتین برای متقاعد کردن باکو برای پیوستن به اتحادیه، تهدید کرد که مخالفان داخلی علی‌اف را که وی به طرز ماهرانه ای توانسته بود آنها را مدیریت کند، تحریک خواهد نمود. اگر علی‌اف عقب‌نشینی می‌کرد و به اتحادیه می‌پیوست، مکانیسمی را به مسکو تقدیم می‌کرد تا باکو را وادار به توسعه سیاست مشترک انرژی کند. اعطای مجوز تسلط روسیه به منبع اصلی استقلال این کشور، به منزله چشم‌پوشی بر استقلال این کشور بود. ثروت انرژی، آذربایجان را به طرز چشمگیری متحول کرده است. این کشور، در سال 1993 شکست خورد و مستاصل شد. کمتر از سه دهه بعد، اکنون این کشور قدرتمندترین، ثروتمندترین و تأثیرگذارترین کشور در منطقه است. علاوه بر ثروت، مشارکت‌های اقتصادی نیز صورت پذیرفته‌است که مهمترین آنها با ترکیه است. در سال 2006، خطوط لوله گاز و نفت این دو کشور را به هم پیوند زد و گرجستان را به همسویی با آنها سوق داد. بعد از آن، یک خط ریلی ایجاد شد. تا سال 2018، این روابط نوپا در کریدور گاز جنوبی (SGC)، به یک مسیر تامین گاز طبیعی از باکو به پولیا در ایتالیا انجامید که با هدف اصلی آمریکا، یعنی تنوع بخشیدن به منابع هیدروکربن وارداتی اتحادیه اروپا و در نتیجه تضعیف اهرم فشار روسیه بر سر اتحادیه ترانس آتلانتیک همخوانی تام داشت.

از آنجایی که آذربایجان و ترکیه از نظر اقتصادی در هم تنیده شده‌اند، روابط دفاعی ویژه‌ای نیز ایجاد کرده‌اند. علی‌اف با تعامل دوجانبه با ارتش ترکیه، موفق شد از واکنش خشونت‌آمیز روسیه که در قبال تلاش گرجستان و اوکراین برای حرکت به سمت غرب اتفاق افتاده‌بود، جلوگیری کند. علی اف، همچنین با هوشمندی، روابط دفاعی خود را متنوع نمود، از جمله همکاری نزدیک با اسرائیل و حتی مشارکت محدود ولی نهادمند با ناتو - که از جمله شامل اعزام یک گروه کوچک آذربایجانی به افغانستان بود. آذربایجان از طریق این سیاست تنوع دفاعی محدود موفق شد ارتشی بسازد که کاملاً از روسیه مستقل شده و مطابق با استانداردهای ناتو آموزش ببیند. پوتین یا متوجه تهدید ناشی از این تحول نشد یا در متوقف کردن آن ناتوان بود. عمق خطر برای مسکو تنها در مارس 2020 مشخص شد، زمانی که عملیات سپر بهار ترکیه در شمال سوریه نشان داد که پهپادهای ترکیه توانایی غلبه بر تسلیحات روسیه مستقر شده توسط نیروهای سوری را دارند. در آن زمان دیگر برای مسکو خیلی دیر شده بود که بتواند خودش را تطبیق بدهد. شش ماه بعد، جنگ دوم قره باغ نه تنها ثابت کرد که ارتش آذربایجان بزرگتر و قدرتمندتر از ارتش ارمنستان است، بلکه نشان داد که این کشور سیستم های تسلیحاتی پیشرفته‌ای را در اختیار دارد که روس‌ها، تا آنجا که می‌توان گفت، در حال حاضر هیچ پاسخ مؤثری برای آنها ندارند.

به عنوان مثال، موشک یا موشک‌های بالستیک که در آخرین لحظات جنگ به سمت باکو شلیک شد را در نظر بگیرید. پرتاب مزبور، آمادگی طرف ارمنی-روسی را برای انجام حملات تروریستی گسترده در پایتخت آذربایجان به وضوح ابراز می کرد. این امر علی‌اف را به پایان جنگ متقاعد نمود. اما در دکترین سفت و سخت نظامی، این یک شکست بود. این موشک یا موشک‌ها هرگز به اهداف خود نرسیدند، زیرا ارتش آذربایجان آنها را با سیستم دفاع موشکی اسرائیل به نام باراک-8 سرنگون کرد. کارآیی ناکافی اسکندر SS-26 طعم تلخی را در ایروان به جا گذاشت. در فوریه 2021، پاشینیان، در مشاجره با رقبای خود در مورد اینکه چه کسی مسئول شکست بود، با لحن شکایت‌آمیزی اعلام داشت که موشک یا موشک‌ها «منفجر نشدند». وقتی دلیلش را پرسیدند، با کنایه گفت: «نمی‌دانم. شاید این یک سلاح دهه 1980 باشد."

در میان کشورهای جدا شده از شوروی سابق هیچ کدام به اندازه آذربایجان در رهایی از آغوش خرس مسکو مهارت نشان نداده است. اگرچه پوتین به دنبال کم اهمیت جلوه دادن نقش ترکیه در نظارت بر آتش بس بود - با به تصویر کشیدن آن به عنوان پیامد اجتناب ناپذیر سقوط اتحاد جماهیر شوروی - حقیقت این است که علی‌اف شخصاً از او سبقت گرفت. زمانی که پوتین در سال 1999 به قدرت رسید، روسیه همچنان بر قفقاز جنوبی هژمونی داشت. در عین حال، آذربایجان هنوز عضو CSTO بود. به عبارت دیگر، ظهور یک آذربایجان واقعاً مستقل، در برابر چشمان پوتین اتفاق افتاد - و این کار خدا نبود، بلکه با برنامه‌ریزی انسانی اتفاق افتاد. رهبری آذربایجان دیپلماسی پر مشقتی را به انجام رساند تا بتواند هم روس ها را در فاصله دور نگه دارد و در عین حال از تحریک آنها اجتناب نماید. او این کار را با قبول ریسک بزرگ برای خود و با کمک‌های بسیار محدود و متناوب غرب انجام داد. آذربایجان رهبری یک تغییر تکتونیکی در قفقاز جنوبی را برعهده داشته و به هژمونی روسیه در دو قرن گذشته پایان داده است.

گزینه توووز

لکن به سختی می‌توان از پایان رقابت با مسکو سخن گفت. ثروت، قدرت و استقلال آذربایجان تنها در صورتی تداوم خواهد یافت که به عنوان مجرای تجارت شرق به غرب، به ویژه در زمینه نفت و گاز، باز بماند، که همگی از یک دالان بسیار باریکی می گذرد که گاهی به نام باریکه گنجه، بزرگترین شهر واقع در کریدور مزبور، نامیده می شود. پهنای این باریکه کمتر از 100 کیلومتر است. در نزدیکی باریک‌ترین نقطه آن، در گوشه شمال غربی کشور، شهر کوچک توووز قرار دارد. توووز خرخره آذربایجان است. به این ترتیب، پوتین خیلی مایل است که انگشت شست خود را بر آن بفشارد.

در ژوئیه 2020، در جریان درگیری های مرزی در منطقه توووز که منجر به کشته شدن ژنرال آذربایجانی پولاد هاشموف شد، ارمنستان تقریباً به پوتین فرصت انجام این کار را داد. این درگیری ها مقدمه جنگ دوم قره باغ بود و تحلیل مختصری از آنها سهم آمریکا در درگیری بزرگتر را روشن خواهد کرد.

گزارش‌های مربوط به درگیری‌ها در مطبوعات غربی اغلب این موارد را به عنوان بخشی از مبارزه بر سر قره باغ معرفی می کردند. ولی توووز به هیچ وجه در نزدیکی قره‌باغ قرار ندارد. البته، توووز در نزدیکی SGC قرار دارد. این خط لوله برای اولین بار در 31 دسامبر 2020 عملیاتی شد، یعنی پنج ماه پس از جنگ در توووز و کمی بیش از یک ماه پس از پایان جنگ دوم قره باغ.

ساده‌اندیشی است که بگوییم جنگ در سال 2020 تماماً به خاطر آن خط لوله بود، اما به همان اندازه اشتباه است که بگوییم این خط لوله هیچ تأثیری بر جنگ نداشته است.  SGC کاری بیش از تثبیت آذربایجان به عنوان صادرکننده گاز به اروپا انجام می‌دهد. این خط لوله، باکو را تبدیل به رهبر کنسرسیومی از صادرکنندگان گاز می کند که حجم عظیم ذخایر آن، این گروه را به رقیب جدی روسیه تبدیل می کند. چالشی که SGC برای مسکو به نمایش می‌گذارد، امروز در برابر چشمان ما نمایش داده می‌شود. به عنوان مثال، مورد ترکمنستان را در نظر بگیرید که دارای برخی از بزرگترین ذخایر گاز در جهان است. این کشور اخیراً پذیرفته که از طریق SGC به اروپا گاز صادر کند. مشتریان اصلی ترکمنستان، در زمان توافق با آذربایجان، چین و روسیه بودند. در گذشته، روسیه گاز ترکمنستان را با نرخ پایین خریداری کرده و سپس آن را در قبال اخذ سود به اروپا صادر می‌کرده است. مشارکت با SGC، در صورتی که روسیه و چین در از بین بردن آن موفق نشوند، به ترکمنستان اجازه می‌دهد تا پایگاه مشتریان خود را تنوع ببخشد و در نتیجه فضای بیشتری برای مانور در سطح بین‌المللی پیدا کند.

اگر این قرارداد زمانی که برژینسکی مشغول نوشتن «صفحه عظیم شطرنج»  بود امضا می‌شد، در واشنگتن و پایتخت های اروپایی به عنوان موضوعی که منافع قابل توجهی برای اتحادیه آتلانتیک داشت و به عنوان پیش‌درآمد استقلال و رفاه بیشتر برای مردم آسیای مرکزی تلقی می‌شد. با این حال، امروز، این قرارداد در غرب که به طور فزاینده‌ای می‌پندارد که گویی سوخت‌های فسیلی درست به مانند روغن نهنگ، منابع انرژی منسوخ شده ای هستند، مورد توجه اندکی قرار گرفت. به عنوان مثال، دولت آلمان با یک غیرت شبه مذهبی عجله دارد که شبکه برق خود را کربن‌زدایی کند. این تحول، هنگامی که با تصمیم برای تعطیلی تمام نیروگاه های هسته‌ای تا پایان سال جاری همراه شود، به طور اجتناب ناپذیری منجر به کسری در تولید انرژی می‌شود که برلین تنها می‌تواند به یک روش آن را برطرف کند: با واردات گاز از روسیه.

برخلاف سیاستمداران غربی، پوتین خود را با این مکتب که معتقد است سوخت های فسیلی قدرت اقتصادهای مدرن را از متوقف خواهد ساخت، خود را فریب نداده است. این ذهن باز به او اجازه می دهد تا از انرژی به عنوان یک سلاح ژئواستراتژیک استفاده کند. فاتح بیرول، رئیس آژانس بین‌المللی انرژی، اخیراً به خبرنگاران گفت: «ما معتقدیم به دلیل رفتار روسیه، عناصر قوی از انقباض در بازارهای گاز اروپا وجود دارد." وی اشاره نمود که « امروز جریان کم گاز روسیه به اروپا با تشدید تنش‌های ژئوپلیتیکی بر سر اوکراین همزمان است».

روسیه در حال حاضر از عرضه حداقل یک سوم گازی که می‌تواند به اروپا عرضه نماید، خودداری می‌کند و این باج‌گیری به طور قابل‌توجهی دست پوتین را در مذاکرات پیرامون بحران اوکراین باز گذاشته‌است. پایان آسیب‌پذیری اروپا در زمینه انرژی آخرین چیزی است که پوتین می‌خواهد ببیند. بنابراین او به SGC به عنوان یک تهدید جدی امنیت ملی نگاه می کند.

هیچ کس به اندازه ارمنستان با حس تهدیدی که مسکو از آذربایجان دریافت می‌کند همگام نیست. دیوید تونویان، که در آن زمان وزیر دفاع ارمنستان بود، در مارس 2019 در گردهمایی نمایندگان ارمنی دیاسپورا در نیویورک سخنرانی کرد، درست ده ماه پس از آن که الهام علی‌اف ریاست مراسم افتتاحیه SGC را برعهده داشت، اما قبل از اینکه به طور کامل عملیاتی شود. تونویان بدون اینکه به طور مستقیم به نگرانی‌های روسیه در مورد خط لوله مزبور اشاره کند، به طور غیرمستقیم مسکو را به پیشنهادی جذاب فرا خواند: ارمنستان را برای مسدود کردن SGC به کار بگیرید.

 مهمترین موضوع صحبت تونویان فرمول دیپلماتیک سنتی برای حل مناقشه قره باغ بود: "سرزمین هایی برای صلح." این فرمول حاکی از آن بود که ارمنستان در ازای اعطای وضعیت ویژه به قره باغ تحت اشغال ارمنستان، برخی از سرزمین های اشغالی را باز می‌گرداند. وی اظهار داشت: "من به‌عنوان وزیر دفاع می‌گویم گزینه بازگشت سرزمین‌ها برای صلح دیگر وجود نخواهد داشت و من آن را به «سرزمین‌های جدید در صورت وقوع جنگ جدید» مجدداً تبدیل کرده‌ام."

شعار تونویان که از آن زمان به‌عنوان «جنگ جدید برای سرزمین‌های جدید» رایج شد، نشان‌دهنده بی‌اعتنایی وقیحانه به افکار بین‌المللی بود. فرمول قدیمی «سرزمین‌ها برای صلح» برای سال‌ها و حتی دهه‌ها توسط همه طرف‌های ذینفع پذیرفته شده بود. این فرمول، اساس تمام تلاش‌های دیپلماتیک جدی برای حل مناقشه بود. زیر پا گذاشتن افکار بین المللی از امتیازات خاص یک دولت قوی است. ولی ارمنستان ضعیف است. جمعیت آن، به ندرت به 3 میلیون می‌رسد- از دهه 1990 تاکنون افزایش نیافته‌است؛ در مقابل، جمعیت آذربایجان اکنون از مرز 10 میلیون نفر گذشته‌است. بودجه دفاعی آذربایجان به اندازه کل بودجه دولت ارمنستان یا حتی بیشتر از آن است.

در ظاهر، شعار تونویان نشان می‌دهد که او درک ضعیفی از واقعیت های اساسی قدرت داشته است. ولی اگر منظور وی توانایی‌های ارمنستان نباشد چه؟ در عوض، فرض کنید که او قدرت روسیه را در مقابل قدرت آذربایجان می‌سنجید. «جنگ‌های جدید برای سرزمین‌های جدید» شعار بسیار معقولی خواهد بود اگر دو چیز را فرض کنیم: اینکه ارتش روسیه از ائتلاف ترکیه و آذربایجان قوی‌تر است؛ و اینکه مسکو ممکن است نسبت به تصاحب سرزمین‌های جدید توسط ارمنستان نظر مساعد داشته باشد.

سرزمین های جدیدی که برای روسیه وسوسه‌انگیزناک است در نزدیکی تووز واقع شده اند. خطوط لوله گازی که از آن منطقه می گذرد 90 درصد صادرات آذربایجان و 60 درصد بودجه دولتی آن را تامین می کند. اگر نیروهای ارمنی توووز را در ژوئیه 2020 تصرف می‌کردند، روسیه بار دیگر بر آذربایجان مسلط می‌شد و نتایج آن فوری بود.

به طور خاص، در آن سناریو، پوتین به هفت هدف دست می یافت. او (1) بر فروش نفت و گاز آذربایجان به غرب دست‌درازی میکرد؛ (2) با تضمین این امر، در آینده، تمام نفت و گاز آسیای مرکزی به روسیه یا چین یا از طریق آنها جریان می‌یافت (3) ائتلاف نظامی بین آذربایجان و ترکیه شکست می‌خورد یا به شدت محدود می‌شد؛ (4) ائتلاف نظامی آذربایجان و اسرائیل را کم ارزش می‌کرد؛ (5) به همکاری ارتش آذربایجان و ناتو پایان میداد. (6) روسیه را در موقعیت تثبیت مجدد هژمونی کامل خود بر گرجستان قرار می‌داد. و (7) توسعه مسیر زمینی بین ترکیه و سایر اعضای سازمان کشورهای ترک را مسدود می‌کرد. هرچند  به لطف نکات (1) تا (6) فوق نیز این سازمان در گهواره خفه می‌شد.

در عمل، هیچ یک از این اتفاق‌ها نیفتاد - اما نه به این دلیل که تفکر تونویان محصول یک ذهن بیمار بود. خیلی ساده است: او همچون بسیاری دیگر، نتوانست متوجه میزان قدرت اتحاد آذربایجان و ترکیه شود. آذربایجان تا حدودی به دلیل مهارت ذاتی خود در دولت‌داری و همچنین به دلیل ایستادن بر شانه‌های ترکیه، موفق به دفع روسیه، ایران و ارمنستان می شود. لکن، ترکیه یک قدرت منطقه‌ای است و نه یک ابرقدرت جهانی. تصور کنید چه اتفاقی می‌افتد اگر در سال‌های آینده، آنکارا به طور آنی ظرفیت کمک به باکو را از دست بدهد. در این صورت، روسیه مطمئناً به سمت استفاده از این فرصت حرکت خواهد کرد. حافظان صلح روسیه در قره باغ امروز نقش نسبتاً خوشایندی را ایفا می کنند، اما تنها به این دلیل که با همتایان ترک خود جفت شده اند. اگر ترکیه قدرت موازنه خود را از دست بدهد، نیروهای حافظ صلح روسی می‌توانند در شکل زمینه‌سازان جنگ ظاهر شوند. در آن صورت، «جنگ‌های جدید برای سرزمین‌های جدید» که تونویان مطرح نموده می‌‌تواند دوباره به یک پیشنهاد واقع‌گرایانه تبدیل شود. پوتین در استفاده از گزینه توووز آزاد خواهد بود.

اگر ایالات متحده از خواب بیدار شود و نقش سنتی خود برای مقابله با روسیه (و همچنین ایران) را دوباره کشف کند، این سناریو می تواند خیالی جلوه کند.

آمریکا کجاست؟

در سال 1997، مدت‌ها قبل از اینکه SGC حتی در مراحل برنامه‌ریزی خود قرار بگیرد، برژینسکی می‌توانست خط لوله را به وضوح با چشم عقل ببیند و متوجه شود که چه چیزی از نظر استراتژیک در خطر است - برای غرب و همچنین برای روسیه. او در «صفحه عظیم شطرنج»  می‌نویسد از دیدگاه مسکو، آذربایجان «چوب پنبه‌ای در بطری حاوی ثروت‌های حوزه دریای خزر و آسیای مرکزی است».

اکنون، مانند آن زمان، وظیفه ایالات متحده این است که روسیه را از بازگرداندن چوب پنبه به داخل بطری باز دارد. با این حال، بسیاری از مقامات واشنگتن این امر استراتژیک را فراموش کرده اند. آمریکا یا به طور کامل از اهمیت قفقاز جنوبی غافل است یا بر مسائل ثانویه و ثالث متمرکز شده است.

در اینجا ذکر دو حکایت شخصی مناسب به نظر می‌رسد. من اولین بار در هفته های پایانی جنگ دوم قره باغ از آذربایجان دیدن کردم. پس از انتشار مطالبی در شبکه‌های اجتماعی درباره اهمیت استراتژیک کشور، یادداشتی از یکی از دوستان، یکی از مقامات ارشد سابق آمریکایی (که امروز به خدمت دولت بازگشته است) دریافت کردم که در آن با نظرات من مخالفت می‌کرد. او توصیه کرد: "شما باید میزبانان خود را در مورد آزادی مطبوعات و حقوق بشر تحت فشار قرار دهید. تا زمانی که آنها شروع به حل این مسائل نکنند، هیچگاه حمایت دو حزبی از تعمیق روابط با آذربایجان به وجود نخواهد آمد."

در ذهنم به این فکر افتادم که اگر بخواهم به توصیه دوستم توجه کنم، گفتگو با یک مقام آذربایجانی چگونه می‌تواند پیش برود؟ آن مسئول به من چیزی شبیه این خواهد گفت: «ایرانی‌ها از پل خداآفرین عبور کرده‌اند، راه‌ها را مسدود کرده‌اند و به ما اجازه نمی‌دهند که نیروهای خود را پشتیبانی کنیم و در نتیجه مردم در حال مرگ هستند." که من به آن پاسخ خواهم داد: «این واقعاً مایه تاسف است. متاسفم که آن را می شنوم. اما باید به شما بگویم که تا زمانی که قوانین مطبوعاتی خود را اصلاح نکنید، از واشنگتن کمک دریافت نخواهید کرد.»آن نصیحت به نظرم بی‌ربط آمد. من ترجیح دادم آن را منتقل نکنم.

خنثی کردن ایرانیان و حفاظت از حاکمیت آذربایجان، در راستای منافع آمریکاست؛ نه پاداشی که ایالات متحده به خاطر پیروی از توصیه های خود در مورد مقررات مطبوعاتی و حقوق بشر به آذربایجانی‌ها عطا می‌کند - صرف نظر از اینکه این توصیه چقدر عاقلانه است- در عمل، وقتی ایرانی ها از ارس گذشتند و حاکمیت آذربایجان را زیر پا گذاشتند، حمایت آمریکا کجا بود؟ یا زمانی که روس ها با پرتاب یک یا چند موشک اسکندر SS-26 به سمت اهداف غیرنظامی، ارمنی ها را تشویق به ارتکاب جنایات جنگی (یکی از موارد فراوان جنایات جنگی) کردند؟ مهمتر از همه، وقتی روس ها اصرار داشتند نیروهای حافظ صلح را به قره باغ وارد کنند، ایالات متحده کجا بود؟ آمریکایی‌ها در مهم‌ترین لحظه درگیری، یعنی در جریان دیپلماسی که نبرد را به پایان رساند، ناپدید شدند.

در مراحل اولیه جنگ، واشنگتن کاملاً غایب نبود، اما مواضعی اتخاذ کرد که باعث شد دوستانش انگشت بر دهان بمانند. موضوعی که مرا به دومین حکایت شخصیام می رساند. یکی از مقامات ارشد دولت اسرائیل که مستقیماً از رویدادهای مورد بحث اطلاع داشت، به من گفت که در جریان جنگ، یکی از مقامات بسیار ارشد کاخ سفید تماس گرفت و از اسرائیلی‌ها درخواست کرد که پشتیبانی تسلیحاتی از ارتش آذربایجان را متوقف کنند. آن مقام آمریکایی که مشتاق میانجیگری آتش بس بود، ظاهراً محاسبه کرده‌بود که چون آذربایجانی‌ها در میدان جنگ دست بالا را داشتند، از پذیرش آتش بس اکراه داشتند. بنابراین، اگر اسرائیل جریان محموله‌های تسلیحاتی را کند یا متوقف کند، ممکن است محاسبات باکو تغییر کند. این مقام اسرائیلی مودبانه این درخواست را رد کرد و به مقام آمریکایی توضیح داد که متحدان در میانه جنگ متحدان خود را رها نمی کنند. مقام کاخ سفید دیگر این موضوع را پیگیری نکرد.

به خاطر ایفای نقش نا‌‌‌‌پدیدشدن از سوی آمریکا، الهام علی‌اف برای تأمین منافع آذربایجان چاره‌ای جز کار در چارچوب ساختارهایی که ولادیمیر پوتین ایجاد کرده بود، نداشت. اگر امروز باکو بیشتر از آن چیزی که برخی در واشنگتن ترجیح می‌دهند به مسکو نزدیک است، به این دلیل است که ایالات متحده نتوانست وظیفه خود را انجام دهد: برای طرح‌ریزی آلترناتیوهای واقعبینانه برای قدرت‌های پس از شوروی و خاورمیانه که به دنبال استقلال هستند اما می ترسند توسط دشمنان آمریکا سرکوب شوند.

فقط ظاهر شدن

برژینسکی در کتاب خود در سال 1997 آذربایجان را به عنوان یک "محور ژئوپلیتیک" طبقه بندی کرد و آن را از "بازیگر ژئواستراتژیک" متمایز کرد. او توضیح داد که محورها "دولتهایی هستند که اهمیت آنها نه از قدرت و انگیزه آنها بلکه از موقعیت جغرافیایی حساس آنها ناشی می‌شود." در مقابل، «بازیگران ژئواستراتژیک دولت‌هایی هستند که ظرفیت و اراده ملی برای اعمال قدرت یا نفوذ فراتر از مرزهای خود دارند تا وضعیت ژئوپلیتیک موجود را تغییر دهند - تا حدی که بر منافع آمریکا تأثیر بگذارد.»

اما در دو دهه اخیر جهان تغییر کرده است. آذربایجان همچنان یک چهارراه است، اما خیلی بیشتر آن است. آذربایجان قدرتمندتر و قاطع‌تر شده است و اعتماد بنفس بیشتری کسب کرده‌است. با عاریت گرفتن از مفهومی که نیکلاس گووسدف، از کالج جنگ نیروی دریایی ایالات متحده، در نسخه قبلی "گفتگوهای باکو" توضیح داده، می‌توان گفت که آذربایجان یک "دولت کلیدی" است. آذربایجان به عنوان تنها کشور جهان که هم مرز با روسیه و ایران است، با مستأصل کردن همزمان هر دو قدرت، عملکرد ویژه‌ای در حفظ توازن قوا در منطقه راه ابریشم ایفا می‌کند.

علی‌اف در 14 ژانویه 2022 به منظور تأکید بر آمادگی آذربایجان برای ایفای این نقش، به کیف سفر کرد و موافقت‌نامه‌های دوجانبه‌ای را با دولت اوکراین در مورد امنیت غذایی، تجارت و همکاری‌ها در زمینه انرژی امضا نمود. مهمتر از محتوای خاص این توافقات، نقش نمادین این دیدار بود. پوتین یک نیروی 100000 نفری را در امتداد مرز با اوکراین مستقر کرده است و به نظر می رسد که تهدید به حمله می‌کند. در شرایطی غرب عزم خود را جزم می‌نماید با اوکراینیهای در معرض تهاجم همبستگی نمود.

ابراز قاطعیت نسبت به روسیه زیرکانه اما به دور از اشتباه بود. به عنوان مثال، علی‌اف و ولودیمیر زلنسکی، رئیس جمهور اوکراین، روسی صحبت می‌کنند، اما در کنفرانس مطبوعاتی مشترک آنها فقط به زبان‌های]تورکی[  آذربایجانی و اوکراینی صحبت نمودند. زلنسکی گفت: "ما بیانیه مشترک روسای جمهور اوکراین و آذربایجان را امضا کرده ایم. این امر زمینه لازم برای ارائه حمایت متقابل از حاکمیت و تمامیت ارضی کشورهایمان در داخل مرزهای به رسمیت شناخته شده بین المللی را تضمین می کند. علی‌اف به نوبه خود تاکید کرد: "در دوران استقلال، اوکراین و آذربایجان همواره  از یکدیگر حمایت کرده اند، همیشه از استقلال، تمامیت ارضی و حاکمیت یکدیگر حمایت کرده‌اند و این حمایت در بیانیه مشترکی که امروز امضا کردیم منعکس شده است."

حمایت علی‌اف از اکراین در این برهه سرنوشت‌ساز شجاعت زیادی لازم داشت. با این حال، علیرغم عزم او و علیرغم توانایی‌های ویژه کشورش - آذربایجان به‌عنوان یک «دولت کلیدی» - قدرت بزرگی نیست: پتانسیل کامل باکو تنها زمانی قابل تحقق است که قدرت‌های قوی‌تر آن را تقویت کنند. برای مشارکت مؤثر با آذربایجان، ایالات متحده باید آن را در یک رویکرد جامع در قبال جدال برای اوراسیا وارد کند.

این دقیقاً همان نوع استراتژی است که ایالات متحده امروز بیش از همه چیز به آن نیاز دارد. در هر دو جناح چپ و راست، آمریکاییها از ماجراجویی‌های نظامی خسته شده‌اند. با این وجود، یک حد وسط سالم و محتاطانه بین اعزام نیروهای متجاوز آمریکایی به سراسر جهان و بازی ناپدید شدن یک ابرقدرت‌ که ایالات متحده اخیراً در خاورمیانه و آسیای مرکزی در حال انجام است، وجود دارد. شگرد انتخاب این راه میانه، تقویت کشورهایی مانند آذربایجان است که مایل و قادر به انجام کار سخت مهار قدرت‌های تجدیدنظرطلب هستند. مطمئناً، این کار مستلزم صرف زمان برای یادگیری نقاط قوت و ضعف منحصر به فرد آن کشورها است. اما اولین اصل استراتژی خوب، «خودت را بشناس» است. اگر ایالات متحده می‌خواهد به نحو مؤثری از قدرت کشورهای دیگر بهره‌برداری نماید، پس باید اولاً نقشی را که باید ایفا کند دوباره بیاموزد و ثانیاً به موقع ظاهر شود.

 

BAKU DIALOGUES, POLICY PERSPECTIVES ON THE SILK ROAD REGION, Vol.5, No.2, Winter 2021-2022, Azerbaijan In The Struggle For Eurasia, Michael Doran.

 

گوناز تی وی

E

 

اخبار منتخب

Most Read